23/04/2026

از میان رویدادها: علی جوادی

از میان رویدادها: علی جوادی
دانشگاه: سنگر آزادی زیر حمله ارتجاع قدیم و جدید
در روزهایی که حاکمیت اسلامی هنوز مست بوی باروت قتل عام دی ماه است و خیال میکند با انبوه گلوله و زندان توانسته است نفس جامعه را ببرد، دانشگاه بار دیگر پاسخ داد. پاسخ نه فقط با بیانیه های رسمی، بلکه با حضور زنده دانشجویان در صحن دانشگاه. همان جایی که هر بار تاریخ خواسته است به جلو رانده شود، پیشاهنگانش از میان همین صف برخاسته اند.
توهم شکست جنبش و سیلی دانشگاه
اعتراضات چند روزه دانشجویان، پیش از هر چیز، سیلی محکمی بود به صورت آن روایت رسمی که میگفت “کار تمام شده است”. رژیم اسلامی پس از قتل عام هزاران انسان در دی ماه میخواست این تصویر را جا بیندازد که جامعه مرعوب شده، خیابان خاموش شده و دانشگاه رام شده است. اما دانشگاه بار دیگر نشان داد که حافظه اجتماعی را نمیشود با گلوله و حتی قتل عام پاک کرد.
دانشجویان با حضور خود اعلام کردند: جنبشی که ریشه در زندگی واقعی مردم دارد، با موج سرکوب پایان نمیگیرد. این اعتراضات ادامه منطقی همان خیزش دی ماه است؛ ادامه ای برخاسته از ضرورت اجتماعی، نه هیجان مقطعی. به همین اعتبار باید با صدای بلند گفت: درود بر دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که اجازه ندادند روایت رسمی شکست، به واقعیت تبدیل شود.
دانشگاه، علیرغم همه یورش ها، هنوز سنگر آزادی است. سنگری که هر بار حکومت و نیروهای ارتجاعی کوشیده اند آن را به پادگان تبدیل کنند، از درونش مقاومت جوانه زده است.
حضور فالانژهای سلطنت طلب: واقعیت و تحریف
در عین حال، واقعیتی دیگر نیز خود را نشان داد: حضور جریانات فالانژیست سلطنت طلب در برخی دانشگاهها و سر دادن شعارهایی به نفع ارتجاع سلطنتی. نفس حضور این گرایشها در دانشگاه، به مثابه آینه جامعه، پدیده ای عجیب نیست. دانشگاه محل تلاقی کشاکشهای واقعی جامعه است. اما باید مرزها را روشن و شفاف دید. حضور یک جریان، به معنای هژمونی آن نیست. تلاش این نیروها برای جا زدن خود به عنوان نیروی غالب، تحریفی آگاهانه از واقعیت است. این جریانات، به دلیل ضعف پایگاه اجتماعی در متن جنبش واقعی مردم، ناگزیر به هیاهوی رسانه ای و بزرگنمایی هر تحرک محدود شده اند.
هیاهوی رسانه ای و افسانه “فتح دانشگاه”
در این میان، رسانه هایی مانند ایران اینترنشنال میکوشند تحرکات محدود فالانژها را “فتح دانشگاه” بنامند. این نه گزارش واقعیت، بلکه عملیات تبلیغاتی است. تعرض به سنگر آزادی افتخار نیست. ارتجاع محض است. هر نیرویی که گسترش خود را در گرو قیچی کردن بال آزادی ببیند، در صف ارتجاع قرار دارد، با هر پرچمی.
چهره واقعی “جاوید…” ارتجاع گویان امروز
نکته مهمی که عامدانه پنهان میشود این است که بخش وسیعی از همین “جاوید…” ارتجاع گویان امروز، همان عناصر دیروز انجمنهای اسلامی و حاشیه اصلاح طلبی حکومتی اند. نیروهایی که تا همین دیروز وظیفه بزک کردن جمهوری اسلامی و فروش پروژه اصلاح رژیم را بر عهده داشتند، امروز با چرخشی فرصت طلبانه در صف بزک کنندگان استبداد سلطنتی قرار گرفته اند. اینها همان نان به نرخ روزخورانی هستند که دیروز دانشجویان آزادیخواه را با پرونده سازی، ستاره دار کردن و گزارش نویسی تحت فشار قرار میدادند و امروز با پرچمی دیگر همان نقش را دنبال میکنند. تغییر شعار داده اند، اما کارکردشان ثابت مانده است: مهار جنبش مستقل دانشجویی. دانشگاه این چهره ها را میشناسد. حافظه دانشگاه کوتاه نیست.
همزادهای فکری: از “حیدر حیدر” تا “جاوید…” گویان
اگر به خصلت سیاسی این دو جریان نگاه کنیم، شباهت آنها تصادفی نیست. فریادهای “حیدر حیدر” دیروز و شعارهای “جاوید…” ارتجاع امروز، هر دو از یک منطق سیاسی مشترک تغذیه میکنند: منطق اطاعت، اقتدار از بالا، و نفی اراده آزاد و مستقل جامعه. یکی با زبان مذهب و اسلام سیاسی بسیج میکرد، دیگری با زبان ناسیونالیسم سرکوب گر و عظمت طلب. اما در هر دو، دانشگاه مستقل و دانشجوی آزادیخواه مزاحم تلقی میشود. هر دو در بزنگاه های تاریخی، دانشگاه را نه سنگر آزادی، بلکه میدان “پاکسازی” و “پادگان” میخواهند. این تشابه، صرفا شباهت لفظی نیست. بیانگر همخانوادگی سیاسی دو جریان استبدادی است که از جامعه متشکل و آگاه هراس دارند. به همین دلیل، هر دو، با هر پرچمی، در نقطه تعرض به آزادی دانشگاه به هم میرسند.
حافظه تاریخی دانشگاه: شکست فالانژیسم دیروز
برای فهم جایگاه واقعی این جریانات، کافی است به حافظه دانشگاه رجوع کنیم. در سالهای پیش از ۵۷، اعتراضات دانشجویی با گارد شاهنشاهی سرکوب میشد. پس از آن، همان منطق سرکوب با بسیج و سپاه و اوباش انجمن اسلامی ادامه یافت. ابزارها تغییر کردند، اما هدف یکی بود: خاموش کردن دانشگاه به عنوان سنگر آزادی.
دانشگاه هزینه سنگینی داد، زندان، اخراج، شکنجه و اعدام، اما تسلیم نشد. تاریخ نشان داد آن نیرویی که میخواست دانشگاه را دفن کند، خود به بحران مشروعیت فرو رفت. دانشگاه ماند و سنت آزادیخواهی تثبیت شد. از همین رو، فالانژیسم امروز، هر نام مضحکی (انجمن شیر و خورشید) بر خود بگذارد، با همان بن بست تاریخی روبرو است.
پروژه بازگشت: هیاهوی بیرونی، خلأ درونی
پروژه ای که امروز به نام “بازگشت” تبلیغ میشود، بیش از آنکه بر نیروی اجتماعی واقعی متکی باشد، بر ماشین تبلیغاتی، روایت سازی مهندسی شده و همسویی با محافل امنیتی بیرونی، از جمله محافل اطلاعاتی اسرائیل، تکیه دارد. اتکای سنگین به عملیات رسانه ای و جنگ روایتها، خود نشانه ضعف ریشه اجتماعی این جریان در درون جامعه است. جریانی که برای دیده شدن نیازمند چنین حجم از مهندسی افکار عمومی است، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، بیانگر خلأ اجتماعی عمیق است.
آینده از آن اردوی آزادی است
واقعیت تعیین کننده این است: دانشگاه امروز همچنان یکی از زنده ترین سنگرهای آزادیخواهی در جامعه ایران است. نه سرکوب خونین رژیم اسلامی توانسته این سنگر را خاموش کند و نه هیاهوی فالانژیسم سلطنتی میتواند آن را مصادره کند. این جریانات، هرچند پرصدا، در نهایت حباب هایی هستند که با پایان سوخت تبلیغاتی شان فرو خواهند نشست. آنچه باقی میماند، سنت مبارزه ای است که از دل زندگی واقعی مردم تغذیه میکند.
اردوی آزادیخواهی، دانشجویان برابری طلب، سوسیالیستها و همه نیروهای آزادی خواه، پیش از این نیز یورشهای بزرگتری را دفع کرده است. این بار نیز چنین خواهد شد. دانشگاه سنگر آزادی است، و این سنگر را جامعه آگاه و متشکل حفظ خواهد کرد.
ميان آزادی و استبداد: چرا اين جماعت هميشه طرف غلط تاریخ می ايستند؟
تاريخ اين بار فقط تکرار نکرده است؛ پرده را کنار زده و چهره های آشنا را دوباره در نور انداخته است. صحنه همان است، بوی تعفن همان، فقط لباس ها عوض شده اند.
يک بار در سال ٥٧، وقتی اسلام سياسی با چکمه خونينش آماده خفه کردن جامعه بود و خمينی از تاريک ترين لجنزار ارتجاع بيرون کشيده شد. و بار ديگر امروز، در روزگاری که هنوز حافظه جمعی جامعه از آن فاجعه بزرگ لبريز است. در هر دو مقطع، بخشی از مدعيان “چپ” نقش ثابتی بازی کرده اند: رفتن به استقبال قدرتی که بوی سلطه می دهد. آن روز خمينی را به جلو هل دادند، امروز رضا پهلوی را بزک می کنند. اين فقط يک لغزش سياسی نيست. يک الگوی تکراری است.
برای فهم اين پديده بايد يک پرسش را بی تعارف وسط ميز گذاشت: وقتی از “چپ” حرف می زنيم، از چپ کدام جنبش اجتماعی و طبقاتی سخن می گوييم؟ اگر اين تفکيک صورت نگيرد، تحليل به سرعت به مه ژورناليسم بی مقدار فرو می رود. پاسخ را بايد در جايگاه اجتماعی جست، نه در نام ها و ژست ها. اين افراد،ـ با همه تفاوت های ظاهری شان،ـ در سطح جنبش اجتماعی به سنت واحدی تعلق دارند: جنبش ملی اسلامی. تناقضی نيست اگر بگوييم بخشی از اينان زمانی با ادبيات به ظاهر راديکال عليه مناسبات ارباب و رعيتی سخن می گفتند، اما امروز در برابر بازسازی همان مناسبات سر خم کرده اند. اين چرخش ناگهانی نيست. اين امتداد همان منطق درونی است. برخی زمانی نام “چپ” بر خود گذاشتند و امروز داوطلبانه در صف ارتجاع ايستاده اند. برخی ديگر سال هاست به “چپ” حمله می کنند. اما اختلافات لفظی، ماهيت مشترک را پنهان نمی کند.
واقعيت صريح است: اينان هيچ نسبت واقعی با چپ جنبش سوسياليستی طبقه کارگر ندارند. اين دو افق از بنياد در تقابل اند. يکی در مدار قدرت می چرخد، با آن چانه می زند و سرانجام در سايه آن جا خوش می کند. ديگری در مدار رهايی انسان حرکت می کند و با هر شکل سلطه درگير می شود. اولی وقتی بوی قدرت به مشامش می رسد، زبان “واقع گرايی” باز می کند. دومی وقتی بوی سلطه بلند می شود، پرچمش را تيزتر بالا می برد.
به سال ٥٧ نگاه کنيم. در برابر عروج اسلام سياسی، همين طيف از روشنفکران پرمدعا،ـ از حزب توده تا بخش هايی از فداييان،ـ کوهی از توجيهات نظری ساختند تا در عمل به خمينی تعظيم کنند. پشت آن همه عبارت سازی، يک ترس عريان خوابيده بود: ترس از طبقه کارگر. ترس از آنکه کارگر صنعتی، به ويژه کارگران نفت و صنايع کليدی، با پرچم مستقل خود وارد صحنه شوند و معادله قدرت را از دست همه شان خارج کنند. امروز همان ترس، فقط لباس تازه پوشيده است. همان طيف، اين بار زير شنل سلطنت خزیده است. اين نه تصادف است و نه سوء تفاهم. اين منطق درونی جنبش ملی اسلامی است: هر جا احتمال قدرت گيری مستقل طبقه کارگر جدی شود، اين گرايش به نزديک ترين قطب قدرت پناه می برد، حتی اگر ديروز همان قطب را نقد کرده باشد.
به همين دليل است که ما با پديده ای گذرا روبه رو نيستيم، بلکه با شکست خوردگان مزمن تاريخ طرفيم. کارنامه شان يک خط ممتد دارد: هراس از سوسياليسم کارگری. در سال ٥٧ اين هراس آنان را به آستان خمينی کشاند. امروز همان هراس آنان را به حاشيه پروژه سلطنت رانده است. و طبق معمول، پس از هر چرخش، بساط “نقد به خود” پهن می شود؛ گويی تاريخ اسباب بازی است و جامعه ميدان آزمايش خطاهای آنان.
اما اين بار نيز داستان آن گونه که اينان اميد دارند بسته نخواهد شد. روزی که طبقه کارگر با پرچم مستقل سوسياليستی و ضد سرمايه داری خود وارد صحنه شود،ـ نه به عنوان زائده اين يا آن جناح، بلکه به عنوان نيروی تعيين کننده،ـ ترازوی قضاوت اجتماعی بی رحم تر از هر زمان کار خواهد کرد. آنجا ديگر نه نام ها خريدار دارد، نه سابقه سازی ها، و نه پشيمانی های ديرهنگام.
جنبش سوسياليستی طبقه کارگر با منطق “بيعت” بيگانه است. اين جنبش سرباز وفاداری شخصی نمی خواهد و زانوهای خم شده را سرمايه سياسی نمی داند. معيارش صريح و انسانی است: ايستادن بی قيد و شرط در صف آزادی، برابری و رهايی انسان. هر که در کنار آزادی انسان ايستاد، از آن آينده است. هر که به سايه قدرت خزید، خود را از صف رهايی حذف کرده است.
طبقه کارگر به اين بيعت های ديررس نياز ندارد. نيروی رهايی جامعه از دل مبارزه آگاهانه و همبستگی انسانی بيرون می آيد، نه از صف کشی پشت نام ها. و آن روز که اين نيرو با قامت راست وارد صحنه شود، تاريخ احتمالا با همان طعنه سرد هميشگی اش فقط همين را ثبت خواهد کرد: اينان هم بودند – اما هر بار که لحظه انتخاب فرا رسيد، سر خم کردند و در سمت استبداد ايستادند.
۲۶ فوریه ۲۰۲۶
اشتراک گذاری