از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
اسرائیل: از نسلکشی در غزه تا چوبهدار قانون
اخیرا پارلمان اسرائیل، کنست، قانونی را با شتابی معنادار به تصویب رسانده است که بر اساس آن، مجازات اعدام، برای متهمان فلسطینی در پرونده های موسوم به “امنیتی”، برقرار میشود و در عمل به بخشی از سازوکار عادی سرکوب بدل می گردد. اجرای حکم در فاصله زمانی کوتاه، محدود کردن امکان عفو یا تخفیف، و اتکای اصلی به دادگاه های نظامی، همه نشان می دهد که با یک تصمیم حقوقی معمولی روبرو نیستیم، بلکه با تلاشی تازه از جنایت دولتی طرفیم. در کنار این، وجود دو نظام قضایی متمایز، یکی مدنی برای اسرائیلی ها و دیگری نظامی برای فلسطینیان، این حقیقت را آشکارتر می کند که این قانون فقط یک قانون کیفری نیست، بلکه سندی دیگر در کارنامه یک نظام آپارتاید نژادی است. نظمی که در آن، جرم و مجازات نه فقط بر مبنای عملکرد بلکه بر مبنای هویت “قومی” و جایگاه سیاسی انسانها تعریف می شود.
اعدام، قتل عمد دولتی
بارها گفته ایم: اعدام چیزی جز قتل عمد دولتی نیست. هر آرایشی که بر این واژه ببندند، هر ردای قضاوتی که بر تن آن کنند، هر تشریفات حقوقی که پیرامون آن بچینند، ماهیت آن تغییر نمی کند. در اعدام، دولت با تصمیم از پیش، با برنامه، با بودجه، با قاضی، با زندانبان، با طناب، با جوخه، با امضای رسمی، جان انسانی را می گیرد. این نه خطای فردی است، نه انفجار خشم، نه حتی یک جنایت پنهان در تاریکی. این قتل، علنی، آگاهانه، برنامه ریزی شده و سازمانیافته است. اگر قتل فردی را جنایت می نامند، چگونه همان عمل، وقتی در ساختمانهای دولتی و با مهر رسمی انجام شود، ناگهان “عدالت” نام می گیرد؟ این همان شعبده بازی کثیف دولت حاکم است: تبدیل جنایت به قانون، و سپس مطالبه احترام برای آن.
اعدام از این رو فقط کشتن یک انسان نیست، بلکه اعلام یک اصل سیاسی است: این که دولت خود را صاحب جان انسان می داند. این همان نقطه ای است که کل افسانه “بی طرفی قانون” فرو می ریزد. قانون در اینجا نه داور زندگی، بلکه مباشر مرگ است. دولت می گوید تو را نه در میدان جنگ، نه در دفاع از خود، بلکه در آرامش کامل، پس از محاسبه، پس از تشریفات، پس از ثبت اداری، خواهم کشت. این از هر قتل خیابانی هولناکتر است، زیرا در قتل خیابانی هنوز عنصر بی نظمی، آنی بودن، و فردیت جنایتکار وجود دارد. اما در اعدام، خود نظم رسمی جامعه به جنایتکار تبدیل می شود. قتل، خونسرد، بوروکراتیک و آراسته می شود. مرگ، از یک عمل مجرمانه به یک خدمت عمومی تنزل می یابد.
در اینجا باید یک نکته بنیادی را با صراحت بیان کرد. هیچ دولتی در جهان، زمانی که می کشد از موضع “عدالت ناب” نمی کشد. دولت همیشه از موضع حفظ نظم موجود می کشد. اعدام، نه دفاع از انسان، بلکه دفاع از قدرت حاکم است. نه پاسداری از حق، بلکه پاسداری از حاکمیت است. دولت می خواهد از طریق اعدام این پیام را به جامعه بدهد که انحصار مرگ در دست اوست. او می خواهد به محکومان، به فرودستان، به جامعه تحت انقیاد بفهماند که مرز نهایی قدرت اینجاست: من حق دارم تو را از جهان حذف کنم. به همین دلیل اعدام، در هر کجا، عمیقا ارتجاعی است؛ زیرا تقدیس همان رابطه ای است که در آن، انسان در برابر دولت بی حق و بی پناه می ایستد.
قانون اعدام و چهره کریه آپارتاید
این قانون تازه فقط از آن رو جنایت نیست که مجازات مرگ را عادی می کند، بلکه از آن رو رسواتر است که این مرگ را در چهارچوب یک نظم آشکارا نژادی سازمان می دهد. هنگامی که فلسطینی در دادگاه نظامی محاکمه می شود و اسرائیلی در دادگاه مدنی، هنگامی که یک جمعیت کامل زیر رژیم حقوقی استثنایی قرار می گیرد و جمعیتی دیگر از مصونیتهای ساختاری برخوردار است، دیگر با “نقص در عدالت” طرف نیستیم. این خود آپارتاید است، آن هم نه در سطح شعار، بلکه در سطح نهاد، قانون، رویه، دادگاه و مجازات. اعدام در این سیستم، فقط یک مجازات نیست، بلکه اعلام این حکم سیاسی است که زندگی فلسطینی ارزانتر است، حق او کمتر است، و حذف او مشروع است. این همان جایی است که نژاد پرستی از زبان خیابان به زبان قانون ارتقا پیدا می کند.
این قانون در نتیجه، فقط علیه چند متهم صادر نشده است. این قانون علیه یک مردم است. علیه مردمی که دهه ها زیر اشغال، محاصره، آوارگی، بمباران، تحقیر، زندان، ایست بازرسی، گرسنگی، و سرکوب زیسته اند. دولت اسرائیل اکنون می خواهد بر فراز این کوه عظیم جنایت تاریخی، چوبه دار را نیز به عنوان تاج حقوقی خود نصب کند. گویی همه آن کشتارها کافی نبوده است، گویی همه آن کودکان زیر آوار، همه آن محله های سوخته، همه آن زندانهای انباشته، هنوز برای این دولت کافی نبوده اند و اکنون می خواهد مرگ را در قالب قانون نیز تقدیس کند. این قانون، محصول یک لحظه نیست؛ میوه شوم تمام تاریخ یک دولت فاشیستی است که موجودیت خود را با اشغال، تبعیض، سلب انسانیت و ماشین دائمی جنگ تعریف کرده است.
نقد اعدام، اگر عمیق و ریشه ای باشد، باید همزمان نقد کل نظمی باشد که انسان را به ابزار تنزل می دهد: نظم سرمایه، نظم اشغال، نظم نژادپرستی، نظم مذهب، نظم انتقام. از این رو مبارزه علیه این قانون فقط مبارزه برای لغو یک مجازات نیست؛ مبارزه علیه یک جهان وارونه است، جهانی که در آن قاتل، قاضی شده است و جنایت، قانون نوشته است. تنها در نفی کامل این جهان است که می توان از آزادی، برابری، و حرمت انسان سخن گفت.
سه شعار، سه صف، یک حقیقت: انسان در برابر ارتجاع
در دل این جنگ، سه صدا بلند شده است. سه شعار، سه صف، سه پاسخ به یک فاجعه واحد. اما این سه، صرفا تفاوت سیاسی نیستند. سه نسبت متفاوت با “انسان”اند. سه پاسخ به این پرسش بنیادی که در دل هر جنگی نهفته است: آیا انسان، زندگی و کرامت او اصل است، یا صرفا ابزار؟
در یک سو، جنگ به نام “میهن” مشروع میشود. در سوی دیگر، جنگ به نام “آزادی” تقدیس میشود. و در جایی دیگر، کم صدا، آرام، انسان هنوز موضوع است، نه وسیله.
صف اول: “میدان از آن شما، خیابان از آن ما”
در یک سو، دستگاه تبلیغاتی رژیم اسلامی و حواشی آن ایستادهاند. شعاری میدهند که در ظاهر، تصویری از نوعی تقسیم کار اجتماعی ارائه میکند: گویی “میدان” عرصه قدرت است و “خیابان” عرصه مردم؛ گویی میان این دو، نوعی توافق یا همزیستی برقرار است.
اما این تصویر، چیزی جز یک صحنه سازی نیست. در “میدان”، آنچه جریان دارد، جنگی است که نه برای دفاع از جامعه، بلکه برای بقای یک نظم سیاسی تماما ضد انسانی است، نظمی که حیات خود را از سرکوب، انحصار و کنترل میگیرد. میدان، محل تصمیم برای مرگ است: حمله، پاسخ، گسترش جنگ، و بیاعتنایی کامل به هزینههای انسانی و اجتماعی آن.
در مقابل، “خیابان”ی که این شعار به آن اشاره میکند، خیابان واقعی نیست. آنچه به نام مردم به نمایش درمیآید، در بسیاری موارد نیروهایی هستند که در همین شرایط جنگی، بیشتر زیر پرچم ناسیونالیستی و کمتر زیر پرچم اسلام، اما در “دفاع از میهن”، بسیج شدهاند. این بسیج، نه از دل آزادی، بلکه از دل ترس، تبلیغات، فشار، خرافه “میهن پرستی” و مهندسی سیاسی افکار عمومی شکل گرفته است.
ناسیونالیسم در اینجا نقش کلیدی دارد. واژههایی چون “میهن”، “خاک”، “دفاع”، بهکار گرفته میشوند تا مرز میان مردم و حاکمیت کثیف اسلامی را محو کنند. مردمی که دیروز زیر سرکوب همین نظم بودند، امروز فراخوانده میشوند تا در کنار آن، در برابر “دشمن خارجی” صف ببندند.
اما جنگ، خود این دروغ را افشا کرده است. همین جنگ، همان خیابان واقعی را، خیابانی که با اعتراض، با فریادهای صریح علیه حاکمیت، با شعارهایی چون نفی کلیت نظم موجود شکل گرفته بود، از مردم گرفت. آن انرژی اجتماعی که حتی پس از سرکوبهای خونین دیماه خاموش نشده بود، در حال بازگشت بود، در حال شکل گیری دوباره بود.
جنگ، این روند را قطع کرد. مردم از خیابان به خانهها رانده شدند، و از خانهها به دنبال پناهگاهها، زیر بمباران و انفجار. خیابان، از محل حضور و اعتراض، به منطقه خطر بدل شد. نه جایی برای ایستادن، بلکه جایی برای فرار. پس آنچه این شعار از آن سخن میگوید، خیابان واقعی نیست، بلکه نسخهای بازسازیشده، کنترل شده و مصادره شده از آن توسط نیروهای حکومتی و نیروهایی است که با بسیج ناسیونالیستی در همسویی با رژیم قرار گرفته اند.
صف دوم: “بزن بزن که خوب میزنی”
در سوی دیگر، صفی ایستاده است که خود را “آلترناتیو” مینامد، اما در عمل، در منطق جنگی ضد انسانی غرق شده است: سلطنتطلبان، قومپرستان جنگ طلب، و مجموعهای از نیروهایی که امید خود را نه به جامعه، بلکه به بمباران گره زدهاند. شعارشان بیپرده و کریه و خونین است: “بزن بزن.” اینجا دیگر حتی تظاهر به اخلاق هم کنار گذاشته شده است. مرگ، مردم – جامعه، مستقیما تشویق میشود. ویرانی و بمباران، بهعنوان ابزار “پیشرفت” معرفی میشود.
این جریان، از دور، برای هر موج بمباران جشن میگیرد. پایکوبی میکند. خبر هر انفجار را با هیجان دنبال میکنند. کشتار غیرنظامیان، خانههای ویران، کودکان زیر آوار، بیمارستان، مدارس و کارخانجات تخریب شده، هیچ یک، ذرهای احساس انسانی در این صف برنمیانگیزد. بلکه برعکس، گاه بهانهای برای فریاد بلندتر میشود. این جریان، دست به دامان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو میشود، نه برای پایان جنگ، بلکه برای تشدید آن. خواهان گسترش حملات نظامی است. گویی رهایی، از دل موشک و بمب خواهد آمد.
اما این نه تحلیل است، نه استراتژی، این سقوط است. استدلالشان این است که جنگ، رژیم را تضعیف میکند. اما این استدلال، واقعیت را وارونه میبیند. بمباران، جامعه را تضعیف میکند: زیرساختها را نابود میکند، زندگی مردم را پراکنده میسازد، جامعه را فلج میکند .در چنین شرایطی، قدرت حاکم، با توجیه امنیتی، سرکوب را تشدید میکند، صفوفش را منسجمتر میسازد، و هر مخالفتی را به “دشمن” تقلیل میدهد. این مسیر، نه به آزادی، بلکه به تثبیت عمیقتر همان نظمی میانجامد که ادعا میشود قرار است سرنگون شود.
دروغ مشترک: ما “مردم” هستیم
اما این دو صف، علیرغم تضاد ظاهریشان، در یک دروغ اساسی مشترکاند. هر دو، خود را بهجای کل جامعه جا میزنند. صف اول میگوید: مردم در خیابان با ما هستند. صف دوم میگوید: مردم خواهان بمباران و سرنگونی از طریق جنگاند. اما این ادعاها تماما، بیپایه است. آنچه در واقع وجود دارد، جنبشهایی هستند که توانستهاند در شرایطی خاص، در دل جنگ، ترس، تبلیغات، خشم یا ناامیدی، بخشهایی از جامعه را به زیر پر و بال خود جمع کنند. این، نمایندگی کل جامعه نیست. این، بسیج فالانژیستی بخشی از جامعه است، آن هم بر مبنای باورهای جنبشهایی که خود، عمیقا ارتجاعیاند.
تعداد، معیار حقانیت نیست
اینکه این صفها چه اندازه گستردهاند، هیچگاه به معنای حقانیت آنها نیست. تاریخ، بارها نشان داده است که نیروهای ارتجاعی میتوانند تودهای شوند، میتوانند خیابانها را پر کنند، میتوانند پرچمهای بزرگ برافرازند و شعارهای بلند سر دهند. اما فریاد بلند، حقیقت نمیسازد. تعداد، انسانیت نمیآورد. اگر یک جریان، زندگی انسانها را نادیده بگیرد، اگر مرگ را توجیه کند، اگر ویرانی را ابزار سیاست بداند، حتی اگر میلیونها نفر در آن باشند، همچنان در صف ارتجاع است.
صف سوم: کم صدا، اما عظیم و انسانی
و در میان این هیاهوی جنگ و شعار، صفی دیگر نیز وجود دارد. این صف، شاید پرچم ندارد، شاید تریبون ندارد، شاید صدایش به اندازه دیگران بلند نیست، اما واقعی است، گسترده است، و عمیقا انسانی است. اینها کسانیاند که در دل همین فاجعه، بهجای انتخاب یکی از دو قطب مرگ، مسیر دیگری را برگزیدهاند: نه به جنگ. نه به همسویی با هر یک از طرفین این جنگ ارتجاعی، کمک به انسان. تشکیل نهادهای همیاری. در کوچهها و محلهها، در کنار مجروحان، در میان آوار، در رساندن غذا، دارو، پناه به آوارگان، در گرفتن دست انسانی که زیر بار جنگ خم شده است. اینها، بدون شعارهای پرطمطراق، چیزی را نمایندگی میکنند که هر دو صف دیگر از آن تهیاند: همبستگی انسانی. آنها نمیپرسند “کدام طرف؟”، میپرسند: “چه کسی نیازمند است؟”
سه مسیر، یک انتخاب
صف اول: همسویی با جنگ و قدرت، اساسا به نام میهن. صف دوم: همسویی با جنگ، به نام آزادی. صف سوم: در تقابل با جنگ، دفاع از انسان و زندگی به نام انسان. دو صف اول، هرچقدر هم که جمعیت داشته باشند، در یک چیز مشترکاند: انسانیت، در آنها غایب است. اما صف سوم، اگرچه کم صدا، بر واقعیتی تکیه دارد که از هر جنگی ماندگارتر است: نیاز انسان به زندگی، به همبستگی، به رهایی واقعی.
نتیجه: آینده از آن کدام صف است؟
نه آنهایی که خیابان را مصادره میکنند، نه آنهایی که برای بمباران دست میزنند، هیچ یک نماینده جامعه نیستند. آنها تنها توانستهاند، در لحظهای بحرانی، بخشی از جامعه را به دنبال خود بکشند. اما آینده، نه از آن بلندترین شعارهاست، نه از آن پرصداترین صفها، بلکه از آن انسانیترین انتخابهاست.
پرسش نهایی این است: در جهانی که مرگ اینچنین عادی شده است. چه کسی هنوز ایستاده است تا از زندگی دفاع کند؟
۳ آوریل ۲۰۲۶
