ترانه “توهم توطئه”؛ میان موعظه داریوش و قیمومت سلطنت طلبان نه مردم مجرماند، نه مقدس علی جوادی
ترانه “توهم توطئه”؛ میان موعظه داریوش و قیمومت سلطنت طلبان
نه مردم مجرماند، نه مقدس
علی جوادی
ترانه تازه داریوش، “توهم توطئه”، به سرعت از محدوده موسیقی بیرون رفت و به صحنه یک جدال سیاسی تبدیل شد. یک طرف آن را آینهای در برابر جامعهای میداند که مسئولیت شکستهای خود را نمیپذیرد و پشت هر حادثه دستی پنهان میجوید. طرف دیگر میگوید این ترانه، مردم زخم خورده را به جای حکومت، سرکوبگران و قدرتهای خارجی روی صندلی اتهام نشانده است.
اما هر دو سوی این جدال بخشی از حقیقت را میبینند و بخش مهمتری را پنهان میکنند. یکی جامعه را بیماری میبیند که باید روی تخت “روانکاوی ملی” بخوابد؛ دیگری آن را “ملتی مقدس”، همیشه برحق و همواره قربانی توطئه دیگران معرفی میکند. یکی تاریخ را به خلق و خوی “ایرانی” تقلیل میدهد و دیگری آن را محصول اتاقهای مخفی واشنگتن و لندن میداند.
در هر دو روایت، جامعه واقعی ناپدید میشود: جامعهای طبقاتی، متشکل از جنبشهای اجتماعی در نبردی گاه آشکار و گاه پنهان، زیر فشار دستگاههای عظیم تولید ایدئولوژی و مهندسی افکار عمومی طبقات حاکم، اما برخوردار از توان مقاومت، سازمانیابی و تغییر جهان.
نزاع واقعی برسر این نیست که “ایرانیان” باید خود را سرزنش کنند یا بستایند. مسئله این است که چه طبقات و جنبشهایی افکار جامعه را شکل دادهاند، چه نیروهایی لحظات تاریخی را به تصرف خود درآوردهاند و چرا جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی و سوسیالیسم در مواقع بسیاری شکست خورده است.
محاکمه یک “ما”ی خیالی
در ترانه داریوش یک ضمیر کوچک بار تمام تاریخ را بر دوش میکشد: “ما”. این “ما” بدگمان است، دشمن میسازد، مسئولیت نمیپذیرد، به موفقیت دیگران حسادت میکند و خطاهایش را تکرار میکند. گویا از بالای جامعه تا پایین آن، همه اعضای یک شخصیت جمعیاند؛ شخصیتی به نام “ملت ایران” با عادات و عیوبی مشترک.
اما این “ما” دقیقا کیست؟ کارگر اعتصابی یا سرمایهدار و دولتی که خواهان سرکوب اعتصاب است؟ زن معترض یا مامور حجاب؟ زندانی یا بازجو؟ تحریم کننده یا قربانی تحریم؟ مخالف جنگ یا کسی که آزادی را در بمباران شهرها جستجو میکند؟ کمونیست کارگری که علیه سرمایه، اسلام سیاسی و حکومت اسلامی جنگیده یا تودهای و محور مقاومتی که ضد آمریکاییگری خمینی را نشانه ترقی دانسته است؟
ترانه به این پرسشها پاسخ نمیدهد. اگر پاسخ دهد، این “ما” یکپارچه فرو میریزد و طبقات، دولتها و جنبشهای اجتماعی از زیر آن بیرون میآیند. آنگاه دیگر نمیتوان تاریخ را با چند صفت اخلاقی توضیح داد. موعظه باید جای خود را به سیاست و جدال و کشمکش جنبشهای اجتماعی بدهد.
کسی که فرمان اعدام صادر میکند و کسی که پای چوبه دار میرود، در ساختن فاجعه سهم یکسان ندارند. هنگامی که همه مقصر اعلام شوند، مجرم اصلی به سادگی در میان جمعیت گم میشود. “تقصیر همه” معمولا “محترمانه ترین” و در عین حال کریه ترین شکل تبرئه صاحبان قدرت است.
فرهنگ مردم یا فرهنگ طبقه حاکم؟
نگاه حاکم بر این ترانه، نسبیت فرهنگی به معنای دقیق کلمه نیست. نسبیت فرهنگی میگوید این فرهنگ مردم است و باید محترم شمرده شود. ترانه میگوید این فرهنگ مردم است و باید محکوم شود.
یکی سنت را تقدیس میکند، دیگری مردم را به خاطر آن سنت ملامت. اما هر دو در یک خطای بنیادی شریکاند: فرهنگ را از قدرت حاکم، طبقه، دولت و تاریخ جدا و به “خاصیت طبیعی” جامعه تبدیل میکنند. این اشتراک را میتوان در مسئله حجاب به روشنی دید. نسبیتگرای فرهنگی میگوید حجاب جزئی از فرهنگ این “جامعه اسلامی” است و زنان خود آن را میخواهند. ملامتگر فرهنگی میگوید جامعهای که حجاب را پذیرفته، عقب مانده و مسئول وضعیت خویش است. اما اگر حجاب واقعا انتخاب طبیعی و فرهنگ آزاد مردم بود، جمهوری اسلامی برای تحمیل آن به قانون کیفری، پلیس، زندان، گشت ارشاد، بسیج، اخراج از دانشگاه، محرومیت شغلی و دوربین تشخیص چهره نیاز نداشت. هیچ حکومتی برای وادارکردن مردم به کاری که خود آزادانه خواهان آناند، “گشت ارشاد” تشکیل نمیدهد.
واقعیت این است که حجاب و دور انداختن آن، دو سلیقه درون یک “فرهنگ ملی” نیستند؛ پرچم دو جنبش متخاصماند. یکی انقیاد زن را نمایندگی میکند و دیگری آزادی او را. اینجاست که حکم مارکس نه به صورت یک آیه محفوظ، بلکه همچون نتیجه خود واقعیت ظاهر میشود: طبقهای که وسایل تولید مادی را در دست دارد، ابزار اصلی تولید و توزیع افکار را نیز در اختیار میگیرد. فرهنگ غالب، نه معدل بیطرف سلیقههای مردم، بلکه فرهنگی است که مناسبات مادی و قدرت طبقه حاکم آن را از طریق دولت، آموزش، رسانه، مذهب و نهادهای اجتماعی به اخلاق رسمی و “عقل متعارف” جامعه بدل میکند.
اما “غالب” به معنای “تنها” یا “پذیرفته شده از سوی همه” نیست. اگر چنین بود، مقاومت و انقلاب ناممکن میشد. در برابر فرهنگ مردسالاری، فرهنگ آزادی و برابری زن ساخته میشود؛ در برابر قدرت سرمایهداری، همبستگی کارگری؛ در برابر مذهب، سکولاریسم و جنبش مذهبزدایی؛ و در برابر ناسیونالیسم، جهانگرایی انسانی. فرهنگ و اخلاقیات حاکم و مسلط، فرهنگ واحد جامعه نیست؛ جامعه صحنه کشمکش طبقاتی و افقهای متمایز جنبشهای اجتماعی است. جنبشهای رادیکال با فرهنگ آوانگارد و آلترناتیو، علیه فرهنگ مسلط کنونی اند.
مردم مقدس نیستند، اما بیمار هم نیستند
کمونیسم کارگری مردم را تقدیس نمیکند. جمعیت میتواند فریب بخورد، زیر پرچم ارتجاع بسیج شود، برای رهبری ارتجاعی کف بزند و حتی به زنجیرهای خود رای بدهد. اکثریت مترادف حقیقت نیست و صندوق رای نیز دستگاه تبدیل خرافه به آزادی نیست. اما از این واقعیت نمیتوان به وجود یک ذات عقب مانده یا روان بیمار ملی رسید.
سوال جدی فقط این نیست که مردم چرا اشتباه کردند. باید پرسید در چه شرایطی، زیر نفوذ کدام نیروها، با چه امکاناتی و در غیاب کدام بدیل سیاسی به یک جنبش معین اعتماد کردند. کدام نیرو مدرسه، مسجد، رسانه، پول، سازمان و رهبر شناختهشده در اختیار داشت؟ کدام نیرو سرکوب یا به حاشیه رانده شد؟ کدام جنبش توانست قدرت اجتماعی خود را به رهبری سیاسی تبدیل کند؟ توده مردم، یک طبقه و یک جنبش واحد نیستند. میلیونها نفر ممکن است هم زمان به خیابان بیایند، اما برای اهداف متفاوت. اهمیت یک تحول تاریخی فقط در شمار شرکت کنندگان آن نیست؛ در این است که کدام جنبش قادر میشود بر اعتراض عمومی مهر سیاسی خود را بکوبد.
توطئه اندیشی را چه کسی تولید میکند؟
ترانه در تشخیص وجود توطئه اندیشی کاملا بیراه نمیگوید. بخش بزرگی از فرهنگ سیاسی ایران هر شکست را به نفوذ، هر اختلاف را به خیانت و هر منتقد را به عامل دشمن نسبت میدهد. اما این ذهنیت از ژن ایرانی بیرون نیامده است. حکومت سلطنت در گذشته و جمهوری اسلامی امروز از بزرگترین کارخانههای تولید توطئه اندیشی بودهاند. جمهوری اسلامی اعتراض را کار دشمن، اعتصاب را پروژه خارجی، آزادی زن را تهاجم فرهنگی و هر بحران ساخته خود را محصول بیگانه معرفی میکند. حکومتی که اطلاعات را پنهان میکند، رسانه را میبندد، دروغ را رسمی میسازد و سیاست را پشت دیوارهای امنیتی پیش میبرد، بیاعتمادی و شایعه تولید میکند.
راه مبارزه با توطئه اندیشی موعظه اخلاقی برای مردم نیست. آزادی اطلاعات، رسانه مستقل، حزب، شورا، تشکل کارگری و دخالت مستقیم انسانها در سیاست، زمینه شایعه و دستهای نامرئی را محدود میکنند. کسی که در تشکل خود تصمیم میگیرد و نتیجه تصمیمش را میسنجد، کمتر محتاج افسانههایی است که جهان را از پشت پرده و دستهای پنهان توضیح میدهند.
مهندسی افکار عمومی؛ صنعت ساختن رضایت
افکار عمومی جمع جبری عقاید شخصی افراد نیست. حکومتها، طبقات، رسانهها، نهادهای مذهبی و قدرتهای خارجی برای ساختن آن سازمان و بودجه هنگفت دارند. و این دقیقا یکی از حلقههای غایب در “توهم توطئه” است. وقتی بدگمانی، دشمن سازی، رهبرپرستی یا تکرار خطاهای سیاسی به خصلتهای یک “ما”ی جمعی نسبت داده میشوند، این پرسش کنار گذاشته میشود که چه نیروهایی این افکار و الگوهای رفتاری را تولید و بازتولید کردهاند. جامعه در خلا فکر نمیکند. آنچه ترانه داریوش به صورت عادت و منش مردم تصویر میکند، خود در میدان یک نبرد عظیم سیاسی و ایدئولوژیک شکل گرفته است. نقد توطئه اندیشی بدون نقد دستگاههایی که هر روز دشمن، قهرمان، ترس، امید و “حقیقت” مطلوب خود را تولید میکنند، معلول را به جای علت روی صندلی اتهام مینشاند.
جمهوری اسلامی با مدرسه، مسجد، صدا و سیما، سانسور، زندان و پرونده سازی، اخلاق و دشمن مطلوب خود را تولید میکند. رسانههای وابسته به دولتهای غربی نیز فقط خبر منتقل نمیکنند؛ چهره انتخاب میکنند، صداها را بزرگ یا حذف میکنند و آلترناتیو مطلوب خود را به عنوان خواست طبیعی مردم عرضه میکنند.
اما مهندسی افکار به معنای قدرت مطلق رسانه، بهخصوص در عصر اینترنت، نیست. تبلیغات وقتی اثر میگذارد که به منافع، ترسها، تعصبات یا امیدهای موجود متصل شود. سلطنت طلبی فقط محصول یک شبکه تلویزیونی نیست؛ بر ناسیونالیسم، ضدکمونیسم و منافع بخشهایی از بورژوازی تکیه دارد. اسلام سیاسی نیز فقط محصول منبر نیست؛ شبکه اقتصادی، قدرت دولتی، مناسبات مردسالار و کل جنبش اسلامی پشت آن قرار دارند.
در مقابل، جنبش آزادی زن ساخته یک هشتگ نیست؛ ریشه در تضاد واقعی زنان و جامعه با آپارتاید جنسیتی دارد. جنبش کارگری نیز اختراع تبلیغات کمونیستی نیست؛ زمینه مادی آن در تقابل کار و سرمایه قرار دارد، هرچند افق و رهبری سیاسی آن موضوع یک جدال واقعی اجتماعی است.
انسانها تحت تاثیر تبلیغاتاند، اما در مبارزه نیز تغییر میکنند. اعتصاب فقط تولید را متوقف نمیکند؛ به کارگر نشان میدهد جامعه بدون او نمیچرخد. نافرمانی زن فقط روسری را به دور نمیاندازد؛ هیبت قوانین مذهبی را میشکند. شورا فقط یک تشکل نیست؛ تمرین اداره جامعه به دست انسانهایی است که همیشه از تصمیم گیری کنار گذاشته شدهاند. این همان چیزی است که هم مهندسان افکار عمومی و هم موعظه گران فرهنگی از دیدنش ناتواناند: مردم در صفوف جنبشهای اجتماعی فقط مصرف کنندگان ایدئولوژی نیستند؛ در مبارزه، آگاهی و فرهنگ تازه تولید میکنند.
آینهای که مناسبات قدرت را نشان نمیدهد
داریوش در پاسخ به منتقدان گفته است نقد جامعه به معنای سرزنش آن نیست و تغییر حکومت بدون تغییر الگوهای رفتاری میتواند به بازتولید استبداد منجر شود. در این هشدار حقیقتی هست. رهبرپرستی، حذف منتقد و منطق “یا با من یا علیه من” فقط در جمهوری اسلامی وجود ندارد. اما از این حقیقت نمیتوان به این نتیجه رسید که ابتدا باید تمامی آحاد جامعه تغییر کنند، فرهنگ و رفتارشان اصلاح شود و آنگاه، در انتهای این “پالایش عمومی”، قدرت سیاسی نیز گویا خود به خود تغییر خواهد کرد. این وارونه کردن رابطه سیاست و جامعه است.
انسانها بیرون از مناسبات اجتماعی و مستقل از شرایط زندگیشان ساخته نمیشوند. الگوهای رفتاری نیز در خلأ به وجود نمیآیند. دهها سال حکومت استبدادی، مذهب، مردسالاری، ناسیونالیسم، مدرسه، رسانه، فقر، رقابت، سرکوب تشکل و حذف دخالت مستقیم مردم در سیاست، فقط بر فراز جامعه حکومت نمیکنند؛ در خود جامعه نیز مناسبات، عادات و الگوهای رفتاری معینی را بازتولید میکنند.
برای ایجاد تغییرات کیفی در جامعه، مسئله دقیقا بر سر تغییر همین شرایط است. و این بدون دست بردن به قدرت سیاسی ممکن نیست. باید قدرت را از طبقه حاکم گرفت تا بتوان مکانیسمهایی را که هر روز نابرابری، فرمانبری، مردسالاری، مذهب و بیاختیاری انسان را بازتولید میکنند، درهم شکست و شرایط اجتماعی دیگری برای پرورش انسانهای دیگری به وجود آورد. آزادی را نمیتوان تا روزی به تعویق انداخت که همه مردم پیشاپیش آزادیخواه شده باشند. برابری زن و مرد منتظر نمیماند تا آخرین مرد جامعه از مردسالاری دست بشوید. جامعه سکولار پس از آن ساخته نمیشود که تک تک انسانها پیشاپیش از مذهب فاصله گرفته باشند. برعکس، باید قوانین، نهادها و مناسباتی را که تبعیض، مذهب، فرمانبری و نابرابری را بازتولید میکنند تغییر داد تا خود انسانها نیز در شرایط تازه و در جریان دخالت آگاهانه در سرنوشت خویش تغییر کنند. و این امر مستلزم تصرف قدرت سیاسی توسط نیرویی است که خواهان چنین تغییراتی است.
این به معنای بیاهمیت دانستن فرهنگ و رفتار نیست؛ درست برعکس، به معنای جدی گرفتن ریشههای اجتماعی و سیاسی آنهاست. انقلاب صرفا تعویض چند حاکم نیست. تغییر قدرت سیاسی باید راه را برای دگرگونی مناسبات اجتماعی و برای دخالت مستقیم و سازمان یافته انسانها در اداره جامعه باز کند. انسانها جامعه را تغییر میدهند و در جریان تغییر جامعه، خود نیز تغییر میکنند.
مشکل ترانه دقیقا اینجاست که منشا اجتماعی و سیاسی الگوهایی را که نقد میکند نشان نمیدهد. محصول دهها سال حکومت، شکست، تبلیغات، سرکوب و کشمکش جنبشها را به “عادت مردم” تبدیل میکند. به جای نقد مناسباتی که این رفتارها را هر روز بازتولید میکنند، خود رفتار به نقطه عزیمت تحلیل بدل میشود.
از این رو چنین نقدی، با همه ظاهر “جسورانهاش”، به بیخطرترین شکل انتقاد نزدیک میشود. نیروی حاکم مشخصی را متهم نمیکند، منفعت طبقاتی معینی را نشان نمیدهد و جنبش ارتجاعی مشخصی را به مبارزه نمیطلبد. همه را در “ما” حل میکند و از همین رو هیچکس را دقیقا مسئول نمیشناسد. آینهای که زندانبان و زندانی را در یک چهره نشان دهد، آینه نیست؛ شیشهای کدر برای پنهان کردن مناسبات قدرت حاکم و مقصر اصلی است.
تاریخ فاتحان و نوحه شکست خوردگان
منصور حکمت ما را به شباهت عمیق دو روایت ظاهرا متناقض در این چهارچوب توجه میدهد. آنچه به نام “انقلاب ۵۷” شناخته شد نمونه گویایی است. جمهوری اسلامی میگوید انقلاب ۵۷ اسلامی بود و حکومت موجود تحقق خواست مردم است. سلطنت طلبان میگویند انقلاب ۵۷ اسلامی بود و حکومت موجود مجازات حماقت مردم است.
یکی همان واقعه را تقدیس میکند و دیگری نفرین؛ اما هر دو انقلاب را به جمهوری اسلامی تحویل میدهند. هر دو اعتصاب کارگران، شوراها، مبارزه زنان، حضور سوسیالیسم کارگری و خواست آزادی و رفاه را از صحنه پاک میکنند. در تاریخ اول، خمینی قهرمان است؛ در تاریخ دوم، شاه قربانی. مردم در هر دو، سیاهیلشکرند.
ترانه “توهم توطئه”، دانسته یا نادانسته، به تاریخ ندامت نزدیک میشود. به جای اینکه بپرسد تحول انقلابی چگونه شکست خورد، از مردم میخواهد به خطاهای تکراری خود اعتراف کنند. شکست یک جنبش را به نقص شخصیت جمعی تبدیل میکند و حاصل کار، ناخواسته همان داوری محبوب سلطنت طلبان است، فقط با زبانی آراستهتر: مردم لیاقت آزادی نداشتند؛ تقصیر خودشان بود. این نه انتقادی از خود، بلکه تاریخ زدایی است.
وکیل مدافعان دروغین مردم
اما منتقدان سلطنت طلب ترانه نیز حق ندارند جامه مدافع مردم بپوشند. همانهایی که امروز از “توهین به مردم” خشمگین شدهاند، سالهاست میلیونها نفر را “پنجاه و هفتی”، “چپول”، “تجزیه طلب”، “عامل رژیم” و “خائن” مینامند. “دفاع” آنان از مردم تا جایی ادامه دارد که مردم از انقلاب خود توبه کنند و به نیروی سیاسی پروژه سلطنت بدل شوند. مردم برای آنان تا زمانی محترمند که پشت وارث سلطنت صف بکشند.
این مضمون برای محور مقاومتی ها نیز کاملا قابل استفاده است، زیرا ضمیر مبهم “ما” میتواند مسئولیت جمهوری اسلامی را در یک تقصیر عمومی حل کند. آنان مشتاق “خودانتقادی مردم”اند، به شرط آنکه این نقد هرگز به حکومت و جنبش اسلامی نرسد. هر دو اردو مردم را وسیله میخواهند: سلطنت طلب به عنوان سپاه شاه، محور مقاومتی به عنوان گوشت دم توپ حکومت.
داریوش حق دارد سخن بگوید؛ جامعه هم حق دارد پاسخ دهد
در حاشیه این جدال، یک وارونگی دیگر نیز رخ داده است. برخی مدافعان داریوش، هر نقد جدی به ترانه را حمله به یک هنرمند بزرگ، بیاحترامی به سابقه او یا نشانه هراس منتقد از دیدن خود در آینه معرفی میکنند. گویی خواننده حق دارد یک جامعه نود میلیونی را به مسئولیت گریزی، دشمن سازی و تکرار خطا متهم کند، اما جامعه حق ندارد بپرسد این داوری بر چه تحلیلی از قدرت، طبقه و تاریخ استوار است؟
چرا داریوش نباید مانند هر شهروند دیگری درباره جامعه نثر بنویسد، تحلیل ارائه کند، استدلال کند و پاسخ بگیرد؟ البته که باید. اما این دقیقا به این معناست که گفته او نیز باید مانند نظر هر فرد دیگری بررسی شود. شهرت موسیقایی نمیتواند جای استدلال سیاسی را بگیرد. صدای گیرا، تنظیم موسیقی و حافظه عاطفی چند نسل، یک حکم تاریخی نادرست را به حقیقت تبدیل نمیکنند. وقتی ترانه درباره عشق، فقدان یا تنهایی است، میتوان بیش از هر چیز درباره احساس و زیباییشناسی آن سخن گفت. اما وقتی درباره علل شکست تاریخی، رفتار یک جامعه و مسئولیت مردم حکم صادر میکند، دیگر فقط یک قطعه موسیقی نیست؛ یک مداخله سیاسی و اجتماعی عمیق است. موسیقی رسانه این مداخله است، نه سپر آن در برابر نقد.
هنرمند هنگامی که وارد میدان جدل اجتماعی و سیاست میشود، نه امتیازی کمتر از نثر دارد و نه مسئولیتی کمتر. حق دارد اعتراض کند، متهم کند و داوری کند؛ جامعه نیز حق دارد پاسخ دهد و تناقضهایش را نشان دهد. آزادی بیان اگر فقط برای هنرمند مشهور باشد و مخاطب موظف به تحسین و سکوت بماند، دیگر آزادی بیان نیست؛ منبر یک طرفهای است که بلیت کنسرت جای مجوز خطابه را گرفته است.
انسان محترم است؛ عقیدهاش مقدس نیست
منصور حکمت در نوشته خود در حاشیه مرگ شاملو، میان ارزش هنری، شخصیت فردی و موضع سیاسی یک هنرمند تمایز مهمی برقرار کرد. او توانایی ادبی شاملو را انکار نکرد، اما نپذیرفت که محبوبیت و شهرت شاعر، همه را موظف به سوگواری، بزرگداشت یا سکوت در برابر او کند. از این متد، حق دوست داشتن یک هنرمند باید همراه با حق دوست نداشتن، نقد کردن یا حتی سکوت در برابر او باشد. تبدیل هنرمند به مقدس، صرفا بازسازی همان منطق مذهبی با قدیسی سکولار است. همین متد درباره داریوش و هر سلبریتی دیگری نیز صادق است.
مستقل از نظر شخصی، داریوش خوانندهای مشهور با جایگاهی معین در موسیقی ایران است. او آثار مورد توجه بسیاری اجرا کرده و مخالفتش با جمهوری اسلامی، جنگ و دخالت خارجی در دوران کنونی روشن است. نقد منصفانه نباید این کارنامه را انکار کند. اما این سابقه نمیتواند درستی ترانه تازه یا هر بحث او را پیشاپیش تضمین کند. انسان محترم است؛ عقیده مقدس نیست. اثر هنری ممکن است ماندگار باشد؛ حکم سیاسی آن همچنان میتواند نادرست باشد. صدای زیبا شایسته شنیدن است؛ اما استدلال ضعیف شایسته نقد.
داریوش در این ترانه صرفا احساسش را بیان نکرده است. درباره مردم، مسئولیت تاریخی، توطئهاندیشی و علت تکرار شکستها داوری کرده است. بنابراین میتوان و باید پرسید: مفهوم “ما”ی او چیست؟ طبقات و جنبشهای متخاصم در تحلیلش کجا هستند؟ نقش دولت و سرکوب چه میشود؟ چرا شکست یک تحول تاریخی به تکرار اشتباهات مردم تقلیل پیدا میکند؟ صدای گیرای داریوش نمیتواند پاسخ این پرسشها باشد.
نقد سیاسی یا ترور شخصیت؟
در عین حال، بخشی از حملات به داریوش هیچ نسبتی با نقد ندارد. کندوکاو در زندگی خصوصی، اعتیاد گذشته، سن، روابط شخصی یا توهین به او، پاسخی به مضمون ترانه نیست. این حملات نه فقط فرومایهاند، بلکه به یاری مدافعان اثر میآیند تا هر نقد جدی را با دشنامهای شخصی در یک ردیف قرار دهند.
باید مرز را روشن کرد. نشان دادن اینکه ترانه جامعه را بیشکل و یکدست تصویر میکند، نقد سیاسی است. بررسی غیبت طبقه و قدرت در آن، نقد نظری است. سنجش زبان و ساختمان اثر، نقد هنری است. اما استفاده از اعتیاد سابق داریوش برای بیاعتبار کردن نظر امروز او، ترور شخصیت است؛ کور و ضدانسانی است.
همانطور که جایگاه هنری داریوش دلیل درستی نظرش نیست، خطاهای زندگی شخصی او نیز دلیل نادرستی آن نیست. هر نظر را باید با محتوای خودش سنجید. کمونیسم کارگری به جای حمله به زندگی فردی اشخاص، مواضع، افق سیاسی و محتوای سخن آنان را بررسی و نقد میکند. تندی نقد از دقت آن میآید، نه از حجم توهین.
موضع مستقل کمونیسم کارگری
کمونیسم کارگری نه به مردم درس اخلاق میدهد و نه در برابر نام مردم زانو میزند. مردم را انسانهایی واقعی در جامعهای طبقاتی میبیند: زیر فشار ایدئولوژی و سرکوب، اما دارای توان تشکل، آگاهی و تغییر جهان.
از این زاویه:
• مردم مسئول جنایات حکومت نیستند، اما جنبشها و انتخابهای سیاسی بیمسئولیت نیستند.
• دخالت و توطئه واقعی قدرتها وجود دارد، اما تاریخ فقط در اتاقهای مخفی ساخته نمیشود.
• افکار عمومی مهندسی میشود، اما مردم عروسک رسانهها نیستند.
• فرهنگ ارتجاعی وجود دارد، اما از طبقه، دولت و مناسبات قدرت مستقل نیست.
• هیچ سنتی به دلیل بومی یا مذهبی بودن محترم و مصون از نقد نیست.
• تغییر حکومت ضروری است، اما تعویض یک دولت بورژوایی با دولت بورژوایی دیگر رهایی جامعه نیست.
تاریخ شکست نخوردگان
اما مسئله امروز ایران اعتراف یک “ملت” به گناهانش نیست. مسئله جنگ بر سر آینده است. رژیم اسلامی و کل اسلام سیاسی برای بقا میجنگند. سلطنتطلبی میکوشد ناسیونالیسم، رهبرپرستی و اتکا به قدرت خارجی را افق جامعه کند. محور مقاومتیها سرکوب و فقر را به نام استقلال میفروشند. دولتهای خارجی نیز میخواهند نتیجه تحولات را با منافع ژئوپولیتیک خود هماهنگ سازند. در برابر همه آنها، جنبش سوسیالیستی کارگری، جنبش آزادی زن، مبارزه علیه اعدام و آزادیخواهی امکان آیندهای متفاوت را نمایندگی و پرچمش را حمل میکنند.
پرسش اصلی این نیست که “ما ایرانیان چرا اشتباهاتمان را تکرار میکنیم؟” این پرسش از همان ابتدا ملت را جای طبقه، فرهنگ را جای سیاست و موعظه را جای مبارزه مینشاند. پرسش واقعی این است: کدام طبقه، کدام جنبش و کدام افق سیاسی میتواند به نیروی رهبریکننده جامعه تبدیل شود؟
تحول انقلابی ۵۷ گناه مردم نبود. خیزشی برحق علیه سلطنت بود که جنبشهای سیاسی متخاصم در آن برای تعیین آینده جامعه میجنگیدند. اسلام سیاسی توانست رهبری آن را تصاحب کند و سپس خود انقلاب و نیروهای آزادیخواه آن را به خون بکشد. جمهوری اسلامی فرزند آن انقلاب نیست؛ قاتل آن است. این است تاریخ شکست نخوردگان: نه تاریخ فاتحان اسلامی، نه ندامت نامه سلطنت طلبان و نه افسانه دستهای لایزال پشت پرده؛ تاریخ انسانهایی که هنوز تغییر میخواهند و برای تحقق آن سازمان مییابند.
داریوش حق دارد جامعه را در برابر آینه بنشاند. جامعه نیز حق دارد آن آینه را وارسی کند و بپرسد چه کسی آن را ساخته، چه چیزهایی را از قاب بیرون گذاشته و چرا در آن فقط صورت مردم دیده میشود، نه دولت، سرمایه، مذهب، رسانه، ارتش، زندان و نبرد جنبشهای اجتماعی. هنرمند حق دارد سخن بگوید؛ جامعه هم حق دارد پاسخ دهد.
برای دیدن حقیقت، گاه باید آینه را شکست؛ نه از سر دشمنی با نقد، بلکه برای دیدن دستگاهی که تصویر را ساخته است.
۲۶ اوت ۲۰۲۶
See less
