23/04/2026

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی ایران در آستانه سناریوی سیاه

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
ایران در آستانه سناریوی سیاه
طبل جنگ، ناقوس مرگ مردم
بر فراز این سرزمین بوی باروت و خون می پیچد. نه بوی رهایی، نه بوی صبح. بوی انبار مهماتی که اگر جرقه بخورد، نخست سقف خانه ها فرو می ریزد، نه کاخ های قدرت. امروز دوباره همان صحنه آشنا در حال شکل گرفتن است: تهدید از واشنگتن، ماجراجویی از تهران، ماشین جنگ از تل آویو، و هلهله از حاشیه های سلطنت طلبان و قوم پرستان. هر کدام زبان خود را دارند، اما ترجمه اجتماعی شان یکی است: جامعه ایران باید آماده پرداخت هزینه شود.
دونالد ترامپ با همان لحن قلدرمنشانه هشدار می دهد که اگر توافق حاصل نشود، “عواقب وخیمی در انتظار ایران خواهد بود.” همزمان، به گزارش سی ان ان، فرماندهان نظامی آمریکا گفته اند “ما آماده ایم.” این جمله کوتاه، در قاموس نظامی، فقط یک اعلام وضعیت نیست، سایه یک فاجعه بالقوه است. در سوی دیگر، خامنه ای با لجاجتی که اساسا مصداق بارز جنایتکاری سیاسی است، سال هاست کشور را وحشیانه سرکوب و در مسیر تحریم، فقر، انزوا و اکنون پرتگاه جنگ ویرانگر دیگری رانده است. او نیز از فضای تهدید برای بستن دهان جامعه استفاده می کند.
و میان این دو قطب خطر، نتانیاهو با ماشین جنگی آماده ایستاده، و بخشهایی از اپوزیسیون راست با چشمانی براق، صدای انفجار را بجای صدای آزادی میخواهند به جامعه حقنه کنند. این، اتحاد نانوشته ارتجاع است. بازاری مشترک که سودش برای قدرت هاست و خونش برای مردم.
وقتی جنگ می آید، چه چیز می شکند
جنگ فقط انفجار نیست. جنگ، فرو ریختن تدریجی زندگی است. جنگ یعنی کارگری که فردا دیگر کارخانه ای برای رفتن ندارد. یعنی مادری که صف نان را با صف دارو اشتباه می گیرد. یعنی کودکی که به جای صدای مدرسه، صدای آژیر را حفظ می کند. یعنی شهری که شب هایش نه با چراغ خانه ها، که با نور پدافند روشن می شود. آنها که در اتاق های فکر از “گزینه نظامی” حرف می زنند، هرگز بوی بیمارستانی را که زیر فشار مجروحان جنگی نفس کم می آورد، توصیف نمی کنند. هرگز از نسلی حرف نمی زنند که سال ها بعد با تروما، فقر و بی آیندگی زندگی خواهد کرد. جنگ، حتی وقتی کوتاه باشد، اثراتش بلند مدت است. و وقتی طولانی شود، جامعه را از درون می شکند.
تاریخ منطقه: دفتر خونین توهم جنگ
برای فهم آنچه ممکن است رخ دهد، نیازی به پیشگویی نیست. کافی است به اطراف نگاه کنیم. در عراق گفتند “ضربه جراحی شده” است، اما جامعه تکه تکه شد. در لیبی گفتند “حمایت از مردم” است، اما کشور فرو پاشید. در سوریه گفتند “فرصت تغییر” است، اما نسل ها زیر آوار جنگ دفن شدند. هر جا ماشین جنگی طبقات حاکم وارد شد، پیش از هر چیز: زیرساخت های زندگی فرو ریخت. طبقه کارگر پراکنده شد. جنبش های اجتماعی خفه شدند. و نیروهای ارتجاعی تازه سر برآوردند. این قانون نانوشته جنگ های مدرن کنونی است.
سناریوی سیاه: ایران در آستانه سرآشیبی سقوط
خطر پیش رو فقط چند حمله محدود نیست. خطر، ورود ایران به یک چرخه فرسایشی است، چرخه ای که می تواند به سرعت جامعه را وارد وضعیت شبه سوریه ای کند. جامعه ایران امروز با اقتصاد فرسوده و به بن بست رسیده، نارضایتی عمیق اجتماعی، بحران آب، بیکاری گسترده و شکاف های انباشته، اگر وارد یک درگیری منطقه ای شود، ظرفیت آسیب پذیری بسیار بالایی دارد.
در چنین شرایطی، جنگ می تواند: فلاکت اقتصادی را به سقوط آزاد ببرد. خانخانی نظامی شدن جامعه را تسریع کند. شکاف های قومی و منطقه ای را شعله ور سازد. جریانات تروریست اسلامی، فالانژیست آریایی و قوم پرستان به جان جامعه و زندگی بیندازد و مهم تر از همه، مبارزه آزادیخواهانه مردم را زیر آوار امنیتی دفن کند. آن وقت دیگر بحث بر سر این نخواهد بود که چه کسی حکومت میکند، بحث بر سر این خواهد بود که چه مقدار از جامعه سالم مانده است.
قمار بر سر خون مردم
در این میان، یکی از سیاه ترین صحنه ها، رفتار بخشی از اپوزیسیون راست است که به جای هشدار نسبت به این پرتگاه، عملا بر طبل جنگ می کوبد. آنان که میدانند در پس تحولات انقلابی در جامعه جایی ندارند، به فروپاشی از بالا امید می بندند. اما جامعه ایران آزمایشگاه پروژه های نظامی نیست. هر موشکی که شلیک شود، نخست از زندگی مردم عبور میکند. هر تحریمی که تشدید شود، نخست سفره کارگر را کوچک تر می کند. و هر جنگی که آغاز شود، نخست مادران این سرزمین را داغدار می کند.
چند سئوال: چقدر این مردم باید هزینه بدهند؟ چند نسل دیگر باید زیر آوار “ضرورت های ژئوپولیتیک” دفن شوند؟ چند بار دیگر باید آزادی را با صدای آژیر اشتباه بگیرند؟
موضع انسانی علیه مرگ سازمان یافته
در برابر این هیاهوی جنگ طلبانه، یک موضع انسانی باید بی تردید اعلام شود: نه به ماشین جنایتکاری اسلامی و ماجراجویی های خامنه ای. نه به قلدرمنشی ترامپ. نه به ماشین جنگی اسرائیل. نه به قمار سلطنت طلبان و قوم پرستان.
مردم ایران نه سوخت جنگ اند، نه مهره میز معامله. آزادی، اگر قرار است واقعی باشد، نه از دهانه موشک بیرون می آید و نه از جمله سرد “ما آماده ایم.” آزادی فقط از دل جامعه ای می روید که زنده بماند، سازمان بیابد و خود برخیزد. و تاریخ، بی رحم تر از آن است که این حقیقت را بدون هزینه یاد بدهد.
کالبد شکافی رژه سلطنت طلبان
این صف آزادی نیست، صف اطاعت و بندگی است
شنبه گذشته، خیابانهای مونیخ، لس انجلس و تورنتو شاهد تجمعاتی بود که با شعار “جاوید شاه” شکل گرفت. اما یک حقیقت را باید بی پرده دید: بخش قابل توجهی از مردمی که در این تجمعات حضور داشتند، نه برای بازگشت تاج و تخت، بلکه از سر خشم، زخم و نفرت عمیق از وضعیت موجود به میدان آمده بودند. این خشم واقعی است. این انرژی اجتماعی است. این نیرویی است که از دل سالها سرکوب، فقر، اعدام و تحقیر بیرون آمده است. انکار این واقعیت، بستن چشم بر واقعیت جامعه است.
اما درست در همین نقطه، صحنه دو پاره میشود. آنچه در مونیخ روی صحنه رفت، تجسم مستقیم مطالبات این جامعه زخم خورده نبود. آنچه دیدیم، تمرین یک نظم سیاسی دیگر بود، نظمی که میکوشد خشم مردم را مهار کند، قالب بزند و در خدمت پروژه ای قرار دهد که بوی تعفن گذشته را میدهد. نقد از همینجا آغاز میشود.
مراسمی با “فرمان همایونی” از بالا
تجمع مونیخ بیش از هر چیز بوی انضباط از بالا میداد. نه آن انضباطی که از سازمانیابی آگاهانه توده های مردم برمیخیزد، بلکه نظمی که یادآور اتاق فرمان است. گزارشهای متعدد نشان میداد که حمل پلاکاردهای مستقل عملا مجاز نبود. تصویر جانباختگان خیزشها غایب بود. نام زندانیان سیاسی در صف اعدام برده نشد. از فقر، سرکوب زنان، بی حقوقی کارگران سخنی به میان نیامد. اما یک چیز با دقت مهندسی شده بود: “جاوید شاه”!
این تمرکز، تصادفی نیست. این همان منطق قدیمی است: سیاست را از پائین خفه کن، وفاداری “به رهبر” را از بالا تزریق کن. وقتی در تجمعی که از قرار برای رهایی مردم است، آزادی حذف میشود اما ستایش قدرت موروثی همه جا حاضر است، باید پرسید: این تمرین آزادی است یا تمرین اطاعت و بندگی؟
عدد بودند و نه انسان
در مونیخ انسانهای واقعی حضور داشتند، مردمی با زخمهای واقعی. اما ساختار و قالب مراسم کاری کرد که این انسانها به سرعت به “عدد” تقلیل یابند. و این فقط یک تصویر ادبی نیست، یک واقعیت سیاسی است. وقتی مادر داغدار اجازه ندارد عکس فرزند جانباخته اش را بالا ببرد، یعنی حافظه جمعی باید خفه شود. وقتی نام زندانی محکوم به اعدام از تریبون حذف میشود، یعنی رنج زنده جامعه باید بی صدا بماند. وقتی تنها شعار مجاز “جاوید شاه” است، یعنی سیاست باید خفه و به زنجیر کشیده شود.
در چنین صحنه ای، فرد دیگر انسان با تمام امیال و آرزوهایش نیست، واحد شمارش است. حضوری که باید قاب تصویر را پر کند و به پروژه ای از پیش نوشته شده وزن بدهد. و این فقط توصیف آن روز نیست، پیش نمایش فرداست. جامعه ای که در آن تظاهر کننده باید پلاکاردش را پنهان کند، فردا شهروندی خواهد داشت که باید دهانش را پنهان کند. توده ای که امروز در صف شعار قالبی حل میشود، فردا در صف اطاعت سیاسی حل خواهد شد. این همان الگوی آشنایی است که تاریخ بارها دیده است.
شبح مراسم فرمایشی ٢٢ بهمن در مونیخ
شباهت این مراسم با صحنه ای آشنا در تهران قابل چشم پوشی نیست. مراسم ١٤ فوریه مونیخ، در فرم و انضباط صحنه، به شکل نگران کننده ای یادآور راهپیمائیهای رسمی ٢٢ بهمن در رژیم اسلامی است. در آنجا نیز مردم اجازه ندارند شعار خودشان را بدهند. در آنجا نیز پلاکاردها از بالا تعیین میشود. در آنجا نیز صداهای ناهمخوان وحشیانه سرکوب میشود. در آنجا نیز توده مردم باید در قالبی از پیش نوشته شده حرکت کنند. تفاوت در محتواست، اما شباهت در فرم تصادفی نیست.
آنچه در تهران با زبان مشروعیت الهی و مذهبی و دستگاه سرکوب سازماندهی میشود، اینجا با زبان مشروعیت درباری و فیک مدیا بازتولید میشود. اما در هر دو، یک چیز مشترک است: ترس از جامعه زنده و پرتوقع. این نوع سازماندهی، جامعه را نمیخواهد، صف منضبط و مطیع و بنده میخواهد. شهروند نمیخواهد، جمعیت هم صدا و خفه شده میخواهد. یکی امت و دیگری ملت. هر دو پوچ!
پژواک سال ٥٧
برای کسانی که حافظه تاریخی دارند، صحنه مونیخ یادآور چیز دیگری نیز بود: مراسمهای نمایشی سالهای پایانی حکومت شاه، زمانی که حزب رستاخیز با هدایت دستگاه امنیتی تلاش میکرد با نمایشهای پرجمعیت، مشروعیت فرسوده نظام را بازسازی کند. آن مراسمها نیز بعضا پرجمعیت بود. آن مراسمها نیز پرشعار بود. آن مراسمها نیز انضباط صحنه داشت. اما تاریخ نشان داد که جامعه ای که به عدد تقلیل داده شود، در لحظه بحران از قالب بیرون میزند.
فالانژیسم در حال تمرین
نشانه های نگران کننده فقط در متن رسمی مراسم نبود. در حاشیه نیز چیزی در حال شکل گیری است که نمیتوان از کنار آن ساده گذشت. فحاشی به کریستین امان پور به خاطر یک سوال، تهدید منتقدان، فضای لمپنیسم سیاسی، همه نشانه یک چیز است: این جریان هنوز به قدرت نرسیده، اما زبان قدرت را تمرین میکند. پروژه تواب سازی گلشیفته فراهانی نمونه دیگری است. تعیین ٢٠٠ هزار دلار برای سر امیر طاهری نمونه دیگری است. این فقط عصبانیت نیست، این فرهنگ سیاسی لومپنیسم است.
تاریخ هشدار میدهد: جنبشهایی که در دوران ضعف، تمرین خفه کردن صداهای متفاوت را آغاز میکنند، در دوران قدرت، آن را به نهاد رسمی تبدیل میکنند. اینجا مساله یک تجمع نیست، مساله نوع جامعه ای است که در افق این پروژه خوابیده است.
پژواک خطرناک یک شعار
در این تجمع، فریادی نیز طنین انداخت که نمیتوان از کنار آن بی تفاوت گذشت: “یک میهن، یک پرچم، یک رهبر”. این شعار صرفا یک عبارت احساسی نیست، حامل یک معماری سیاسی است. برای فهم عمق خطر، کافی است به تجربه عروج نازیسم در آلمان نگاه کنیم. آنجا نیز سیاست با همین منطق پیش رفت: وحدت تحمیلی، رهبر یگانه، و جامعه ای که باید در یک صدا حل شود. نازیسم از همین جا آغاز شد، نه از اردوگاه ها، بلکه از عادی سازی همین فرمول ساده: یک ملت هم صدا زیر فرمان یک رهبر.
نکته در شباهت لفظی نیست، در شباهت منطق نیز است. هرجا که سیاست به جای آزادیهای اجتماعی، بر یک صدایی آهنین تکیه کند، هرجا که جامعه به جای شهروندان آزاد، به توده ای هم شکل تقلیل داده شود، هر جا که رهبری فراتر از نقد و پاسخگویی قرار گیرد، همان مسیر خطرناک گشوده میشود.
نگران کننده تر آنکه مدتی است در حاشیه همین جریان، زبان اعدام، چوبه دار و قداره بندی نیز عادی سازی میشود. تاریخ آلمان دهه ۱۹۳۰ نشان داد که این زبان هرگز بی خطر نیست. حذف لفظی مخالف، اغلب پیش درآمد حذف سیاسی و سپس حذف فیزیکی بوده است. مساله این نیست که تاریخ عینا تکرار میشود؛ مساله این است که الگوهای خطرناک، اگر نقد نشوند، میتوانند در شکلهای تازه بازتولید شوند.
اینجا ایستگاه توقف نیست، مانع است
تز اصلی را باید بی پرده گفت: این صف، با همه هیاهویش، ایستگاه پیشروی جامعه نیست، مانع آن است. این پروژه تنها در شرایط فروپاشی کامل اجتماعی، استیصال عمیق مردم، یا سناریوی جنگ و ویرانی میتواند نفس بکشد. بدون جامعه ای خسته، زخم خورده و بی امید، این جریان پایگاه پایدار نخواهد داشت. اگر جامعه فرصت سازمانیابی واقعی پیدا کند، اگر جنبشهای کارگری و آزادیخواه میدان بگیرند، اگر سیاست حول رفاه، آزادی و کرامت و برابری بچرخد، این صف به سرعت دچار ریزش میشود. زیرا تناقض درونی آن عمیق است: مردمی که برای رهایی آمده اند، دیر یا زود خواهند دید که در صفی ایستاده اند که بوی اطاعت و بندگی و بازگشت به گذشته متعفن را میدهد.
عبور ضروری
از همین رو، برای آینده جامعه باید از این صف عبور کرد. نه از سر کینه نسبت به مردمی که در این تجمعات شرکت کردند، بلکه از سر دفاع از آینده ای که هنوز میتوان آن را نجات داد. جامعه ای که آزادی میخواهد، زیر پرچم اقتدار موروثی به آن نمیرسد. جامعه ای که برابری میخواهد، با بازتولید سلسله مراتب رها نمیشود. جامعه ای که کرامت انسانی میخواهد، با فرهنگ رعیت سازی به مقصد نمیرسد.
حقیقت اجتماعی را با تعداد نمیشمارند. آزادیخواهی را با صدای بلندترین شعار نمیسنجند. اگر فردایی انسانی قرار است ساخته شود، پرچمش چیز دیگری خواهد بود: آزادی بی قید و شرط، برابری کامل انسانها، رفاه برای همگان و پایان هر شکل از استبداد، چه دینی چه شاهنشاهی. و این پرچم، در صفی که جامعه را ابزار میخواهد نه انسان، برافراشته نخواهد شد.
۲۰ فوریه ۲۰۲۶
اشتراک گذاری