15/07/2026

هیولای بی‌نام؛ جهانی که سود را بر انسان حاکم کرده است وریا روشنفکر

هیولای بی‌نام؛ جهانی که سود را بر انسان حاکم کرده است
وریا روشنفکر
در جهانی که توان تولید ثروت آن از هر زمان دیگری بیشتر است، میلیون‌ها انسان همچنان با فقر، ناامنی و ترس از آینده زندگی می‌کنند. مشکل بشر امروز کمبود منابع نیست؛ مسئله نظمی است که در آن ثروت اجتماعی تولید می‌شود، اما تصمیم درباره سرنوشت آن در اختیار اقلیتی محدود باقی می‌ماند. از جنگ‌ها و بحران‌های اقتصادی تا اقتصاد دیجیتال و گسترش نابرابری، همه‌چیز نشانه یک تضاد بنیادی است: جهانی که انسان آن را ساخته، اما هنوز بر آن کنترل ندارد.
جهان امروز با تناقضی روبه‌رو است که شاید هیچ دوره‌ای از تاریخ تا این اندازه آشکار نبوده است: بشریت از نظر دانش، فناوری و توان تولید به سطحی رسیده که می‌تواند امکان یک زندگی شایسته برای همه فراهم کند، اما هم‌زمان میلیون‌ها انسان در ابتدایی‌ترین نیازهای خود گرفتارند. در همان زمانی که شرکت‌های بزرگ فناوری ارزش‌های میلیارد دلاری پیدا می‌کنند، میلیون‌ها نفر نگران اجاره خانه، هزینه درمان و آینده فرزندان خود هستند. در همان دوره‌ای که هوش مصنوعی، رباتیک و اتوماسیون وعده کاهش کار سخت انسانی را می‌دهند، بسیاری از کارگران با ناامنی شغلی و ترس از حذف شدن از بازار کار روبه‌رو هستند. در حالی که ثروت جهانی افزایش یافته، احساس بی‌قدرتی و بی‌ثباتی در میان بخش بزرگی از جامعه گسترش یافته است. این تناقض نتیجه یک اشتباه موقت یا مدیریت نادرست چند دولت نیست. ریشه آن در شیوه‌ای است که جامعه بر اساس آن تولید و سازمان‌دهی می‌شود؛ نظمی که در آن تولید اجتماعی است، اما مالکیت و تصمیم‌گیری درباره ثروت تولیدشده عمدتاً خصوصی باقی مانده است.
انسان‌ها جهان را می‌سازند، اما اغلب کنترل چندانی بر نتیجه کار خود ندارند. کارگران، متخصصان، معلمان، پرستاران، مهندسان و میلیون‌ها انسان دیگر هر روز چرخ جامعه را می‌گردانند، اما تصمیم‌های اصلی درباره اینکه چه چیزی تولید شود، چگونه توزیع شود و منابع به کجا اختصاص یابد، اغلب در مراکز محدود قدرت اقتصادی و سیاسی گرفته می‌شود.
در چنین شرایطی، فقر را نمی‌توان صرفاً یک مشکل انسانی یا اخلاقی دانست. فقر بخشی از سازوکار نظمی است که در آن سود بر نیاز انسان اولویت دارد. جهانی که می‌تواند غذای کافی تولید کند اما انسان‌ها در آن گرسنه می‌مانند، با کمبود منابع روبه‌رو نیست؛ با مسئله سازمان‌دهی اجتماعی روبه‌رو است.
همین منطق را می‌توان در بحران مسکن، درمان و آموزش نیز دید. خانه وجود دارد، اما میلیون‌ها نفر توان پرداخت هزینه آن را ندارند. دانش پزشکی پیشرفت کرده است، اما دسترسی به درمان همچنان برای بسیاری از مردم به توان اقتصادی وابسته است. آموزش گسترش یافته، اما در بسیاری از نقاط جهان به جای حق عمومی، به کالایی برای رقابت تبدیل شده است. سال‌هاست به مردم گفته می‌شود جهان در مسیر “توسعه” حرکت می‌کند؛ گویی همه کشورها در یک مسیر مشترک قرار دارند و تنها تفاوت آنها سرعت رسیدن به مقصد است. اما تاریخ جهان نشان می‌دهد که توسعه در بسیاری از موارد با روابط نابرابر جهانی همراه بوده است. ثروت انباشته‌شده در مراکز بزرگ اقتصادی جهان را نمی‌توان جدا از تاریخ استخراج منابع، نیروی کار ارزان، استعمار و تقسیم نابرابر قدرت در جهان توضیح داد. پشت بسیاری از کالاهای ارزان و فناوری‌های پیشرفته، زنجیره‌ای از کار انسانی وجود دارد که بخش بزرگی از آن در شرایطی بسیار دشوار انجام می‌شود.
امروز نیز این مناسبات ادامه دارد، اگرچه شکل آنها تغییر کرده است. مواد اولیه فناوری‌های جدید، انرژی، منابع طبیعی و نیروی کار ارزان همچنان بخشی از پایه اقتصاد جهانی هستند. جنگ‌ها، تحریم‌ها، بحران‌های انرژی و رقابت قدرت‌های بزرگ نیز تنها رویدادهای سیاسی جدا از اقتصاد نیستند؛ آنها در جهانی رخ می‌دهند که منابع، بازارها و مسیرهای تجاری همچنان موضوع رقابت قدرت‌ها هستند.
در این میان، انسان عادی اغلب نخستین قربانی است. کارگری که با افزایش قیمت‌ها و کاهش قدرت خرید روبه‌رو می‌شود، خانواده‌ای که به دلیل جنگ یا بحران اقتصادی مجبور به مهاجرت می‌شود، یا نسلی که آینده خود را در سایه بی‌ثباتی از دست می‌دهد، هزینه تصمیم‌هایی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. اما سرمایه‌داری امروز فقط با کارخانه و نیروی کار فیزیکی شناخته نمی‌شود. این نظام در دهه‌های اخیر شکل تازه‌ای پیدا کرده است؛ شکلی که در آن داده، فناوری و کنترل اطلاعات به منابع اصلی قدرت تبدیل شده‌اند.کارگر امروز ممکن است پشت دستگاه کارخانه نباشد؛ ممکن است راننده یک پلتفرم اینترنتی، کارمند قراردادی، تولیدکننده محتوا یا نیروی پروژه‌ای باشد. اما تغییر ظاهر رابطه کار، ضرورت اقتصادی آن را از میان نبرده است. بسیاری همچنان مجبورند نیروی کار خود را بفروشند، بدون آنکه کنترل واقعی بر شرایط کار و ثمره تلاش خود داشته باشند.
الگوریتم جای بسیاری از شکل‌های قدیمی کنترل کار را گرفته است. تصمیم‌گیری درباره سرعت کار، میزان درآمد، رتبه‌بندی و حتی ادامه همکاری می‌تواند توسط سیستم‌هایی انجام شود که نه چهره‌ای دارند و نه مسئولیتی می‌پذیرند. فناوری می‌تواند ابزار آزادی باشد، اما در مناسباتی که سود معیار اصلی است، می‌تواند به ابزار تازه‌ای برای تمرکز ثروت و قدرت نیز تبدیل شود. مسئله اصلی خود فناوری نیست؛ مسئله این است که چه کسی بر آن کنترل دارد و در چه جهتی از آن استفاده می‌شود.
دولت، جنگ و اقتصاد بحران
سرمایه‌داری معاصر را نمی‌توان تنها با بازار توضیح داد. بازار هرگز در خلأ عمل نکرده است. پشت هر قرارداد اقتصادی، هر مسیر تجاری، هر نظام مالی و هر شکل مالکیت، مجموعه‌ای از قوانین، دولت‌ها و ساختارهای قدرت قرار دارد. یکی از مهم‌ترین روایت‌های دوران جدید این است که دولت نهادی بی‌طرف است که تنها میان منافع مختلف جامعه داوری می‌کند. اما تجربه دهه‌های اخیر نشان داده است که دولت‌ها در لحظات تعیین‌کننده، نه خارج از مناسبات اقتصادی، بلکه در مرکز حفظ آنها قرار می‌گیرند.
هنگامی که بحران مالی رخ می‌دهد، دولت‌ها برای نجات بانک‌ها و مؤسسات بزرگ مالی وارد عمل می‌شوند. هنگامی که شرکت‌های عظیم با خطر ورشکستگی روبه‌رو می‌شوند، منابع عمومی برای جلوگیری از سقوط آنها بسیج می‌شود. اما هنگامی که کارگران، بازنشستگان یا بخش‌های محروم جامعه خواهان دستمزد بهتر، خدمات عمومی گسترده‌تر یا امنیت اقتصادی بیشتر می‌شوند، ناگهان از محدودیت منابع و ضرورت “واقع‌گرایی اقتصادی” سخن گفته می‌شود.
این تناقض نشان می‌دهد مسئله فقط میزان دخالت دولت در اقتصاد نیست؛ مسئله این است که قدرت سیاسی در نهایت از چه اولویت‌هایی دفاع می‌کند. آیا اقتصاد برای تأمین نیازهای جامعه سازمان می‌یابد یا جامعه باید خود را با نیازهای اقتصاد و سود تطبیق دهد؟
جنگ‌ها یکی از آشکارترین نمونه‌های این تضاد هستند. جنگ همواره با زبان‌های سیاسی، امنیتی، تاریخی یا ملی توجیه می‌شود، اما در جهان امروز نمی‌توان نقش رقابت اقتصادی، منابع انرژی، مسیرهای تجاری، فناوری‌های راهبردی و منافع قدرت‌های بزرگ را نادیده گرفت. از جنگ‌های طولانی در خاورمیانه تا رقابت قدرت‌های جهانی در اروپا و آسیا، میلیون‌ها انسان هزینه تصمیم‌هایی را پرداخته‌اند که در مراکز قدرت گرفته شده است. شهرها ویران می‌شوند، مردم آواره می‌شوند، اقتصادهای محلی فرو می‌ریزند و نسل‌هایی از آینده محروم می‌شوند؛ در حالی که صنایع نظامی، شرکت‌های بزرگ و بازیگران قدرتمند اقتصادی همچنان از گردش سرمایه در شرایط بحران بهره می‌برند.جنگ تنها تخریب نیست؛ بازتوزیع قدرت و ثروت نیز هست. هر جنگ، منابع عظیمی را از حوزه‌هایی مانند آموزش، سلامت و رفاه عمومی به سمت امنیتی‌سازی و نظامی‌گری منتقل می‌کند. در نهایت، هزینه این انتقال را کسانی می‌پردازند که کمترین نقش را در تصمیم‌گیری درباره جنگ داشته‌اند. این منطق را می‌توان در بحران‌های دیگر نیز دید. بحران انرژی، بحران مالی، بحران مهاجرت و بحران‌های زیست‌محیطی هر کدام به‌عنوان حوادثی جداگانه معرفی می‌شوند، اما در بسیاری موارد ریشه‌های مشترکی دارند: رقابت برای کنترل منابع، فشار برای انباشت بیشتر سرمایه و ناتوانی ساختارهای موجود در پاسخ‌گویی به نیازهای انسانی.
ایران نیز از این روند جهانی جدا نیست. بحران اقتصادی، کاهش قدرت خرید، گسترش ناامنی شغلی، مهاجرت گسترده نیروی متخصص و جوانان و فاصله عمیق میان امکانات جامعه و سطح زندگی مردم، بخشی از همان تضادهای گسترده‌تری است که در بسیاری از نقاط جهان دیده می‌شود. در ایران، علاوه بر مشکلات ساختاری اقتصاد جهانی، عوامل سیاسی داخلی، فساد، تحریم‌ها، مدیریت ناکارآمد و اولویت یافتن سیاست‌های امنیتی بر رفاه اجتماعی، فشار بیشتری بر زندگی مردم وارد کرده است. اما درک این وضعیت بدون دیدن پیوند آن با مناسبات جهانی سرمایه، رقابت قدرت‌ها و جایگاه اقتصادی کشورها در نظام جهانی، ناقص خواهد بود.
تولید رضایت؛ قدرت فقط با زور حکومت نمی‌کند
هیچ نظمی تنها با اجبار دوام نمی‌آورد. اگر یک نظام اجتماعی بخواهد برای مدت طولانی باقی بماند، باید بتواند تصویری از خود ارائه دهد که طبیعی، منطقی و حتی اجتناب‌ناپذیر به نظر برسد. قدرت فقط در دولت، پلیس، ارتش یا قوانین نوشته‌شده وجود ندارد؛ قدرت در نحوه فکر کردن انسان‌ها، در زبان روزمره، در رسانه‌ها و در تعریف‌هایی که از موفقیت، شکست، آزادی و پیشرفت ارائه می‌شود نیز حضور دارد.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های جهان امروز این است که مشکلات جمعی اغلب به شکست‌های فردی تبدیل می‌شوند. اگر کسی شغل مناسبی پیدا نمی‌کند، گفته می‌شود باید بیشتر تلاش کند. اگر کسی از عهده هزینه زندگی برنمی‌آید، مشکل به تصمیم‌های شخصی او نسبت داده می‌شود. اگر نسلی آینده‌ای مبهم دارد، مسئولیت آن بر دوش همان نسل گذاشته می‌شود. در این روایت، ساختارهایی که فرصت‌ها را نابرابر توزیع می‌کنند، کمتر دیده می‌شوند. جامعه‌ای که میلیون‌ها نفر در آن با مشکلات مشابه روبه‌رو هستند، به جای آنکه این مشکلات را نتیجه شرایط مشترک خود بداند، آنها را مجموعه‌ای از شکست‌های شخصی تلقی می‌کند.
رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نیز در این میان نقش پیچیده‌ای دارند. آنها امکان ارتباط و انتشار اطلاعات را گسترش داده‌اند، اما هم‌زمان به میدان رقابت برای جلب توجه تبدیل شده‌اند. در بسیاری موارد، سرعت و هیجان بر تحلیل و فهم عمیق غلبه می‌کند. در دوره‌های بحران، این وضعیت می‌تواند به رشد روایت‌هایی منجر شود که به جای بررسی ریشه مشکلات، خشم اجتماعی را به سوی گروه‌های دیگر هدایت می‌کنند. مهاجران، اقلیت‌ها یا ملت‌های دیگر گاهی به عنوان علت بحران معرفی می‌شوند، در حالی که بسیاری از مشکلات ریشه در ساختارهای اقتصادی و سیاسی عمیق‌تری دارند.
اما هیچ روایتی نمی‌تواند برای همیشه تجربه واقعی مردم را پنهان کند. وقتی فاصله میان وعده‌ها و زندگی روزمره بیش از حد افزایش یابد، پرسش‌های اساسی دوباره مطرح می‌شوند: چرا با وجود این همه پیشرفت، امنیت اقتصادی کاهش یافته است؟ چرا فناوری به جای آزادی بیشتر، اغلب اضطراب بیشتری ایجاد می‌کند؟ چرا کسانی که بیشترین نقش را در ساختن جامعه دارند، کمترین کنترل را بر آینده آن دارند؟ از دل همین پرسش‌هاست که اعتراض، سازمان‌یابی و تلاش برای تغییر شکل می‌گیرد.
بازگشت انسان به مرکز تاریخ
هیچ نظمی در تاریخ به دلیل آنکه “ابدی” بوده دوام نیاورده است. هر نظام اجتماعی تا زمانی پابرجا می‌ماند که بتواند هم ابزارهای قدرت خود را حفظ کند و هم این تصور را ایجاد کند که جایگزینی برای آن وجود ندارد. شاید بزرگ‌ترین قدرت نظم موجود نیز همین باشد: تبدیل کردن خود به چیزی طبیعی و غیرقابل تغییر. اما تاریخ نشان داده است که آنچه در یک دوره بدیهی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسد، در دوره‌ای دیگر می‌تواند موضوع نقد و دگرگونی قرار گیرد. بسیاری از حقوقی که امروز بخشی از زندگی عادی انسان‌ها محسوب می‌شوند، زمانی خواسته‌هایی غیرواقع‌بینانه یا حتی خطرناک تلقی می‌شدند. کاهش ساعات کار، حق تشکل، آموزش عمومی، تأمین اجتماعی و بسیاری از دستاوردهای اجتماعی، نتیجه مبارزه انسان‌هایی بوده‌اند که نپذیرفتند شرایط موجود سرنوشت نهایی آنان باشد.
مسئله جهان امروز نیز فقط فقر یا نابرابری نیست. مسئله عمیق‌تر، رابطه انسان با قدرت و تصمیم‌گیری است. جامعه مدرن بر پایه کار و دانش میلیون‌ها انسان ساخته می‌شود، اما تصمیم درباره مسیر حرکت آن اغلب در دست گروه‌هایی محدود باقی می‌ماند. انسان امروز در ساختن جهان مشارکت دارد، اما اغلب بر آینده آن کنترل ندارد. او تولید می‌کند، اما درباره اینکه چه چیزی، برای چه هدفی و با چه اولویتی تولید شود، نقش محدودی دارد. این شکاف میان نقش انسان در تولید ثروت و سهم او در تصمیم‌گیری درباره آن، یکی از تضادهای اصلی عصر ماست.
به همین دلیل، عدالت اجتماعی تنها مسئله تقسیم درآمد نیست. مسئله این است که جامعه چگونه سازمان پیدا کند و چه چیزی را معیار اصلی تصمیم‌گیری قرار دهد. آیا هدف نهایی اقتصاد باید افزایش سود باشد یا بهبود زندگی انسان؟ آیا فناوری باید ابزار افزایش قدرت اقلیتی کوچک باشد یا وسیله‌ای برای کاهش رنج و گسترش آزادی عمومی؟
بشر امروز امکاناتی در اختیار دارد که نسل‌های گذشته حتی تصور آن را نمی‌کردند. دانش پزشکی، فناوری ارتباطی، توان تولید مواد غذایی و پیشرفت‌های علمی می‌توانند پایه یک زندگی انسانی‌تر باشند. اما این امکانات زمانی به آزادی واقعی تبدیل می‌شوند که در خدمت نیازهای اجتماعی قرار گیرند، نه صرفاً در خدمت انباشت بیشتر ثروت. همین مسئله درباره هوش مصنوعی و فناوری‌های جدید نیز صدق می‌کند. این فناوری‌ها می‌توانند زمان کار را کاهش دهند، کارهای دشوار را حذف کنند و فرصت بیشتری برای زندگی، خلاقیت و روابط انسانی فراهم آورند. اما در چارچوبی که سود معیار اصلی است، همان فناوری‌ها می‌توانند به ابزار اخراج، نظارت گسترده و افزایش ناامنی تبدیل شوند. بنابراین مسئله آینده، مخالفت با پیشرفت علمی یا فناوری نیست؛ مسئله این است که چه کسی درباره جهت استفاده از این پیشرفت‌ها تصمیم می‌گیرد.
هیچ تغییر اجتماعی مهمی بدون حضور فعال کسانی رخ نداده است که بیشترین فشار را از وضعیت موجود تحمل می‌کنند. تغییر از جایی آغاز می‌شود که انسان‌ها تجربه‌های پراکنده خود را به آگاهی مشترک تبدیل کنند؛ جایی که مشکلات فردی را بخشی از یک مسئله عمومی ببینند و برای تغییر شرایط خود سازمان پیدا کنند. این مسیر ساده نیست. تاریخ نشان داده است که هر تلاش برای تغییر می‌تواند با شکست، انحراف یا سرکوب روبه‌رو شود. هیچ تضمینی وجود ندارد که هر اعتراض اجتماعی به نتیجه‌ای عادلانه برسد. اما همین پیچیدگی، ضرورت دخالت آگاهانه انسان‌ها در تعیین سرنوشت خود را بیشتر می‌کند.
در نهایت، مسئله اصلی جهان امروز انتخاب میان دو مسیر است: جهانی که در آن انسان همچنان تابع منطق سود و رقابت باقی می‌ماند، یا جهانی که در آن اقتصاد و فناوری در خدمت نیازهای انسانی سازمان می‌یابند. هیولای بی‌نام، موجودی خارج از جامعه نیست. این هیولا همان منطقی است که همه چیز را با معیار سود می‌سنجد؛ منطقی که می‌تواند سلامت را به کالا، آموزش را به تجارت، طبیعت را به منبع استخراج و انسان را به ابزار تولید تبدیل کند. مبارزه برای تغییر، در نهایت مبارزه برای بازگرداندن انسان به جایگاهی است که باید داشته باشد: نه وسیله‌ای برای اقتصاد، بلکه هدف و معیار سازمان‌دهی اقتصاد. آینده بشر نه به دلیل کمبود دانش، منابع یا توانایی در خطر است؛ بلکه به دلیل چگونگی استفاده از این امکانات و اینکه چه کسانی درباره آنها تصمیم می‌گیرند. پرسش اساسی این نیست که آیا امکان ساختن جهانی متفاوت وجود دارد؛ پرسش این است که آیا انسان‌ها خواهند توانست قدرت تصمیم‌گیری درباره زندگی خود را بازپس گیرند.
تاریخ هنوز باز است. هیچ نظمی برای همیشه باقی نمانده و هیچ آینده‌ای از پیش نوشته نشده است. آنچه فردا خواهد بود، نتیجه انتخاب‌ها، مبارزه‌ها و میزان توانایی انسان‌ها برای تبدیل شدن از تماشاگران تاریخ به سازندگان آن خواهد بود. مسئله امروز این است: آیا انسان باید همچنان برای سود زندگی کند، یا سرانجام می‌تواند اقتصادی بسازد که در خدمت زندگی انسان باشد؟
۹ جولای ۲۰۲۶

See less
اشتراک گذاری