21/08/2026

جمهوری اسلامی سوم؛ بن ‌بست جنگ، شکست راست و سیاست سازش – (٢) علی جوادی

518250352_1216333227199480_8460187612085255303_n
جمهوری اسلامی سوم؛
بن ‌بست جنگ، شکست راست و سیاست سازش – (٢)
علی جوادی
از بن بست جنگ تا تجدید آرایش سیاسی
در بخش نخست این نوشته نشان دادیم که جنگ، برخلاف وعده راست جنگ ‌طلب، نتوانست مسئله قدرت سیاسی و سرنگونی رژیم اسلامی را در ایران حل کند. حمله نظامی توان تخریب دارد، می‌تواند فرماندهان و مراکز نظامی را هدف قرار دهد و توازن قوای طرفین را موقتا تغییر دهد، اما از دل بمباران نه آلترناتیو سیاسی متولد می‌شود و نه نیروی اجتماعی لازم برای جایگزینی یک حکومت. افسانه “ضربه نهایی” دقیقا در همین نقطه به بن‌ بست رسید.
همراه با این بن ‌بست، تز محوری راست جنگ‌ طلب نیز زیر ضرب رفت: این ادعا که “مردم با دست خالی نمی‌توانند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند”. این تز از همان ابتدا چیزی پیش از آن که یک ارزیابی پوچ باشد یک افق سیاسی بود که قدرت جامعه را انکار می‌کرد، انقلاب اجتماعی را از معادله کنار می‌گذاشت و سرنوشت تغییر قدرت را به تصمیم آمریکا، اسرائیل و ماشین‌های نظامی آنان می‌سپرد. در این سیاست، مردم نه عامل سرنگونی، بلکه منتظران نتیجه جنگ و قربانیان آن بودند.
اما جنگ ماموریتی را که کودنانه برایش تبلیغ میکردند، انجام نداد. جمهوری اسلامی پابرجا ماند، راست جنگ‌ طلب به قدرت نرسید و دولت‌های متخاصم نیز نشان دادند که حاضر نیستند جنگ را با لشگرکشی نظامی تا نقطه فروپاشاندن کل دستگاه حکومتی و ساختن نظم سیاسی جایگزین ادامه دهند. از همین ‌جا پرسش تازه‌ای آغاز می‌شود: وقتی جنگ مسئله قدرت را حل نمی‌کند، سیاست به کدام سو می‌رود؟ این پرسش، موضوع این بخش از نوشته است.
بن ‌بست جنگ به معنای پایان جنگ، تهدید نظامی یا حتی حملات تازه نیست. جنگ می‌تواند دوباره شعله‌ور شود. اما اگر هیچ‌یک از طرفین استراتژی عملی برای تحمیل یک پیروزی نهایی نداشته باشند، در کنار جنگ و تهدید، مذاکره، معامله و سازش نیز ناگزیر وارد میدان می‌شود. همان دولت‌هایی که دیروز بمباران را ابزار پیشبرد سیاست خود می‌دانستند، می‌توانند و همانطور که بعضا اعلام کرده اند، توافق را ابزار مناسب‌تری تشخیص دهند. دولت‌ها به اهداف اپوزیسیون راست و مرتجع ایران وفادار نیستند؛ منافع استراتژیک و سیاسی خود را دنبال می‌کنند.
و اینجاست که “جمهوری اسلامی سوم” اهمیت تازه‌ای پیدا می‌کند. حکومتی که از دل جنگ و بحران بیرون آمده و در داخل با اعدام، سرکوب و بسیج ناسیونالیستی به استقبال جامعه رفته است، برای بقای خود با مسئله دیگری نیز رو به ‌روست: اقتصاد ویران، تحریم، فرسودگی زیرساخت‌ها، بحران سرمایه‌ گذاری و رابطه با بازار جهانی. این حکومت می‌تواند در داخل خشن‌تر و در خارج سازش ‌پذیرتر شود. مشت آهنین برای جامعه و دست معامله به سوی غرب، نه دو سیاست متناقض، بلکه دو ابزار یک هدف واحدند: بقای نظام جهنم اسلام و سرمایه.
اما اگر چنین چرخشی آغاز شود، فقط سیاست خارجی جمهوری اسلامی تغییر نمی‌کند. کل میدان سیاست در ایران تحت تأثیر قرار می‌گیرد. بخشی از اصلاح ‌طلبان حکومتی و جنبش ملی – اسلامی می‌توانند در کاهش تنش و رفع تحریم‌ها نقطه اتصال تازه‌ای با جمهوری اسلامی سوم پیدا کنند. و در سوی دیگر، راست جنگ‌ طلب نیز با پرسشی سخت رو به‌ رو خواهد شد: اگر همان قدرت‌هایی که قرار بود با جنگ جمهوری اسلامی را برایشان سرنگون کنند، تصمیم به معامله با آن بگیرند، تکلیف سیاستی که تمام امید خود را به آنها بسته بود چه خواهد شد؟
از این رو، بحث دیگر فقط بر سر “جنگ و صلح” نیست. مسئله بر سر تجدید آرایش میدان سیاسی است: جمهوری اسلامی سوم چگونه می‌خواهد خود را نجات دهد؛ نیروهای ملی – اسلامی چگونه ممکن است پیرامون سیاست سازش دوباره آرایش پیدا کنند؛ راست جنگ‌ طلب چگونه با بن ‌بست و شکست استراتژی خود رو به ‌رو خواهد شد؛ و مهم‌تر از همه، در برابر همه این جا به‌ جایی‌ها، جامعه، طبقه کارگر و جنبش آزادیخواه و سوسیالیستی چه جایگاهی خواهند داشت؟
از بن‌ بست جنگ تا سیاست سازش
هنگامی که جنگ نتواند مسئله قدرت سیاسی را حل کند، سیاست از در دیگر بازمی‌گردد. نه از سر صلح ‌طلبی و نه به دلیل پایان خصومت‌ها، بلکه به این دلیل ساده که جنگ دیگر قادر نیست هدف سیاسی مورد نظر را تأمین کند. دولت‌ها زمانی به مذاکره روی می‌آورند که هزینه ادامه تقابل از منفعت آن بیشتر شود یا پیروزی نظامی از دسترس خارج گردد. در چنین شرایطی، سازش نفی جنگ نیست؛ محصول بن ‌بست آن است.
اگر جمهوری اسلامی با وجود ضربات نظامی پابرجا بماند، اگر ساختار اصلی قدرتش فرو نریزد و اگر آمریکا و متحدانش نیز حاضر نباشند وارد جنگی طولانی، پرهزینه و با عاقبتی نامعلوم شوند، پرسش سیاست خارجی غرب تغییر می‌کند. مسئله دیگر لزوما این نخواهد بود که “چگونه جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم؟”، بلکه می‌تواند به این تبدیل شود که “چگونه جمهوری اسلامی موجود را مهار کنیم، مخاطراتش را کاهش دهیم و با آن به ترتیباتی قابل تحمل برسیم؟”
این تغییر جهت با منطق سیاست قدرت‌های بزرگ کاملا سازگار است. برخلاف تبلیغات راست رایج دولت‌های آمریکا و اسرائیل نه برای آزادی مردم ایران وارد تقابل شده‌اند و نه تعهدی اصولی به سرنگونی حکومت مذهبی دارند. آنان منافع خود را دنبال می‌کنند: موازنه منطقه‌ای، امنیت انرژی، کنترل تسلیحات، مهار بحران و جلوگیری از بی‌ثباتی‌ای که نتایجش قابل کنترل نباشد. تا زمانی که جنگ و فشار ابزار مناسب‌تری برای تأمین این منافع باشد، از آن استفاده می‌کنند؛ هنگامی که معامله کم‌ هزینه‌تر و سودمندتر شود، همان منافع می‌تواند آنان را پشت میز مذاکره بنشاند.
برای جمهوری اسلامی سوم نیز مسئله، پیش از هر چیز، مسئله بقاست. حکومتی که از دل جنگ و بحران بیرون آمده است، نمی‌تواند برای همیشه در محاصره اقتصادی، بحران سرمایه ‌گذاری، فرسودگی زیرساخت‌ها و خطر دائمی جنگ زندگی کند. سرکوب می‌تواند اعتراض را عقب براند، اما اقتصاد را نمی‌سازد. اعدام می‌تواند مخالف را بکشد، اما کارخانه فرسوده را نوسازی نمی‌کند، تکنولوژی و بارآوری نیروی کار را افزایش نمیدهد. زندان می‌تواند فعال کارگری را خاموش کند، اما سرمایه و فناوری تولید نمی‌کند. بسیج ناسیونالیستی نیز شاید برای مدتی فضای جامعه را تحت فشار قرار دهد، اما تورم، فقر، بیکاری و بحران زیرساخت را حل نمی‌کند.
“نگاه به شرق” نیز پاسخ نهایی این بحران نیست. روسیه و چین می‌توانند بخشی از فشار را کاهش دهند، بازارهایی فراهم کنند و برای حکومت فرصت تنفس بخرند، اما جایگزین رابطه با اقتصاد جهانی نیستند. خود چین بدون پیوند گسترده با بازار جهانی، تجارت، سرمایه و فناوری غرب هرگز به چین امروز تبدیل نمی‌شد. برای جمهوری اسلامی نیز شرق می‌تواند بخشی از معادله باشد، اما نمی‌تواند تمام معادله باشد.
از این رو کاهش بخشی از تحریم‌ها، بازکردن راه تجارت و سرمایه، دسترسی بیشتر به فناوری و کاهش خطر جنگ می‌تواند برای جمهوری اسلامی سوم از یک انتخاب دیپلماتیک به یک ضرورت حکومتی تبدیل شود. رژیم ممکن است همچنان از “مقاومت” و “استقلال” سخن بگوید، اما تاریخ خود جمهوری اسلامی نشان داده است که چهارچوبهای نظری – ایدئولوژیک اسلامی تا آنجا مقدس است که بقای نظام را تضمین کند. هنگامی که میان یک شعار و بقای حکومت تعارضی جدی شکل بگیرد، معمولا این شعار است که تفسیر تازه‌ای پیدا می‌کند.
جمهوری اسلامی سوم و اصلاح طلبان حکومتی
از این زاویه است که مقایسه محدود با “دوم خرداد” معنا پیدا می‌کند. نه قرار است “دوم خرداد” دیگری تکرار شود و نه جمهوری اسلامی سوم وعده “جامعه مدنی”، گشایش فرهنگی یا اصلاحات سیاسی می‌دهد. برعکس، این حکومت از همان آغاز با اعدام، سرکوب و فضای امنیتی اعلام کرده است که در برابر جامعه قصد عقب‌ نشینی ندارد. نقطه شباهت جای دیگری است: تلاش برای کاهش تقابل با غرب و یافتن راهی برای تنفس اقتصادی و دیپلماتیک.
اگر بخواهیم با احتیاط از یک تشبیه تاریخی استفاده کنیم، آنچه ممکن است در دستور قرار گیرد نوعی “پروسترویکا بدون گلاسنوست” است: تلاش برای بازسازی مناسبات اقتصادی و خارجی، بدون بازکردن فضای سیاسی و بدون دادن حقی به جامعه برای دخالت در قدرت.
هدف چنین پروژه‌ای نجات جامعه از بحران نیست؛ نجات حکومت از بحران اقتصادی است. رفع تحریم‌ها به خودی خود قرار نیست سفره کارگر را بزرگ ‌تر کند. ورود سرمایه قرار نیست آزادی سیاسی بیاورد. عادی ‌سازی رابطه با غرب نیز برای پایان اعدام، آزادی زندانیان سیاسی، برچیدن حجاب اجباری یا پایان دادن به حکومت مذهبی صورت نمی‌گیرد. جمهوری اسلامی می‌تواند با غرب قرارداد امضا کند و همزمان در داخل طناب دار برپا کند.
از این رو، سازش خارجی و تشدید سرکوب داخلی نه تنها با یکدیگر متناقض نیستند، بلکه می‌توانند دو ستون یک سیاست واحد باشند: مشت آهنین در داخل، دست معامله در خارج. یکی برای مهار جامعه، دیگری برای کاهش فشار بین‌المللی؛ و هر دو برای حفظ حکومت.
اما چنین چرخشی فقط مناسبات جمهوری اسلامی با غرب را تغییر نمی‌دهد. در داخل و پیرامون حکومت نیز میدان تازه‌ای ایجاد می‌کند. اصلاح‌طلبان حکومتی، تکنوکرات‌ها، بخش‌هایی از سرمایه‌داران و نیروهای ملی – اسلامی سال‌هاست کاهش تنش با غرب و رفع تحریم‌ها را راه خروج از بحران معرفی می‌کنند. اگر جمهوری اسلامی سوم خود به سمت بخشی از همین سیاست حرکت کند، نقطه‌ای واقعی برای همسویی مرحله‌ای میان این نیروها و هسته جدید قدرت شکل می‌گیرد.
این همسویی به معنای پایان اختلافات نیست. اصلاح‌ طلب حکومتی ممکن است سهم بیشتری از قدرت بخواهد، تکنوکرات خواهان مدیریت اقتصادی متفاوتی باشد و ملی – اسلامی همچنان از قانون‌گرایی و تغییرات تدریجی سخن بگوید. اما همه می‌توانند در یک نقطه به هم برسند: کاهش تقابل با غرب، رفع بخشی از تحریم‌ها و ایجاد ثباتی که خطر انقلاب اجتماعی و کمونیسم را در جامعه کم کند.
در چنین شرایطی، بخشی از جنبش ملی – اسلامی می‌تواند از منتقد نیم‌ بند جمهوری اسلامی به توجیه‌گر جهت تازه آن تبدیل شود. جریانی که سال‌ها سازش با غرب را راه “عقلانی” خروج از بحران معرفی کرده است، هنگامی که خود حکومت بخشی از همین مسیر را در پیش گیرد، دشوار می‌تواند با اصل آن مخالفت کند. اختلاف بیش از آنکه بر سر جهت حرکت باشد، بر سر سهم، سرعت و شکل اجرای آن خواهد بود.
اینجا سازش با غرب از یک توافق دیپلماتیک فراتر می‌رود. می‌تواند به نقطه اتصالی برای بازآرایی بخشی از بلوک سیاسی حاکم و نیروهای پیرامونی آن تبدیل شود: نه با وعده آزادی، بلکه با وعده ثبات؛ نه با اصلاحات سیاسی، بلکه با رفع تحریم؛ نه با گشایش جامعه، بلکه با گشایش راه سرمایه.
اما این تنها یک سوی تجدید آرایش پس از جنگ است. در سوی دیگر، نیرویی قرار دارد که تمام استراتژی خود را بر شکست جمهوری اسلامی به دست قدرت‌های خارجی بنا کرده بود. اگر آمریکا و اسرائیل به جای ادامه جنگ به مهار و سازش برسد، راست جنگ ‌طلب با بحرانی بسیار عمیق‌تر از شکست یک تاکتیک روبه‌رو خواهد شد. پرسش این بار مستقیما متوجه خود اوست: وقتی قبله سیاسی به سوی سازش می‌چرخد، تکلیف اپوزیسیونی که تمام امیدش را به آن بسته بود چه می‌شود؟
بحران راست جنگ ‌طلب؛ وقتی قبله سیاسی تغییر جهت می‌دهد
بن ‌بست جنگ برای راست جنگ‌ طلب فقط شکست یک تاکتیک نیست؛ بحران یک استراتژی است. این جریان آینده سیاسی خود را به فرضی گره زده بود که اکنون با واقعیت برخورد کرده است: فشار اقتصادی، تشدید تقابل و حمله نظامی سرانجام جمهوری اسلامی را از پا درمی‌آورد و فرصت انتقال قدرت را برای اپوزیسیون مورد حمایت غرب فراهم می‌کند. اگر این زنجیره در نقطه تعیین‌ کننده‌اش قطع شود، یعنی اگر قدرت‌های غربی به جای ادامه جنگ به مهار و معامله با جمهوری اسلامی روی آورند، مسئله فقط این نیست که یک حمله دیگر صورت نمی‌گیرد؛ تمام نقشه راه این اپوزیسیون بی‌موضوع می‌شود.
تا زمانی که جنگ در دستور بود، راست جنگ‌ طلب می‌توانست هر حمله را مقدمه “مرحله نهایی” معرفی کند، هر تشدید فشار را نشانه نزدیک شدن فروپاشی بداند و هر تهدید واشنگتن و تل‌آویو را گامی به سوی تحقق پروژه خود قلمداد کند. زمان سیاسی این جریان با ساعت قدرت‌های خارجی تنظیم شده بود. قرار بود لحظه تعیین ‌کننده نه از دل تغییر توازن قوای اجتماعی در ایران، بلکه از تصمیمی در اتاق جنگ آمریکا و اسرائیل فرا برسد.
اکنون اگر همان قدرت‌ها محاسبه دیگری کنند، بحران آغاز می‌شود. اگر واشنگتن به این نتیجه برسد که جمهوری اسلامی مهارشده برای منافعش کم‌هزینه‌تر از فروپاشی کنترل‌ ناپذیر آن است؛ اگر مسئله هیات حاکمه آمریکا از تغییر رژیم به کنترل برنامه نظامی، سیاست منطقه‌ای، امنیت انرژی و جلوگیری از بی‌ثباتی منتقل شود؛ راست جنگ ‌طلب با انتخابی مرگبار رو به ‌رو می‌شود که مدت‌ها از پاسخ دادن به آن گریخته است: در غیاب جنگ خارجی، استراتژی او برای قدرت چیست؟
ادامه انتظار برای جنگ بعدی یک امکان است. هر بحران تازه می‌تواند دو باره به عنوان آغاز “کار ناتمام” معرفی شود. اما سیاستی که زندگی خود را از انتظار یک حمله دیگر می‌گیرد، دیر یا زود با فرسایش رو به ‌رو می‌شود. جامعه نمی‌تواند تا ابد زندگی، مبارزه و آینده خود را در تعلیق نگه دارد تا شاید دولت دیگری روزی تصمیم بگیرد جنگی را که قبلا به نتیجه نرسانده، این بار تا انتها ادامه دهد.
امکان دیگر، و از نظر سیاسی مهم‌تر، تطبیق با جهت تازه همان قدرت‌هایی است که این جریان تاکنون به آنها تکیه داشته است. اگر سیاست غرب از “تغییر رژیم” به “مهار رژیم” تغییر کند، زبان اپوزیسیون راست نیز می‌تواند تغییر کند. آنچه دیروز “سرنگونی فوری” نامیده می‌شد، ممکن است فردا در قالب “گذار کنترل‌ شده”، “انتقال کم‌ هزینه”، “آشتی ملی”، “حفظ ثبات” یا جلوگیری از “خلأ قدرت” بازتعریف شود. صورت‌بندی‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما مضمون واحدی در پس آنها قرار دارد: پذیرش اینکه جمهوری اسلامی یا بخش‌هایی از ساختار آن باید در تغییر و تحولات نظم بعدی حضور داشته باشند.
اینجا تناقض ظاهری جنگ‌ طلبی و سازش از میان می‌رود. جریانی که دیروز بمباران را راه رسیدن به قدرت می‌دانست، لزوما مشکلی اصولی با بندوبست از بالا ندارد. جنگ و سازش برای چنین سیاستی دو وسیله متفاوت‌اند، نه دو افق اجتماعی متضاد. اگر جنگ بتواند قدرت را از بالا جا به‌ جا کند، جنگ مطلوب است؛ اگر توافق نخبگان، دولت‌ها و بخش‌هایی از دستگاه موجود بتواند همان انتقال را کم‌هزینه‌تر انجام دهد، سازش نیز می‌تواند “واقع ‌بینانه” شود.
در چنین سناریویی، حفظ بخش‌های اساسی دستگاه سرکوب موجود نه فقط ممکن، بلکه ضروری معرفی خواهد شد. ناگهان ارتش، دستگاه اداری، بوروکراسی و حتی بخش‌هایی از ساختار امنیتی باید برای جلوگیری از “فروپاشی کشور” حفظ شوند. کسانی که دیروز از درهم شکستن رژیم سخن می‌گفتند، می‌توانند فردا هشدار دهند که نباید “دولت” فروبپاشد. شعار تغییر رژیم آرام ‌آرام جای خود را به جراحی کنترل‌ شده رژیم می‌دهد: بعضی چهره‌ها بروند، برخی نهادها تغییر نام دهند، آرایش سیاسی عوض شود، اما استخوان‌ بندی نظم اجتماعی و اقتصادی محفوظ بماند.
این فقط یک احتمال نظری دوردست نیست؛ از منطق خود سیاست راست ناشی می‌شود. مسئله این جریان هیچ‌گاه برهم زدن مناسبات طبقاتی موجود نبوده است. مالکیت خصوصی، مناسبات سرمایه‌داری، دولت متمرکز، ارتش و دستگاه بوروکراتیک قدرتمند، برای بخش عمده این راست نه مسئله، بلکه اجزای نظم مطلوب‌اند. اختلافش با جمهوری اسلامی بر سر این نیست که چرا سرمایه بر جامعه حکومت می‌کند؛ بر سر این است که چه نیرویی این نظم را اداره کند، چه ایدئولوژی‌ای بر آن حاکم باشد و رابطه‌اش با غرب چگونه تنظیم شود.
از همین‌ جا امکان یک همپوشانی تازه شکل می‌گیرد. جمهوری اسلامی سوم می‌کوشد با تغییر آرایش خود، کلیت نظام را حفظ کند. راست اپوزیسیون می‌تواند در صورت شکست افق جنگ، به پروژه‌ای نزدیک شود که خواهان تغییر بخشی از ساختار سیاسی، بدون انفجار اجتماعی و بدون دخالت مستقل توده‌هاست. این دو همچنان می‌توانند دشمن یکدیگر باشند، بر سر قدرت بجنگند و یکدیگر را نفی کنند؛ اما دشمنی سیاسی مانع از اشتراک طبقاتی آنان در برابر یک خطر بزرگ‌تر نمی‌شود: انقلاب از پایین. خطر کمونیسم جامعه.
این نقطه تعیین‌ کننده است. هرچه مبارزه کارگری، اعتراضات توده‌ای و سازمان‌یابی مستقل جامعه گسترده‌تر شود، مسئله “ثبات” برای همه نیروهای خواهان انتقال قدرت از بالا اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. آنچه برای کارگر اعتصاب و اعمال قدرت جمعی است، برای مدافعان نظم موجود می‌تواند “اختلال اقتصادی” نام بگیرد. آنچه برای مردم قیام علیه حکومت است، برای آنان می‌تواند خطر “خلأ قدرت” و “هرج ‌و مرج” جلوه داده شود. آنچه برای یک جنبش انقلابی شکستن ماشین سرکوب است، در زبان راست می‌تواند ضرورت “حفظ نهادهای ملی” نامیده شود.
در این نقطه، مرز واقعی سیاست آشکارتر می‌شود. مرز فقط میان جمهوری اسلامی و مخالفانش نیست. در لحظات تعیین ‌کننده، مرز میان دو نوع تغییر است: تغییر از بالا و تغییر از پایین. میان بازآرایی قدرت در چارچوب نظم موجود و دخالت مستقیم جامعه برای درهم شکستن آن.
به همین دلیل، نباید سازش احتمالی بخشی از راست را صرفا به فرصت ‌طلبی سیاسی یا تغییر ناگهانی موضع تقلیل داد. مسئله عمیق‌تر است. وقتی استراتژی یک جریان بر قدرت مستقل جامعه بنا نشده باشد، شکست تکیه‌ گاه خارجی آن را ناچار به جست ‌و جوی تکیه ‌گاهی تازه در بالا می‌کند. ممکن است این تکیه‌ گاه بخشی از دستگاه حکومتی، جناحی جدا شده از قدرت، تکنوکرات‌ها، فرماندهان سابق یا ائتلافی از نیروهای درون و بیرون حکومت باشد. شکل آن از پیش معلوم نیست؛ منطق آن اما روشن است: جلوگیری از آنکه جامعه خود راسا مسئله قدرت را حل کند.
از این منظر، بحران راست جنگ ‌طلب بخشی از تجدید آرایش بزرگ‌تری است که بن‌ بست جنگ ایجاد کرده است. در یک سو، جمهوری اسلامی سوم می‌کوشد با کاهش تنش خارجی و بازسازی توان اقتصادی، بقای خود را تضمین کند و بخشی از نیروهای ملی – اسلامی و اصلاح ‌طلب حکومتی را حول این جهت تازه جذب یا خنثی کند. در سوی دیگر، راست جنگ ‌طلب با از دست دادن افق “نجات از بیرون”، در برابر وسوسه و ضرورت انتقال مدیریت‌ شده از بالا قرار می‌گیرد.
این نیروها یکی نیستند و نباید اختلافات واقعی‌شان را نادیده گرفت. اما سیاست را فقط با فهرست اختلافات نمی‌توان فهمید. باید دید در لحظه‌ای که جامعه برای تصرف قدرت وارد میدان شود، هر نیرو در کدام سوی نبرد خواهد ایستاد. آنجاست که ممکن است خطوطی که امروز بسیار دور از یکدیگر به نظر می‌رسند، به یکدیگر نزدیک شوند.
بن‌ بست جنگ به این ترتیب فقط شکست و بحران راست جنگ ‌طلب نیست؛ پرده را از یک حقیقت قدیمی‌تر کنار می‌زند. مسئله اساسی راست هرگز این نبوده است که مردم چگونه به قدرت برسند؛ مسئله این بوده است که قدرت چگونه بدون انقلاب مردم جا به‌ جا شود. جنگ یک پاسخ به این سؤال بود. سازش و انتقال کنترل‌ شده می‌تواند پاسخ دیگر آن باشد.
و درست در برابر همین دو پاسخ است که سؤال واقعی دوره تازه سر بلند می‌کند: آیا جامعه قرار است بار دیگر تماشاگر جا به ‌جایی قدرت در بالای سر خود باشد، یا این بار خود برای تصرف قدرت سیاسی وارد میدان خواهد شد؟
تجدید آرایش در بالا، مبارزه و گسترش سازماندهی در پایین
در حالی که حکومت و نیروهای سیاسی پیرامون آن برای دوره پس از جنگ آرایش تازه‌ای می‌گیرند، در پایین جامعه روند دیگری در جریان است. جمهوری اسلامی سوم برای بقا راه‌های تازه می‌جوید؛ بخشی از ملی -اسلامی‌ها امکان تازه‌ای برای نزدیکی به سیاست تنش‌زدایی می‌بینند؛ راست جنگ‌ طلب با بحران استراتژی خود دست و پنجه نرم می‌کند؛ دولت‌های غربی نیز میان جنگ، فشار، مهار و سازش بر اساس منافع خود حرکت می‌کنند. اما جامعه ایران در هیچ‌یک از این معادلات خلاصه نمی‌شود.
جنگ نتوانست تضاد جامعه با جمهوری اسلامی را از میان ببرد. حکومت کوشید با بسیج ناسیونالیستی، “مقابله با جنگ” را به “دفاع از جمهوری اسلامی” تبدیل کند و هر صدای مستقلی را زیر فشار ضرورت مقابله با دشمن خارجی قرار دهد. اما جنگ تمام نشده بود که ماشین اعدام دوباره با قدرت به کار افتاد، اعتراضات اجتماعی ادامه یافت، کارگران برای مطالبات خود به میدان آمدند و بازنشستگان بار دیگر خیابان را به صحنه اعتراض علیه فقر و فلاکت تبدیل کردند. واقعیت جامعه خیلی زود پرده تبلیغات “وحدت ملی” را کنار زد: دشمنی بخشهایی از مردم با بمباران و جنگ خارجی، آشتی آنان با جمهوری اسلامی نبود و نیست.
این تمایز برای دوره پیش رو تعیین‌ کننده است. مردم می‌توانند و باید همزمان مخالف جنگ و خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی باشند. می‌توانند بمباران شهرها و کشتار مردم را محکوم کنند و در همان حال ماشین اعدام و سرکوب حکومت را به چالش بکشند. می‌توانند نه زیر پرچم جمهوری اسلامی بروند و نه پشت ارتش آمریکا و اسرائیل صف بکشند. این همان استقلال سیاسی جامعه‌ای است که هر دو قطب ارتجاع می‌کوشند ناممکن جلوه دهند.
اما مسئله فقط ادامه اعتراض نیست. مرحله تازه‌ای که در برابر جامعه قرار گرفته است می‌تواند اهمیت مبارزه طبقاتی را بیش از گذشته افزایش دهد. جمهوری اسلامی سوم، حتی اگر بتواند با غرب به توافقی برسد و بخشی از تحریم‌ها را کاهش دهد، با جامعه‌ای روبه‌روست که سال‌ها سقوط سطح زندگی، تورم، ناامنی اقتصادی، استثمار و غارت را تجربه کرده است. توافق خارجی این تضاد را محو نمی‌کند. حتی رونق نسبی اقتصاد، اگر تحقق یابد، به خودی خود تضاد کار و سرمایه را کاهش نمی‌دهد؛ می‌تواند منابع بیشتری در اختیار حکومت و سرمایه قرار دهد و همزمان توقع، مطالبه و قدرت چانه‌زنی طبقه کارگر را نیز افزایش دهد.
درست به همین دلیل، نباید سرنوشت مبارزه طبقاتی را به ادامه بحران اقتصادی گره زد. سوسیالیسم از فقر تغذیه نمی‌کند، از مبارزه سازمانیافته و آگاهانه علیه ریشه های فقر و نابرابری و استثمار تغذیه میکند. طبقه کارگر برای قدرتمند شدن نیازمند فلاکت بیشتر نیست. مسئله اساسی سازمان‌ یابی، تشکل، اعتماد به نیروی خود و تبدیل اعتراضات پراکنده به یک قدرت اجتماعی و سیاسی است. اگر بخشی از فشار تحریم‌ها کاهش یابد، وظیفه کمونیسم این نیست که برای بازگشت بحران دعا کند؛ باید نشان دهد ثروتی که جامعه تولید می‌کند متعلق به کسانی است که آن را می‌سازند و هیچ درجه‌ای از “رونق” سرمایه ‌دارانه جای آزادی، برابری و حاکمیت مردم را نمی‌گیرد.
این نقطه، مرز ما با همه روایت‌های راست و ملی – اسلامی و چپ های سنتی را نیز روشن می‌کند. برای آنها مسئله اصلی چگونگی اداره بهتر نظم موجود است: چگونه تحریم کمتر شود، چگونه سرمایه بیشتر وارد شود، چگونه انتقال قدرت ـ اگر لازم شد ـ بدون انفجار اجتماعی صورت گیرد. برای طبقه کارگر مسئله چیز دیگری است: چه کسی تولید می‌کند، چه کسی ثروت را تصاحب می‌کند، چه کسی تصمیم می‌گیرد و چه کسی قدرت سیاسی را در دست دارد؟
از همین رو، دو جبهه اصلی نبرد اجتماعی که در بحث جمهوری اسلامی سوم بر آنها تأکید کردیم، نه تنها از میان نرفته‌اند بلکه اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند: مبارزه علیه فقر، فلاکت و استثمار، و مبارزه علیه اعدام، سرکوب، تبعیض و حکومت مذهبی. اینها دو مبارزه جداگانه نیستند. جمهوری اسلامی فقر را بدون سرکوب نمی‌تواند تحمیل کند و سرکوب را برای حفظ همان مناسبات اقتصادی و طبقاتی به کار می‌گیرد. مبارزه برای دستمزد و رفاه، اگر تا انتها پیش رود، به مسئله قدرت می‌رسد؛ مبارزه علیه اعدام و حکومت مذهبی نیز اگر بخواهد ریشه این دستگاه را بخشکاند، نمی‌تواند مناسبات اجتماعی و طبقاتی حافظ آن را دست‌نخورده باقی بگذارد.
به این اعتبار، دوره سازش احتمالی نه دوره تعطیلی مبارزه، بلکه می‌تواند میدان تازه‌ای برای تشدید آن باشد. حکومت خواهد کوشید هر بهبود اقتصادی احتمالی را به حساب عقلانیت و موفقیت خود بگذارد و از جامعه فرصت بخرد. اصلاح‌طلبان و ملی ـ اسلامی‌ها خواهند گفت اکنون که خطر جنگ کاهش یافته و راه “عقلانیت” باز شده است، باید از رادیکالیسم پرهیز کرد. راست شکست‌ خورده نیز می‌تواند با زبان “ثبات”، “گذار آرام” و “جلوگیری از هرج ‌و مرج” جامعه را به انتظار فراخواند. هر سه، با زبان‌های متفاوت، یک پیام خواهند داشت: اکنون زمان تعرض از پایین نیست.
پاسخ جنبش آزادیخواه و سوسیالیستی باید درست عکس این باشد. کاهش خطر جنگ، اگر تحقق یابد، نه دلیلی برای تعلیق مبارزه، بلکه فرصتی برای بازگرداندن مسئله اصلی جامعه به مرکز سیاست است. وقتی صدای بمب فروکش می‌کند، صدای اعتصاب باید بلندتر شنیده شود. وقتی دولت‌ها پشت میز مذاکره می‌نشینند، جامعه نباید پشت در منتظر نتیجه معامله آنها بماند. وقتی حکومت می‌کوشد با کاهش فشار خارجی عمر بخرد، نیروی آزادیخواه باید مبارزه برای پایان دادن به حکومت اعدام، فقر و اسلام سیاسی را گسترده‌تر کند.
در اینجا مسئله سازمان‌یابی به قلب سیاست سوسیالیستی بازمی‌گردد. پاسخ به تز “مردم نمی‌توانند” فقط گفتن اینکه مردم می‌توانند نیست. باید آن توان را ساخت. اعتصاب پراکنده باید به قدرت متشکل کارگری نزدیک شود؛ اعتراض محلی باید بتواند شبکه و سازمان پیدا کند؛ مبارزه علیه اعدام باید به جنبشی سراسری علیه ماشین سرکوب بدل شود؛ جنبش آزادی زن، مبارزه کارگران، بازنشستگان، جوانان و جنبش علیه حکومت مذهبی باید نقاط اتصال سیاسی خود را پیدا کنند. قدرت اجتماعی فقط وجود ندارد؛ باید سازمان داده شود.
و درست در همین نقطه، مسئله سوسیالیسم از یک آرمان دوردست به یک مسئله سیاسی روز تبدیل می‌شود. جامعه برای تعویض سران جمهوری اسلامی مبارزه نمی‌کند. اگر قرار باشد فردای سرنگونی همان مناسباتی باقی بماند که میلیون‌ها انسان را به فروش نیروی کار، ناامنی، فقر و بی ‌قدرتی محکوم می‌کند، تغییری حاصل نشده، بخش اساسی مسئله حل نشده است. آزادی سیاسی بدون برابری اجتماعی ناقص و ناپایدار است و برابری بدون گرفتن قدرت اقتصادی و سیاسی از طبقه حاکم به یک وعده تو خالی تبدیل می‌شود.
این همان خطی است که کمونیسم کارگری به روشنی در برابر جامعه قرار میدهد: نه بازسازی جمهوری اسلامی، نه انتقال قدرت میان جناح‌های طبقه حاکم، نه انتظار برای جنگ بعدی و نه معامله‌ای که مردم در آن فقط تماشاگرند. مسئله، تبدیل نیروی واقعی موجود در جامعه به یک قطب مستقل سیاسی است؛ قطبی که بتواند هم جمهوری اسلامی و هم آلترناتیوهای راست برای فردای آن را به چالش بکشد.
جمهوری اسلامی سوم، اگر بتواند تثبیت شود، خواهد کوشید دوره تازه‌ای از بقای حکومت را آغاز کند. راست نیز برای نجات افق خود آرایش تازه‌ای خواهد گرفت. اما هیچ آرایش تازه‌ای در بالا نمی‌تواند تضادهای بنیادی جامعه را حذف کند. فقر، استثمار، بی‌حقوقی، اعدام، تبعیض جنسیتی و حکومت مذهبی با یک توافق دیپلماتیک دود نمی‌شوند و به هوا نمی‌روند. از این رو مسئله تعیین‌کننده دوره پیش رو این نیست که جمهوری اسلامی با غرب تا کجا سازش خواهد کرد یا راست با شکست سیاست جنگ چگونه کنار خواهد آمد. اینها مهم‌اند، اما سؤال نهایی نیستند. سؤال تعیین‌کننده این است که آیا طبقه کارگر و جنبش آزادیخواه جامعه خواهند توانست از این دوره برای ساختن نیروی مستقل خود استفاده کنند و مبارزه علیه کلیت جمهوری اسلامی را به مبارزه‌ای برای قدرت سیاسی و یک جامعه آزاد، برابر و سوسیالیستی ارتقا دهند.
تجدید سازماندهی در بالا آغاز شده است. پاسخ ما باید سازمان ‌یابی و تعرض از پایین باشد.
۱۴ اوت ۲۰۲۶

See less
اشتراک گذاری