14/06/2026

بمب اتمی؛ وقتی یک حکومت ورشکسته در زرادخانه به دنبال نجات می‌گردد علی جوادی

بمب اتمی؛ وقتی یک حکومت ورشکسته در زرادخانه به دنبال نجات می‌گردد
علی جوادی
این روزها بار دیگر شایعه‌ای در فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی در گردش است. گفته می‌شود رژیم اسلامی به بمب اتمی دست یافته است. برخی تحلیلگران و رسانه‌های غیررسمی از پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای جدید سخن می‌گویند. هنوز هیچ مدرک قطعی و هیچ تایید رسمی برای این ادعا وجود ندارد. اما برای بحثی که پیش روی ماست، حتی درستی یا نادرستی این خبر نیز اهمیت درجه دوم دارد.
مسئله اصلی این نیست که جمهوری اسلامی امروز صاحب بمب اتمی شده است یا نه. مسئله اصلی این است که چرا چنین خبری می‌تواند برای حاکمیت و حتی بخشی از جامعه جذاب باشد؟ چرا هنوز کسانی هستند که دستیابی به سلاحی را که برای نابودی میلیون‌ها انسان طراحی شده است، نشانه قدرت، پیشرفت یا امنیت تلقی می‌کنند؟ چرا در جهانی که میلیون‌ها کودک از گرسنگی، فقر، بیماری و جنگ رنج می‌برند، همچنان کسانی برای پیوستن به باشگاه دارندگان ابزارهای نابودی جمعی کف می‌زنند؟
این پرسش فقط درباره جمهوری اسلامی نیست. این پرسش درباره کل جهان و نظمی است که در آن زندگی می‌کنیم. جهانی که در آن دولت‌ها از یک سو درباره تمدن، حقوق بشر، اخلاق و امنیت سخنرانی می‌کنند و از سوی دیگر هزاران کلاهک اتمی را برای نابودی چند باره زمین آماده نگه می‌دارند. جهانی که در آن قدرت نه با میزان رفاه مردم، نه با میزان آزادی انسان‌ها، بلکه با ظرفیت تخریب و ویرانگری سنجیده می‌شود. جهانی که در آن بشریت هنوز زیر سایه هیروشیما و ناکازاکی زندگی می‌کند.
آخرین پناهگاه یک حکومت محکوم به سرنگونی
اما اگر بخواهیم از نقطه‌ای آغاز کنیم، باید از جمهوری اسلامی آغاز کنیم. زیرا جمهوری اسلامی قربانی این وضعیت نیست؛ خود یکی از فعال‌ترین بازیگران آن است. بیش از چهار دهه حکومت اسلامی یک حقیقت را بارها و بارها به بهای جان دهها و دهها هزار انسان ثابت کرده است: بقای این حکومت بر هر چیز دیگری مقدم است؛ بر آزادی، بر رفاه، بر کرامت انسانی، بر جان انسان‌ها و حتی بر آینده و موجودیت خود جامعه.
این رژیم از نخستین روزهای استقرارش با خون و اعدام حکومت کرده است. از جوخه‌های اعدام دهه شصت تا قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، از سرکوب خونین اعتراضات مردمی تا کشتار معترضان در خیابان‌ها، از ترور مخالفان در خارج کشور تا شکنجه، زندان و اعدام در داخل کشور. جمهوری اسلامی هر بار که با بحران روبرو شده است، اسلحه کشیده است، زندان‌ها را پر کرده است و ماشین سرکوب را به حرکت درآورده است.
از این رو اگر امروز به دنبال بمب اتمی باشد، وارد مسیر تازه‌ای نشده است. بمب اتمی گسستی از گذشته این حکومت نیست؛ ادامه منطقی همان گذشته است. حکومتی که برای حفظ قدرت از کشتار هزاران در چند روز انسان ابایی نداشته است، طبیعی است که امنیت خود را در سلاحی جستجو کند که فلسفه وجودی آن تهدید به نابودی میلیون‌ها انسان است.
اما اینجا نخستین دروغ بزرگ حکومت آشکار می‌شود. به مردم گفته می‌شود بمب اتمی امنیت می‌آورد. اما امنیت برای چه کسی؟ کارگری که زیر خط فقر زندگی می‌کند چه سهمی از این امنیت دارد؟ بازنشسته‌ای که توان خرید داروی خود را ندارد چه چیزی از این پروژه نصیبش می‌شود؟ زنی که ابتدایی‌ترین آزادی‌هایش را از او گرفته‌اند چگونه با داشتن بمب اتمی آزادتر خواهد شد؟ جوانی که آینده خود را در مهاجرت، بیکاری یا زندان می‌بیند چه نفعی از این “اقتدار” خواهد برد؟
هیچ پاسخی برای این پرسش‌ها وجود ندارد. زیرا دستیابی به بمب اتمی پروژه مردم نیست؛ پروژه ضد انسانی حکومت برای بقاست. جامعه هزینه را باید بپردازد و حکومت سود سیاسی آن را مطالبه می‌کند. جامعه تحریم را ابدی تحمل ‌کند و حکومت از اقتدار سخن بگوید. جامعه فقر و فلاکت را تحمل می‌کند و حکومت از عظمت حرف می‌زند. جامعه قربانی می‌شود و حکومت بقای خود را جشن می‌گیرد. و درست در همین نقطه است که افسانه “بازدارندگی” وارد صحنه می‌شود.
نان یا اورانیوم غنی‌شده؟
مبلغان آشکار و خجول جمهوری اسلامی به ما می‌گویند اگر حکومت اسلامی به بمب اتمی دست پیدا کند، دیگر کسی به “ایران” حمله نخواهد کرد. به کره شمالی اشاره می‌کنند. به توازن وحشت دوران جنگ سرد اشاره می‌کنند. به زرادخانه‌های اتمی قدرت‌های بزرگ اشاره می‌کنند. اما نخست باید از خود پرسید: چرا اساسا باید این فرض را پذیرفت؟
کدام قانون تاریخ یا سیاست تضمین می‌کند که دستیابی یک حکومت به سلاح اتمی، خطر جنگ را از میان می‌برد؟ سلاح اتمی ممکن است شکل جنگ را تغییر دهد، اما لزوما آن را منتفی نمی‌کند. تاریخ جهان پر است از جنگ‌ها، درگیری‌های نیابتی، تحریم‌ها، عملیات نظامی محدود، خرابکاری‌ها، ترورها و کشمکش‌هایی که میان دولت‌های مسلح به سلاح اتمی یا در سایه سلاح اتمی رخ داده‌اند. داشتن بمب اتمی نه تنش‌های سیاسی را از میان می‌برد، نه رقابت‌های منطقه‌ای را پایان می‌دهد و نه بحران‌های اجتماعی و اقتصادی را حل می‌کند.
بعلاوه، حتی اگر فرض کنیم بمب اتمی احتمال یک حمله مستقیم گسترده را کاهش دهد، چرا باید این را به معنای امنیت جامعه تعبیر کرد؟ امنیت چه کسی؟ امنیت مردم یا امنیت حکومت؟ حکومتی که با جامعه خود در جنگ دائمی است، حتی اگر از حمله خارجی مصون بماند، همچنان بزرگ ‌ترین تهدید برای مردم باقی خواهد ماند. اما حتی اگر همه این استدلال‌ها را کنار بگذاریم و فرض کنیم که بمب اتمی واقعا نوعی بازدارندگی ایجاد می‌کند، باز هم یک سوال اساسی پابرجاست: بهای این بازدارندگی را چه کسی می‌پردازد؟
چرا باید کودکی که از آموزش محروم شده است، بهای غنی‌سازی اورانیوم را بپردازد؟ چرا باید کارگری که زیر فشار تورم و استثمار خرد شده است، هزینه جاه‌طلبی‌های هسته‌ای حکومت جنایتکار اسلامی را تامین کند؟ چرا باید بازنشسته، معلم، پرستار و جوان بیکار، صورت‌ حساب پروژه‌ای را پرداخت کنند که هیچ نسبتی با زندگی و رفاه آنان ندارد؟ واقعیت این است که تمام این پروژه از جیب همان مردمی تامین می‌شود که قرار است قربانی آن باشند.
هر سانتریفیوژ، هر تاسیسات زیرزمینی، هر سامانه موشکی و هر برنامه نظامی از ثروتی ساخته می‌شود که جامعه تولید کرده است؛ از دستمزدهای پرداخت ‌نشده، از سفره‌های کوچک‌تر شده، از مدارس فرسوده، از بیمارستان‌های مملو از کمبود، از هزینه‌های کمرشکن درمانی و از زندگی‌هایی که هر روز بیشتر به فقر رانده می‌شوند. پشت هر کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، بخشی از رفاه غارت ‌شده جامعه قرار دارد. پشت هر نمایش “اقتدار ملی”، بخشی از زندگی مردم قربانی شده است. و این شاید فشرده‌ترین تعریف پروژه هسته‌ای جمهوری اسلامی باشد: تبدیل نیازهای جامعه به سوخت ماشین بقای یک حکومت محکوم به سرنگونی.
واعظان بمب و تاجران مرگ
اما در این میان طنزی تلخ نیز وجود دارد. بیشترین جنجال علیه احتمال دستیابی جمهوری اسلامی به بمب اتمی را دولت‌هایی به راه انداخته‌اند که خود بر کوهی از سلاح‌های اتمی ایستاده‌اند. آمریکا و اسرائیل از خطر بمب اتمی سخن می‌گویند، در حالی که خود از بزرگ‌ترین دارندگان ابزارهای نابودی جمعی در جهان هستند. این تناقض آشکار است. اما ریاکاری آنان کوچک‌ترین مشروعیتی به پروژه آدمکشان رژیم اسلامی نمی‌دهد.
برعکس، این تناقض فقط یک حقیقت بزرگ‌تر را آشکار می‌کند. اینکه کل نظم موجود جهانی بر پایه قلدری، زور، تهدید و قدرت نظامی بنا شده است. در یک سوی میدان دولت‌هایی قرار دارند که هزاران بمب اتمی دارند. در سوی دیگر دولت‌هایی قرار دارند که می‌خواهند به این باشگاه بپیوندند. و در میان این دو، مردم ایستاده‌اند؛ مردمی که نه در تصمیم ‌گیری نقشی داشته‌اند و نه از نتایج آن سودی خواهند برد.
از هیروشیما تا امروز، بمب اتمی نماد امنیت نبوده است. نماد ورشکستگی یک “نظام” بوده است. اعتراف یک نظام جهانی که قادر نیست امنیت را از مسیر رفاه، آزادی و برابری تامین کند و بنابراین آن را در ظرفیت نابود کردن انسان‌ها جستجو می‌کند.
اما حتی اگر جمهوری اسلامی فردا صاحب صد بمب اتمی شود، یک واقعیت تغییر نخواهد کرد. سرنوشت این حکومت در نطنز و فردو تعیین نمی‌شود. شیشه عمر جمهوری اسلامی در دست مردم است. هیچ سانتریفیوژی نتوانسته است بحران مشروعیت و موجودیتی یک حکومت را حل کند. هیچ موشکی نتوانسته است خشم یک جامعه را خاموش کند. هیچ کلاهک اتمی نتوانسته است آزادی را شکست دهد. شاه با ارتش و فانتوم هایش سقوط کرد. حکومت سوسیالیسم دروغین شوروی با هزاران کلاهک اتمی فروپاشید. و جمهوری اسلامی نیز نه با کمبود بمب، بلکه با تضاد عمیق میان خود و جامعه و مردمی که حکم به سرنگونی اش داده اند، روبرو است.
و درست به همین دلیل است که پاسخ آینده نه در بمب جمهوری اسلامی است، نه در بمب آمریکا و نه در بمب اسرائیل. پاسخ در جهانی است که در آن ثروت اجتماعی صرف آموزش، بهداشت، رفاه، آزادی و شکوفایی انسان شود، نه صرف ساخت ابزارهای نابودی جمعی. بشریت سزاوار جهانی بهتر از این است؛ جهانی که در آن هیچ حکومتی نتواند بقای خود را بر تهدید نابودی میلیون‌ها انسان بنا کند. و این واقعیت گوشه ای از این حکم است که این جهان وارونه را باید از قاعده اش بر زمین گذاشت.
پرچم، بمب و فریب بزرگ
اما شاید مهم‌ترین افسانه‌ای که پیرامون سلاح اتمی ساخته شده است، افسانه “بازدارندگی” باشد. افسانه‌ای که دهه‌هاست از واشنگتن تا مسکو، از دهلی تا اسلام‌آباد، از تل‌آویو تا پیونگ ‌یانگ تکرار می‌شود. منطق آن ظاهرا ساده است: اگر همه از نابودی متقابل بترسند، جنگی رخ نخواهد داد. اما تاریخ چیز دیگری می‌گوید.
تاریخ نشان می‌دهد که بشریت را بارها و بارها تا آستانه نابودی پیش برده اند. بحران موشکی کوبا، جنگ‌های هند و پاکستان، ده‌ها حادثه فنی و خطای محاسباتی در دوران جنگ سرد، همگی نشان داده‌اند که بقای میلیاردها انسان بارها به چند دقیقه، چند تصمیم اشتباه و حتی چند خرابی فنی وابسته بوده است.
بازدارندگی در واقع نام محترمانه یک واقعیت هولناک است: بشریت زنده مانده است، نه به دلیل عقلانیت دولت‌ها، نه به دلیل بازدارنگی پوشالی، بلکه تا حد زیادی به دلیل شانس. به همین دلیل سلاح اتمی امنیت تولید نمی‌کند. وحشت تولید می‌کند. دولت‌ها امنیت را در توانایی نابود کردن یکدیگر و جامعه و مردم جستجو می‌کنند و سپس این وضعیت بیمارگونه را “توازن” می‌نامند. اما برای مردم عادی هیچ توازنی وجود ندارد. کارگری که صبح برای یافتن نان از خانه خارج می‌شود، در هیچ توازن هسته‌ای سهمی ندارد. مادری که نگران آینده فرزندش است، در هیچ معادله بازدارندگی حضور ندارد. زندگی واقعی مردم در جایی بیرون از اتاق‌های جنگ و مراکز فرماندهی جریان دارد.
از همین رو، هر بار که سخن از بمب اتمی به میان می‌آید، باید یک سوال ساده پرسید: این بمب قرار است از چه چیزی دفاع کند؟ از مردم؟ یا از دولت‌ها؟ پاسخ کاملا روشن است. در چنین شرایطی، سخن گفتن از بمب اتمی چیزی جز اعتراف به شکست نیست. اعتراف به اینکه حکومت هیچ پاسخی برای بحران‌های واقعی جامعه ندارد و بنابراین می‌کوشد قدرت خود را از جای دیگری تامین کند. اما فاجعه فقط به جمهوری اسلامی محدود نمی‌شود. این بیماری، بیماری کل نظم موجود جهانی است. در قرنی که علم قادر است بیماری‌های پیچیده را درمان کند، در قرنی که فناوری می‌تواند سطح زندگی میلیاردها انسان را متحول کند، هنوز صدها و هزاران میلیارد دلار صرف تولید ابزارهای مرگ و نابودی جامعه می‌شود.
نه فقط جمهوری اسلامی. نه فقط آمریکا. نه فقط اسرائیل. همه قدرت‌های بزرگ جهان در این جنایت سهیم‌اند. جهانی که هر ساله هزاران میلیارد دلار صرف ارتش‌ها و زرادخانه‌ها می‌کند، اما صدها میلیون‌ها انسان را در فقر، گرسنگی و بی‌خانمانی نماد نظامی است که به جای پاسخ به نیازهای انسان، منابع جامعه را به خدمت ماشین‌های مرگ گرفته است.
و درست در همین نقطه است که ناسیونالیسم-حکومتی وارد صحنه می‌شود. این ناسیونالیسم می‌کوشد این پروژه را به عنوان یک “افتخار جمعی” معرفی کند. وقیحانه به مردم می‌گویند “بمب ما”، “قدرت ما”، “اقتدار ما”! اما این “ما” دقیقا چه کسانی هستند؟ کارگر بیکار چه سهمی از این اقتدار دارد؟ زن محروم از آزادی و زندگی چه سهمی از این قدرت دارد؟ کودک محروم از آموزش چه سهمی از این عظمت دارد؟ واقعیت این است که همان “ما”یی که هنگام ساخت بمب به زبان آورده می‌شود، هنگام تقسیم ثروت جامعه ناگهان ناپدید می‌شود. وقتی نوبت به فقر می‌رسد، مردم تنها هستند. وقتی نوبت به گرانی می‌رسد، مردم تنها هستند. وقتی نوبت به زندان و سرکوب می‌رسد، مردم تنها هستند. اما وقتی نوبت به پرداخت هزینه پروژه‌های نظامی می‌رسد، ناگهان همه باید شریک “افتخار ملی” باشند. این همان فریب بزرگ ناسیونالیسم است. فریبی که می‌کوشد تضاد میان مردم و حکومت را پشت پرچم، موشک و بمب، چه با آرم الله و چه با نشان شیر و خورشید، پنهان کند. اما هیچ پرچمی نمی‌تواند شکم گرسنه را سیر کند. هیچ موشکی نمی‌تواند آزادی تولید کند. و هیچ بمب اتمی نمی‌تواند جامعه‌ای را که خواهان تغییر است، برای همیشه خاموش کند.
وقتی مردم به میدان می‌آیند، زرادخانه‌ها سکوت می‌کنند
و در این میان، نمی‌توان از نیروهایی سخن نگفت که امروز خود را مخالف بمب اتمی جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند، اما راه ‌حلی که پیش پای جامعه می‌گذارند، چیزی جز تدارک یک جنگ دیگر نیست؛ جنگی که این بار می‌تواند خونین‌تر، ویرانگرتر و نابودکننده‌تر از دوره پیشین باشد.
بستر اصلی جریان سلطنت‌ طلب و راست پروغربی، در برابر خطر دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی، نه به نیروی مردم، نه به مبارزه اجتماعی، نه به سازماندهی اعتراضات و نه به انقلاب مردم متوسل می‌شود. آنان نگاه خود را به آسمان دوخته‌اند؛ به بمب‌افکن‌ها، به موشک‌ها، به ناوهای جنگی و به اتاق‌های فرماندهی قدرت‌های جهانی.
استدلال آنان ساده است: اگر جمهوری اسلامی به بمب اتمی نزدیک شده است، باید با یک جنگ دیگر متوقف شود. اما معنای واقعی این سیاست چیست؟ معنای واقعی آن این است که برای جلوگیری از یک فاجعه، باید فاجعه‌ای بزرگ‌تر آفرید. برای جلوگیری از احتمال دستیابی رژیم اسلامی به سلاح اتمی در آینده، باید امروز هزاران و ده‌ها هزار انسان را امروز قربانی کرد. برای جلوگیری از دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح کشتار جمعی، باید منطقه را به میدان یک کشتار جمعی دیگر تبدیل کرد. این همان منطقی است که همواره ویرانی را به نام نجات عرضه می‌کند.
برای آنان، جنگ نه یک تراژدی انسانی، بلکه یک فرصت سیاسی است. هر موشکی که فرود می‌آید، می‌تواند نردبانی برای قدرت باشد. هر بحرانی که جامعه را فلج می‌کند، می‌تواند راه را برای پروژه‌های سیاسی آنان باز کند. هر چه مردم ضعیف‌تر شوند، هر چه جنبش‌های اجتماعی عقب رانده شوند، هر چه اعتراضات کارگری، جنبش زنان، مبارزات آزادیخواهانه و تشکل‌های مردمی بیشتر زیر آوار جنگ دفن شوند، آنان خود را به قدرت نزدیک‌تر احساس می‌کنند.
اما تجربه معاصر جهان بارها حکم خود را صادر کرده است. عراق با جنگ آزاد نشد. لیبی با بمباران آزاد نشد. افغانستان با اشغال آزاد نشد. ویرانی، آزادی نمی‌آورد. خاکستر، برابری نمی‌آورد. موشک، رهایی نمی‌آورد. قدرتی که بر ویرانه‌های جامعه بنا شود، دیر یا زود همان منطق جنگ، سرکوب و سلطه را بازتولید خواهد کرد.
از همین رو، انتخاب واقعی جامعه ایران میان جمهوری اسلامی و جنگ نیست. میان بمب جمهوری اسلامی و بمب آمریکا و اسرائیل نیست. میان استبداد مذهبی و یک جنگ ویرانگر دیگر نیست. این دو قطب، با همه اختلافاتشان، در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو مردم را وسیله اهداف خود می‌دانند. جمهوری اسلامی از مردم می‌خواهد برای بقای حکومت قربانی شوند. مدافعان جنگ نیز از مردم می‌خواهند برای پروژه‌های ژئوپولیتیک، تغییر رژیم از بالا و جاه‌ طلبی‌های سیاسی قربانی شوند.
در هر دو روایت، مردم باید هزینه بدهند. در هر دو روایت، مردم باید خاموش بمانند. در هر دو روایت، مردم قرار است قربانی باشند. اما حقیقت بزرگ‌تر جای دیگری نهفته است. سرنوشت جامعه را نه سانتریفیوژها تعیین می‌کنند و نه کلاهک‌های اتمی. نه نتانیاهو تعیین می‌کند و نه خامنه‌ای. نه ژنرال‌های واشنگتن و نه فرماندهان سپاه.
قدرت واقعی در جای دیگری قرار دارد؛ در میلیون‌ها انسانی که جامعه را می‌سازند، ثروت را تولید می‌کنند، زندگی را پیش می‌برند و چرخ جامعه را به گردش درمی‌آورند. تمام دولت‌ها، تمام ارتش‌ها، تمام زرادخانه‌ها و تمام بمب‌های اتمی جهان بدون کار و تلاش همین انسان‌ها به توده‌ای آهن، سیم و بتن تبدیل می‌شوند. این حقیقتی است که همه حکومت‌ها از آن می‌ترسند. به همین دلیل جمهوری اسلامی امنیت خود را در بمب اتمی جستجو می‌کند. و به همین دلیل سلطنت ‌طلبان و حامیان جنگ، امنیت خود را در بمباران و مداخله نظامی جستجو می‌کنند.
اما هیچ‌ کدام راهی به آینده ندارند. راه جمهوری اسلامی از سرکوب و خون می‌گذرد. راه مدافعان جنگ نیز از سرکوب و خون می‌گذرد. یکی مردم را به نام حفظ حکومت قربانی می‌کند. دیگری مردم را به نام نجات کشور قربانی می‌کند. اما در هر دو سوی این معادله، خون مردم جاری است. و درست به همین دلیل، پاسخ جامعه نه در بمب اتمی جمهوری اسلامی است و نه در جنگی دیگر برای جلوگیری از آن. پاسخ در نیروی مردم است. پاسخ در سازماندهی، اعتراض، مبارزه اجتماعی و انقلاب برای آزادی و برابری است. هنگامی که مردم به میدان می‌آیند، زرادخانه‌ها سکوت می‌کنند.
بشریت متمدن کجا ایستاده است؟
اما پاسخ انسان متمدن به این وضعیت چیست؟ پاسخ نمی‌تواند پیوستن به یکی از اردوگاه‌های این جدال باشد. نه دفاع از بمب جمهوری اسلامی. نه دفاع از زرادخانه‌های آمریکا. نه دفاع از بمب‌های اسرائیل. نه پیوستن به مسابقه‌ای که در آن دولت‌ها برای کسب توانایی بیشتر در نابود کردن انسان‌ها رقابت می‌کنند. پاسخ، دفاع بی‌قید و شرط از انسان است. دفاع از جهانی که در آن هیچ دولتی حق نداشته باشد میلیون‌ها انسان را با سلاح‌های کشتار جمعی تهدید کند. دفاع از جهانی که در آن منابع عظیم اجتماعی صرف آموزش، درمان، رفاه، مسکن، علم و فرهنگ شود، نه صرف ساخت ابزارهای انقراض جمعی. دفاع از جهانی که در آن امنیت نه از ترس، بلکه از آزادی ناشی شود. نه از بمب، بلکه از برابری. نه از تهدید، بلکه از رفاه و کرامت انسانی.
سلاح اتمی، چه در دست جمهوری اسلامی باشد، چه در دست آمریکا، چه در دست اسرائیل و چه در دست هر دولت دیگری، نماد قدرت انسان نیست. نماد شکست یک نظم جهانی است که بر پایه منطق بربریت و سرمایه استوار شده است. و دقیقا به همین دلیل، مبارزه علیه بمب اتمی بخشی از مبارزه بزرگ‌تر برای آزادی، برابری، رفاه همگانی و رهایی انسان است.
جهانی که سزاوار انسان است، جهانی بدون جمهوری اسلامی، بدون حکومت‌های مبتنی بر سرمایه و مذهب، بدون دولت‌های متکی بر جنگ، بدون مسابقه تسلیحاتی و بدون سلاح‌های کشتار جمعی است. جهانی که در آن زندگی انسان ارزشمندتر از هر پرچم، هر حکومت، هر ارتش و هر بمبی باشد.
۵ ژوئن ۲۰۲۶
اشتراک گذاری