03/05/2026

زیرساخت رژیم یا زیرساخت زندگی؟ نقدی بر سیاست ویرانگر رضا پهلوی به نام آزادی علی جوادی

زیرساخت رژیم یا زیرساخت زندگی؟
نقدی بر سیاست ویرانگر رضا پهلوی به نام آزادی
علی جوادی
در بازنشر رسانه‌ای گفت ‌و گوی رضا پهلوی با فاکس نیوز، عبارتی کلیدی آمده است: او خواهان آن است که فشار ادامه یابد، “زیرساخت‌های رژیم” هدف قرار گیرد و مردم ایران فرصت بازگشت به خیابان را پیدا کنند. همین مضمون در بازنشرهای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی نیز منتشر شده است. اما پرسش اصلی همین ‌جاست: این “زیرساخت‌های رژیم” دقیقا چیست؟
زیرساخت رژیم یا استخوان‌بندی زندگی؟ افشای یک جعل مرگبار
آیا پالایشگاه “زیرساخت رژیم” است یا سوخت آمبولانس، اتوبوس، نانواخانه و زندگی روزمره مردم؟ آیا نیروگاه برق “زیرساخت رژیم” است یا روشنایی خانه، دستگاه تنفس بیمارستان، یخچال خانه کارگر و چراغ مدرسه؟ آیا تصفیه‌ خانه آب “زیرساخت رژیم” است یا آب آشامیدنی کودک، سالمند، بیمار و جامعه؟ آیا کارخانه، دانشگاه، مدرسه، بیمارستان، پل، جاده و شبکه حمل ‌و نقل ابزار اختصاصی حکومت‌اند یا استخوان‌بندی مادی جامعه؟
اینجاست که جعل بزرگ آغاز می‌شود. نام جامعه را “رژیم” می‌گذارند تا نابودی جامعه را “فشار بر رژیم” جا بزنند. زیرساخت زندگی را زیرساخت حاکمیت می‌نامند تا بمباران برق و آب و درمان و تولید، لباس شیک “استراتژی آزادی” به تن کند. این دیگر سیاست نیست؛ این واژگون کردن حقیقت است. این همان لحظه‌ای است که زبان، پیش ‌قراول بمب می‌شود.
رژیم اسلامی، رژیم آدمکشان اسلام و سرمایه است. باید سرنگون شود. اما سرنگونی یک رژیم با نابودی جامعه یکی نیست. ما از همین تمایز آغاز می‌کنیم: دولت ابزار سلطه طبقاتی و سیاسی است؛ جامعه اما میدان زندگی، کار، عشق، آموزش، درمان، تولید و مقاومت است. سیاست رضا پهلوی و کل ارتجاع راست این دو را عمدا به هم می‌دوزد تا هر ضربه‌ای به جامعه، ضربه‌ای به رژیم معرفی شود. این همان شعبده‌ای است که در آن بیمارستان می‌شود “هدف مشروع”، نیروگاه می‌شود “مرکز رژیم”، آب آشامیدنی می‌شود “اهرم فشار”، و مردم می‌شوند خسارت جانبی، “تلفات جنگی” پروژه قدرت.
بمباران به نام آزادی؛ وقتی جامعه هدف قرار می‌گیرد
وقتی ترامپ از بازگرداندن جامعه به “عصر حجر” حرف می‌زند، وقتی چهره‌های جنگ ‌طلب و جنایتکاری از جمله نتانیاهو و اسرائیل کاتس از سوزاندن شهرها و خرد کردن زیرساخت‌ها سخن می‌گویند، این فقط لفاظی نظامی نیست؛ نقشه سیاسی است. در چنین نقشه‌ای، جامعه باید شکسته و نابود شود تا نیرویی بی‌ریشه، بی‌سازمان و بی‌پایگاه، خود را از میان خاکستر به عنوان “آلترناتیو” عرضه کند. این آزادی نیست؛ این تجارت سیاسی با ویرانی و لاشخوری سیاسی است.
و این تز، تز دوم از اولی هم فاسدتر است: بمباران تمام می‌شود، مردم به خیابان می‌آیند، و رژیم را تمام می‌کنند. این دیگر تحلیل نیست؛ فال‌گیری بر فراز آوار است. جنگ مردم را به خیابان نمی‌آورد؛ مردم را به پناهگاه، صف بنزین، صف آب، بیمارستان نیمه‌ویران و اضطراب شبانه می‌راند. جنگ خیابان را آزاد نمی‌کند؛ خیابان را امنیتی می‌کند. جنگ دستگاه سرکوب را تضعیف نمی‌کند؛ به آن بهانه، فرمان، مشروعیت اضطراری و دست باز می‌دهد. همه این ها را دیده ایم.
امروز هم همین را می‌بینیم. رژیم آدمکشان در فضای جنگی خیابان را تسخیر کرده، هزاران نفر را بازداشت کرده، ده‌ها نفر را در صف اعدام و انتقام قرار داده، و هر اعتراض، هر تجمع، هر صدای مستقل را با برچسب “امنیتی” می‌کوبد. جنگ توازن قوا را نه به نفع مردم سرنگونی ‌طلب، بلکه به نفع حکومت نظامی، سپاه، اطلاعات، زندان و چوبه دار تغییر می‌دهد. جامعه‌ای که زیر بمباران است، پیش از آنکه به فکر قیام باشد، به فکر زنده ماندن است. این نه عقب ‌ماندگی مردم، بلکه عقل انسانی جامعه است.
از “فشار بر رژیم” تا ویرانی جامعه؛ سناریوی سیاه در لباس نجات
راست اما این حقیقت ساده را نمی‌فهمد، چون اساسا جامعه را نمی‌شناسد. جامعه برای او نه طبقه کارگر است، نه زن معترض، نه معلم، نه پرستار، نه بازنشسته، نه جوان بی‌آینده. جامعه برای او صحنه نمایش است؛ مردمی که باید در لحظه مناسب، پس از بمباران، مثل سیاهی ‌لشکر وارد شوند و تاج قدرت را از میان دود و خون بیرون بکشند.
اما همین راست، در تجربه ۱۸ و ۱۹ دی نشان داد که فاقد کوچک‌ترین سازماندهی اجتماعی است. فراخوان داد، وعده داد، هیجان ساخت، گفت “کمک در راه است”، اما مردم را بی‌سازمان، بی‌حفاظ، بی‌نقشه و بی‌پشتوانه در برابر گلوله فرستاد. رژیم تیرباران کرد، به رگبار بست، دستگیر کرد، و این جریان باز هم در مراکز قدرت خود از “از فاز بعدی” گفت. فاز بعدی؟ اما فاز بعدی برای مردم زندان بود، گلوله بود، پرونده امنیتی بود، تبعید داخلی بود، ترس خانواده‌ها بود. اما برای این جریان مرتجع و ضد انسان، فقط یک کلیپ تازه، یک مصاحبه تازه، یک شعار تازه.
این است طنز تلخ تاریخ: نیرویی که قادر نیست یک اعتصاب را سازمان دهد، نسخه جنگ منطقه‌ای می‌پیچد. جریانی که پایگاهی در کارخانه، دانشگاه، محله، مدرسه و بیمارستان ندارد، از بمباران همان کارخانه و دانشگاه و بیمارستان استقبال می‌کند و نامش را “زمین بازی برابر” می‌گذارد. زمین بازی برابر؟ میان بمب‌افکن و کودک؟ میان موشک و بیمارستان؟ میان دولت جنگی و جامعه بی‌پناه؟
این سیاست، سیاست آزادی نیست؛ سیاست سناریوی سیاه است. در ادبیات منصور حکمت، سناریوی سیاه یعنی فروپاشی جامعه، نابودی مدنیت، میدان‌دار شدن نیروهای قومی، مذهبی، نظامی، مافیایی و ارتجاعی، و تبدیل مردم به تماشاگران مستاصل و وحشت ‌زده جدال قدرت. بمباران زیرساخت‌های جامعه دقیقا همین مسیر را هموار می‌کند. آب قطع می‌شود، برق می‌رود، درمان می‌خوابد، تولید فلج می‌شود، نان کمیاب می‌شود، امنیت شهری فرو می‌ریزد، و بعد همان‌هایی که این ویرانی را “فشار بر رژیم” نامیده‌اند، با کت ‌و شلوار در استودیو ظاهر می‌شوند و از “گذار” حرف می‌زنند.
گذار از چه به چه؟ از زندگی به خاکستر؟ از استبداد اسلامی به قیمومیت جنگی؟ از زندان اوین به ویرانه‌های بغداد و طرابلس و دمشق؟ این مردم انقلاب می‌خواهند، نه بمباران. سازماندهی می‌خواهند، نه نجات‌ دهنده خارجی. آزادی می‌خواهند، نه تاج بر فراز خرابه. سرنگونی رژیم اسلامی باید کار مردم سازمان‌یافته، طبقه کارگر، زنان، جوانان، معلمان، پرستاران، بازنشستگان و نیروهای آزادی‌خواه باشد؛ نه پروژه‌ای که با بمب اسرائیل و تهدید ترامپ و توهم سلطنتی بسته‌بندی شود.
نقطه مرکزی نقد همین است: زیرساخت‌های جامعه را نمی‌توان زد و بعد از جامعه انتظار قیام داشت. نمی‌توان آب و برق و بیمارستان و کارخانه را نابود کرد و بعد گفت مردم حالا فرصت دارند به خیابان برگردند. مردمی که نان ندارند، آب ندارند، دارو ندارند، امنیت ندارند، زیر آوارند، عزیزانشان را دفن می‌کنند و از بازداشت و اعدام می‌ترسند، ابزار صحنه ‌آرایی سیاسی هیچ شاهزاده‌ای نیستند.
و با این‌حال، این پروژه یک چیز را دست‌ کم می‌گیرد: حافظه زنده جامعه. جامعه ایران فقط میدان عملیات نیست؛ جامعه‌ای است زخمی، اما آگاه. مردمی که در مقاطعی فریب این جریان لاشخورمسلک را خورده‌اند، با وعده‌های پوچ “کمک در راه است” و تصویرسازی‌های دروغین از “لحظه نهایی”، اکنون بهای آن را با خون، زندان و سرکوب پرداخته‌اند. اما این پایان ماجرا نیست. فردایی که اینترنت باز شود، فردایی که روایت‌ها از زیر آوار سانسور بیرون بیایند، همین جامعه دو کار را بی‌امان انجام خواهد داد: هم جنایات رژیم در دی ‌ماه و پس از آن را با تمام جزئیات افشا خواهد کرد، و هم به همان اندازه قاطع، از این جریان انزجار نشان خواهد داد، جریانی که مردم را بی‌سازمان به خیابان فرستاد و امروز از فراز ویرانی، نسخه “فاز بعدی” می‌پیچد. انزجار اجتماعی، وقتی شکل بگیرد، قاطع است. تردیدی در این نیست: جامعه‌ای که زنده بماند، هم حساب جلاد را می‌رسد، و هم حساب آنکه مردم را به مسلخ فرستاد و نامش را “آزادی” گذاشت.
این سیاست ضد انسانی است، چون انسان را حذف می‌کند. ضد اجتماعی است، چون جامعه را هدف می‌گیرد. ضد انقلابی است، چون توازن قوا را به نفع سرکوب تغییر می‌دهد. و ضد آزادی است، چون آزادی را نه از دل سازماندهی مردم، بلکه از دل بمباران و دخالت خارجی بیرون می‌کشد.
حقیقت ساده است: زیرساخت “رژیم” نیست؛ زیرساخت زندگی است. بمباران آزادی نمی‌آورد؛ ویرانی می‌آورد. جنگ مردم را قدرتمند نمی‌کند؛ رژیم و دستگاه سرکوب را مسلح‌تر می‌کند. و آنهایی که بر خاکستر جامعه دنبال قدرت می‌گردند، نه ناجیان مردم، بلکه دلالان فاجعه‌اند.
آینده ایران نه از آسمان جنگنده‌ها فرود می‌آید، نه از اتاق‌های رسانه‌ای، نه از وعده‌های پوچ. آینده فقط می‌تواند از پایین، از سازماندهی اجتماعی، از اعتصاب، از شورا، از مقاومت توده‌ای، از جنبش آزادی‌خواه و برابری‌ طلب مردم برخیزد.
رژیم اسلامی باید برود؛ اما نه با خاکستر کردن جامعه. باید برود تا زندگی بماند، نه اینکه زندگی قربانی راه رسیدن دیگری به قدرت شود. باید برود، چرا که ما خواهان یک زندگی آزاد و برابر و انسانی برای همگان هستیم.
1 مه 2026

اشتراک گذاری