19/04/2026

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی

از میان رویدادهای هفته: علی جوادی
مرگ در میانه آتش: وقتی حذف یک چهره، زندگی را نجات نمیدهد
در میانه جنگی که نه تنها آسمان که خود زندگی را به میدان تیر بدل کرده است، خبر میرسد: علی لاریجانی، یکی از ستونهای اصلی دستگاه جنایت اسلامی، به همراه پسرش، در خانه دخترش کشته شد. خبری که در هر جامعه ای دیگر شاید تنها یک خبر سیاسی میبود، اما در اینجا، در دل این جغرافیای سوخته، به سرعت به یک پرسش اخلاقی، انسانی و تاریخی بدل میشود.
لاریجانی صرفا یک مقام نبود. او یکی از معماران نظم موجود بود. نظمی که تاریخ خود را نه با رفاه و آزادی، بلکه با آتش و خون، با سرکوب و فقر، با زندان و گورهای بی نام و قتل عام نوشته است. پس واکنش نخستین، آن واکنش بی واسطه انسانی که از عمق رنج و خشم برمیخیزد، قابل فهم است: آیا جهان بدون چنین چهره هایی جای بهتری نخواهد بود؟
پاسخ، در سطحی ابتدایی، بی تردید مثبت است. اما تاریخ، هرگاه به این سادگی پاسخ داده شده، با خشونتی بیشتر بازگشته است. مساله نه در نفس نبودن یک چهره، یک جنایتکار، بلکه در صحنه ای است که این نبودن در آن رخ میدهد. این مرگ، نه محصول یک انقلاب اجتماعی است که در آن مردم آگاهانه، با افق آزادی و برابری، بساط یک نظم را برمیچینند و عاملانش را به محکمه میکشانند. نه، اینجا خبری از دادگاه، از پاسخگویی، از پایان یک چرخه در پس این جنگ تروریستی نیست. این مرگ در دل جنگی رخ داده است که خود، کارخانه بازتولید مرگ است.
جنگی که با کشتار کودکان میناب آغاز شد، با ویرانی زیرساختها ادامه یافت، و اکنون به نقطه ای رسیده است که میلیونها انسان آواره شده اند. و این جنگ، همان لحظه که یک چهره رژیم را حذف میکند، ده ها و صدها زندگی دیگر را نیز به کام خود میکشد. اینجاست که تناقض، خود را با تمام قساوتش آشکار میکند. از یک سو، نبودن کسانی که در ساختن این جهنم نقش داشته اند، خود به خود امری مثبت است. از سوی دیگر، این نبودن، در شرایطی رخ میدهد که نه به پایان خشونت، بلکه به تشدید آن می انجامد.
در جهانی انسانی، حذف یک جنایتکار میتوانست به معنای گامی به سوی رهایی باشد. اما در این جهان وارونه، در جهان کنونی، نظم سرمایه، ناسیونالیسم، میلیتاریسم و اسلامیسم و مذهب، هر مرگ سیاسی میتواند جرقه ای برای انفجارهای تازه باشد. اینجا مرگ، پایان نیست، آغاز زنجیره ای دیگر از مرگهاست. آنچه این واقعه را تلخ تر میکند، علاوه بر خود کشتار، بلکه ناتوانی انسان از نفس کشیدن در میانه این تناقض است. حتی لحظه ای که میتوانست به حس رهایی نزدیک شود، در گلو میشکند، زیرا آگاهی از آنچه در پی می آید، اجازه نمیدهد این نفس کامل شود.
این همان طنز سیاه تاریخ است: جهانی که در آن حذف چهره های جنایت، نه به کاهش جنایت، بلکه به بازتولید آن در مقیاسی بزرگتر می انجامد. در این صحنه، نامها اهمیت نمادین دارند: خامنه ای، نتانیاهو، سنوار، ترامپ، لاریجانی، کاتس و … اما مساله، فراتر از افراد است. آنچه باقی میماند، ساختاری است که این چهره ها را تولید میکند، بازتولید میکند، بنوعی که حتی پس از مرگشان، به حیات خود ادامه میدهد. و تا زمانی که این ساختار پابرجاست، حذف یک فرد، حتی اگر از نظر اخلاقی قابل درک باشد، نمیتواند به معنای پایان رنج باشد. بلکه برعکس، میتواند به تشدید همان جهنمی بینجامد که این افراد خود در ساختنش نقش داشته اند.
اینجاست که انسان، نه از سر بی تفاوتی، بلکه از سر آگاهی، مکث میکند. مکثی تلخ، مکثی سنگین، مکثی که اجازه نمیدهد شادی به سادگی و بدون تناقض بر لب بنشیند. زیرا میداند که در این جهان وارونه، مرگ یک جانی، لزوما به معنای زندگی برای دیگران نیست. و این، نه یک تناقض ساده، بلکه خود حقیقت این نظم است. لعنت بر جهانی که در آن حتی پایان یک جنایتکار نیز، بوی رهایی نمیدهد.
وقتی جنگ، جامعه را می‌بلعد و نامش را “رهایی” می‌گذارند
وقتی مرگ و نابودی، “فرصت تاریخی” می‌شود
تاریخ گاهی نه با شکوه، بلکه با طنزی سیاه پیش می‌رود. طنزی که در آن، بر ویرانه خانه‌ها، واژه “آزادی” نوشته می‌شود، بر جنازه کودکان، “هزینه ضروری” حک می‌شود، و بر دود بیمارستان‌ها، “گذار به آینده” نقش می‌بندد.
امروز، در میانه جنگی که بر سر جامعه آوار شده، همین صحنه در برابر ماست: کودکی که از زیر آوار مدرسه بیرون کشیده می‌شود، مادری که در صف نان ایستاده، بیمارستانی که تخلیه شده، و مردمی که شهرشان را ترک می‌کنند، و در همان لحظه، صدایی از دور می‌گوید: “این‌ها درد زایمان آزادی است”؟ این صدا را باید شناخت. این صدا، صدای رهایی نیست. صدای سیاست بر ویرانی زندگی و جامعه است.
بدن جامعه زیر بمباران
اگر از زبان‌های بزک‌ شده عبور کنیم، واقعیت خشن‌تر و صریح‌تر است: بیش از ۴۰۰۰ کشته، بیش از ۴۰۰۰۰ زخمی، ۶ بیمارستان از کار افتاده یا تخلیه شده، بیش از ۱۸ حمله مستقیم به مراکز درمانی، قطع گسترده برق، تخریب هزار واحد مسکونی، و موج آوارگی که نزدیک به ۵ میلیون‌ نفر را از خانه‌هایشان کنده است.
این‌ها آمار نیستند، این‌ها استخوان‌های شکسته یک جامعه‌اند. و در میان این تصویر، میناب چون خنجری در وجدان بشریت می‌نشیند: مدرسه دخترانه “شجره طیبه”، جایی که باید الفبا آغاز شود، با موشک درهم کوبیده شد. کلاس‌هایی که باید صدای زندگی می‌دادند، به سکوت مرگ فرو رفتند. ده‌ها کودک، و بنا بر برخی گزارش‌ها بیش از صد کودک، در همان جایی کشته شدند که باید آینده را می‌ساختند. این‌ها “اشتباهات جنگی” نیست. این‌ها خودِ منطق جنگ است.
دروغ بزرگ: بمباران به مثابه رهایی
و با این حال، کسانی ایستاده‌اند و می‌گویند: “زیرساخت‌ها باید نابود شوند”، “این تنها راه فروپاشی رژیم است”، “بدون این فشار، تغییر ممکن نیست”، “مردم به تنهایی نمیتوانند” این جملات را باید از نو خواند. نه به‌عنوان تحلیل، بلکه به‌عنوان اعتراف به همسویی با جنایت و جنگ. اعتراف به این ‌که: قدرت را نه در مردم، بلکه در موشک می‌بینند. آینده را نه در جامعه، بلکه در ویرانه جستجو می‌کنند. اما سؤال ساده است، و مرگبار: کدام جامعه قرار است آزاد شود، وقتی خودِ جامعه در حال نابودی است؟ کدام مردم باید آزاد شوند، وقتی خود این مردم قربانیان این جنگ اند؟
اما خانه‌ای که فرو می‌ریزد، فقط دیوار نیست، یک شبکه اجتماعی است که از بین می‌رود. بیمارستانی که خاموش می‌شود، فقط ساختمان نیست، یک سیستم بقاست که قطع می‌شود. مدرسه‌ای که ویران می‌شود، فقط یک مکان نیست، یک نسل است که عقب رانده می‌شود. و جامعه‌ای که آواره می‌شود، دیگر آن نیرویی نیست که بتواند بسادگی تاریخ را تغییر دهد، ناتوان تر شده است و نیازمند برخاستن و کمر راست کردن است.
سناریوی سیاه: وقتی جامعه فرو می‌ریزد
اینجاست که باید به منصور حکمت بازگشت، نه برای نقل قول، بلکه برای فهم واقعیت. او هشدار داد: هر خونریزی‌ای انقلاب نیست. انقلاب، حتی اگر خونین، صحنه حضور مردم است، صحنه آگاهی، اراده، و افق آزادی و برابری. اما سناریوی سیاه، چیز دیگری است: جایی که جامعه نه تغییر می‌کند، بلکه فرو می‌ریزد. جنگ امروز، اگر ادامه یابد، جامعه را به این مسیر می‌برد: نه به سوی آزادی، بلکه به سوی فروپاشی و نابودی. نه به سوی قدرت مردم، بلکه به سوی حذف آن‌ها از صحنه.
استیصال: محصول واقعی جنگ
در سناریوی سیاه، مهم‌ترین محصول جنگ، استیصال اجتماعی است. یعنی مردم دیگر خود را فاعل تغییر نمی‌بینند. بلکه خود را در برابر فاجعه‌ای دائمی می‌یابند. مردمی که می‌توانستند بپرسند “چگونه سرنگون کنیم”، “چگونه سازمان دهیم”، “چگونه محلات را کنترل کنیم،” و “چگونه اعتصابات سراسری کارگری را شکل دهیم”، به مردمی بدل می‌شوند که می‌پرسند: “چگونه زنده بمانیم؟” این همان لحظه‌ای است که تاریخ متوقف می‌شود، نه به‌خاطر کمبود خشم، بلکه به‌ خاطر فرسودگی و در هم شکستن جامعه.
ارتجاع، وارث ویرانه‌ها
در این شرایط، آزادی متولد نمی‌شود. ارتجاع تکثیر می‌شود. باندها، نیروهای مسلح، ناسیونالیسم، مذهب، مداخله خارجی،
همه بر شانه ویرانی رشد می‌کنند. و در این میان، صدایی بلندتر می‌شود: “اگر لازم باشد، اشغال نظامی هم باید صورت گیرد”. ” فشار خارجی تعیین‌کننده است”. و این صدا، صدای سلطنت‌ طلبی و جنگ طلبی قوم پرستان است که دیگر حتی تظاهر هم نمی‌کنند. صریح می‌گوید: ما به مردم امید نداریم، به جنگ امید داریم. این‌ها نه آلترناتیو، بلکه محصول و ابزار سناریوی سیاه هستند.
حکم تاریخ
در این صحنه، باید بدون ابهام و روشن سخن گفت. در یک سو، رژیم اسلامی، با دهه‌ها سرکوب، فقر و جنایت، ایستاده است. در سوی دیگر، ماشین‌های کشتار و جنگی اسرائیل و آمریکا که با بمب، جامعه و زندگی را می‌کوبند. و در میان این دو، آنان که فریاد می‌زنند: “بیشتر بزنید.” این‌ها، هر سه، در یک چیز مشترک‌اند: بی‌اعتنایی به زندگی انسان.
آن‌ها که جنگ را “فرصت” می‌نامند، در واقع بر مرگ شرط بسته‌اند. آن‌ها که ویرانی را “گذار” می‌خوانند، در واقع آینده را به خاک می‌سپارند. اما تاریخ، با ویرانه ساخته نمی‌شود. با جامعه ساخته می‌شود. و جامعه، اگر بخواهد برخیزد، اول باید زنده بماند. و باید بماند، ما نبردهای سهمگینی برای آزادی و رهایی انسان در پیش رو داریم. جنگ یک وقفه کشنده در این پروسه است.
این جنگ باید پایان یابد، نه برای نجات رژیم، بلکه برای نجات جامعه. چون تنها در یک جامعه زنده است که انقلاب ممکن است. نه در جامعه‌ای که زیر آوار دفن شده است. و روزی که این جامعه کمر راست کند، نه فقط این رژیم،
بلکه همه آنانی را که بر ویرانی‌اش شرط بسته بودند، به زیر خواهد کشید. بر ویرانه‌ها، رهایی نمی‌روید. بر ویرانه‌ها، فقط سناریوی سیاه می‌روید.
۲۰ مارس ۲۰۲۶
اشتراک گذاری