18/04/2026

بمباران جامعه به ‌درخواست مردم؟ این دیگر طنز نیست، توهین است! علی جوادی

بمباران جامعه به ‌درخواست مردم؟ این دیگر طنز نیست، توهین است!
علی جوادی
این تز را با جدیتی شبیه اعلام کشف یک قانون طبیعی بیان می‌کنند: “مردم در اعتراضات شکست خوردند، دست خالی‌اند، رژیم مسلح است، پس مردم از آمریکا و اسرائیل خواسته‌اند با حمله نظامی رژیم را سرنگون کنند.” و از همین جمله، جهانی می‌سازند که در آن تاریخ تعطیل شده، جامعه مرخصی رفته، و بمب‌افکن‌ها جای مردم را گرفته‌اند. اگر این همه خون و ویرانی در کار نبود، می‌شد آن را در بخش طنز روزنامه‌ها چاپ کرد.
تز اصلی: مردم شکست خوردند، بمب‌ها پیروز می‌شوند!
نخستین شعبده، اعلام “شکست مردم” است. انگار مبارزه اجتماعی و طبقاتی یک مسابقه فوتبال بوده، داور سوت زده، و نتیجه روی تابلو ثبت شده است: “مردم صفر، رژیم یک”. بعد هم تماشاگران محترم لطفا سالن را ترک کنند! این‌ها حتی زحمت نمی‌کشند توضیح دهند که این “شکست” دقیقا کی، کجا، و با چه معیارهایی ثبت شده است و طی چه پروسه ای مردم پذیرفتند که شکست خوردند. مهم نیست. مهم این است که ابتدا مردم را از صحنه حذف کنند، تا بعد بتوانند جای خالی‌شان را با موشک پر کنند.
از مبارزه زنده تا سناریوی مرده
اما همین واقعیت مزاحم، مدام وارد صحنه می‌شود و نمایش را به هم می‌زند. پیروزی مردم در خیزشی که “زن زندگی آزادی” نام گرفت، مثل یک مهمان ناخوانده وسط این سناریو می‌ایستد و می‌گوید: “ببخشید، ما هنوز اینجائیم.” رژیم در همان عرصه‌ای که ستون ایدئولوژیک و نظامش بود، یعنی حجاب، شکست خورد و عملا ناچار به عقب نشینی شد. اما برای این نظریه‌ پردازان، این فقط یک جزئیات بی‌اهمیت است. چون اگر آن را بپذیرند، باید کل داستان “مردم شکست‌ خورده” را دور بیندازند. و چه چیزی دردناک‌تر از دور انداختن تنها بهانه‌ای که برای توجیه بمباران ارائه کرده اند؟
دعوت‌نامه‌ای که هرگز نوشته نشد
و بعد، شاهکاری دیگر: “مردم از آمریکا دعوت کرده‌اند.” اینجا دیگر طنز از مرز خود عبور می‌کند و به هذیان نزدیک می‌شود. مردمی که به زعم این‌ها حتی قادر به سازماندهی یک اعتصاب نیستند، شکست خورده اند، ناگهان تبدیل می‌شوند به نویسندگان دعوت‌نامه برای پنتاگون! لابد در همان لحظه‌ای که در خیابان‌ها سرکوب می‌شدند، یک میز کنفرانس هم برپا کرده بودند، رأی ‌گیری کرده بودند، صورتجلسه نوشته بودند، و در پایان با اکثریت آرا تصویب کرده بودند: “لطفا بمباران بفرمائید.” اگر این صحنه را کسی به‌عنوان فیلم‌ نامه ارائه دهد، حتی تهیه‌ کنندگان فیلم‌های فانتزی هم ردش می‌کنند.
پنتاگون، شعبه پاسخگویی به خواست مردم!
اما این فقط خنده‌دار نیست، بلکه دقیقا همان مهندسی توهم است. اول یک “خواست مردم” در آزمایشگاه رسانه‌ای تولید می‌شود، بعد همان محصول به‌عنوان واقعیت فروخته می‌شود. “مردم” در اینجا نه یک سوژه زنده، بلکه عروسک اند. هر وقت لازم باشد حرف می‌زنند، هر وقت لازم باشد ساکت می‌شوند، و همیشه هم دقیقا همان چیزی را می‌خواهند که از قبل برایش نوشته‌اند.
حال از این فانتزی عبور کنیم و یک سال ساده بپرسیم: از چه زمانی ارتش‌های جهان تبدیل به خدمات مشتریان شده‌اند؟ آیا پنتاگون یک شماره تماس دارد که مردم زنگ بزنند و درخواست بمباران ثبت کنند؟ آیا جنگ‌ها با فرم‌های آنلاین آغاز می‌شوند؟ تاریخ را که نگاه می‌کنید، چیزی جز منافع، سلطه و رقابت نمی‌بینید. اما این‌ها می‌خواهند ما باور کنیم که بمب‌ها با مهر “به درخواست مردم” پرتاب می‌شوند، مثل یک بسته پستی!
از خیابان تا ناو هواپیمابر
و اینجا چهره واقعی این جریان نمایان می‌شود. همان‌هایی که از “استیصال مردم” حرف می‌زنند، خودشان به ‌طرز عجیبی امیدوارند، امیدوار به جنگ، امیدوار به ویرانی، امیدوار به این‌ که جامعه آن‌قدر تضعیف شود که آن‌ها بتوانند روی آوارش پرچم بکارند. چون خوب می‌دانند در یک روند واقعی، در یک جامعه آزاد با تشکل‌های کارگری و احزاب مستقل و آزادیخواه و سوسیالیست، حتی به‌عنوان یک پاورقی هم جدی گرفته نمی‌شوند. پس راه میانبر را انتخاب کرده‌اند: از خیابان به ناو هواپیمابر.
انقلاب بدون مردم: طنز تلخ یک پروژه شکست‌ خورده
و سپس، اوج کمدی: “انقلاب ملی” و “شیر و خورشید”. انقلابی که نه برنامه، نه سوژه، نه سازمان، فقط یک آلبوم خاطرات دارد. انقلابی که قرار است نه از دل جامعه، بلکه از دل آسمان، همراه با صدای انفجار، متولد شود. شاید هم برنامه این است که اول شهرها را ویران کنند، بعد روی خرابه‌ها یک پرچم “شیر و خورشید” نصب کنند و اعلام کنند: “تبریک! انقلاب پیروز شد!”
“شیر و خورشید” در دست این‌ها، بیشتر شبیه یک دکور صحنه است؛ پارچه‌ای که قرار است روی ویرانه‌ها پهن شود تا کسی متوجه نشود زیرش چه گذشته است. گویی کافی است این نماد را بالا ببرند تا تمام تضادهای اجتماعی، تمام فقر، تمام استثمار، همه‌چیز به‌طور جادویی حل شود. در این تخیل، مردم هم وجود دارند، اما فقط در حد سیاهی ‌لشکر، نه به‌عنوان عامل تغییر.
التماس برای جنگ، ترس از هزینه
در این میان، صحنه‌ای هم هست که دیگر از کمدی هم عبور می‌کند و به نوعی نمایش التماس بدل می‌شود: رضا پهلوی از ترامپ می‌خواهد که جنگ را ادامه دهد، گویی پشت صحنه ایستاده و مدام می‌گوید: “لطفا نمایش را قطع نکنید، هنوز نقش ما شروع نشده!” و آن ‌سوی صحنه، ترامپی ایستاده که بیشتر از هر چیز به قیمت بنزین نگاه می‌کند، به نظرسنجی‌ها چشم دوخته، و با اولین نشانه هزینه، آماده است بگوید: “بدون مذاکره هم جمع می‌کنیم و می‌رویم.” اینجا تناقض به اوج می‌رسد: یکی برای ادامه جنگ التماس می‌کند، آن ‌یکی دنبال راه خروج است؛ یکی سرنوشت یک جامعه را به جنگ گره زده، آن‌ یکی آن را مثل یک پروژه پرهزینه می‌بیند که اگر سود نداد، باید رهایش کرد. و این وسط، این “انقلاب ملی” معلق مانده میان التماس از بالا و بی‌اعتنایی از بالا‌تر، یک پروژه که حتی حامیان خارجی‌اش هم آن را جدی نمی‌گیرند.
پایان منطقی یک توهم: از بمباران تا سازش
اما اگر لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای، این نظریه را جدی بگیریم و آن را تا انتهای منطقی‌اش دنبال کنیم، نتیجه چه می‌شود؟ فرض کنیم جنگ، آن‌گونه که خود ترامپ بارها گفته، به‌دلیل هزینه‌ها، فشارها، یا تغییر محاسبات، متوقف شود؛ بدون آن‌که رژیم اسلامی سرنگون شده باشد. آن ‌وقت این معادله چه می‌گوید؟ مردم که به‌ گفته خودشان “ناتوان” هستند، غرب که “کار را تمام نکرد”، پس چه باقی می‌ماند؟ اگر ذره‌ای منطق داشته باشند، که همین فرض هم بیش از حد خوش‌بینانه است، باید به این نتیجه برسند که رژیم ماندگار است و چون “آلترناتیوی” هم وجود ندارد، پس باید از در سازش و بند و بست و دریوزگی وارد شد. اینجاست که کمدی به تراژدی بدل می‌شود: از دریوزگی در بارگاه موساد و نتانیاهو و ترامپ، به دریوزگی در بارگاه همان رژیمی که دیروز وعده سرنگونی‌اش را می‌دادند. مسیری کوتاه، اما سیاه و رسواکننده؛ چرخشی که نشان می‌دهد تمام آن هیاهوی جنگ ‌طلبانه، نه از قدرت، بلکه از استیصال برمی‌خاست.
خواست مردم یا صدای اتاق‌های فکر؟
و در نهایت، این دروغ بزرگ کامل می‌شود: “مردم خواسته‌اند.” نه، مردم نخواسته‌اند. این‌ها خواسته‌اند. این‌ها سال‌هاست که به‌دنبال یک نیروی خارجی می‌گردند تا کاری را که خودشان نمی‌توانند انجام دهند، به نیابت از آن‌ها انجام دهد. و بعد، همین وابستگی را با یک چرخش قلم به نام “خواست مردم” ثبت می‌کنند، مثل کسی که بدهی خودش را به نام دیگری می‌نویسد. تمام این ماجرا، در نهایت، چیزی جز یک اعتراف نیست: اعتراف به ناتوانی. اعتراف به این ‌که بدون جنگ، بدون فروپاشی، بدون دخالت خارجی، هیچ راهی به قدرت ندارند. پس باید مردم را شکست ‌خورده اعلام کنند، باید مبارزه را بی‌اثر جلوه دهند، باید بمباران را “نجات” بنامند. و در این میان، لبخند بزنند و بگویند: “این خواست مردم است.”
اما واقعیت، مثل همیشه، بی‌رحم‌تر از این نمایش‌هاست. تغییر واقعی از دل جامعه می‌آید، نه از دهانه موشک. و همین واقعیت ساده، تمام این کمدی سیاه را، با تمام بازیگرانش، دیر یا زود، از صحنه بیرون خواهد کرد.
۳ آوریل ۲۰۲۶
اشتراک گذاری