»»
نامه ربیعی به جهانگی:   برای جمهوری اسلامی  به عنوان روبنای س
جدال آلترناتیوها،چپ :   قبل از ادامه بررسی موقعیت نیروهای اپو
ناسیونالیسم و ملی گر:   به شما دوستان و حضار در کنگره سوم حکم
چینش کابینه دولت دوا:   این روزها درگیرهای سیاسی میان طیف‌های
نشریه کمونیست هفتگی :   کمونیست هفتگی نشریه ای از حزب کمونیست
نشریه اکتبر شماره 22:   اکتبر نشریه کمیته کردستان حزب کمونیست
دردفاع از رفراندوم و:   مصاحبه با رحمان حسین زاده تلویزیون پ
جدال آلترناتیوها، چ:   امروز برای هر ناظر سیاسی مسجل است که
پایان کابوس داعش در :   بیشک شکست داعش در موصل و رقه و سایر ن
اشتغال یا بردگی قانو:   بیکاری وسیع ناشی از بحران اقتصادی در
روایت جعلی سینمای جم:   اخیرا فیلم سینمایی بشدت تبلیغی و تحری
بزک قتلگاه اوین- سی:  سازماندهی نمایش دیدار سفرای خارجی مقیم
بحران آب در ايران - :   بحران آب اصطلاحى است كه به مجموعه اى
به یاد جانباختگان کم: هفده سال قبل در چنین روزی یعنی۲۰۰۰-۷-۱۴
کنفرانس سالانه سازما:    اگر از یک فعال و نماینده محیط کار کا
نشریه کمونیست هفتگی :   کمونیست هفتگی نشریه ای از حزب کمونیست

نامه ربیعی به جهانگیری در رابطه با کارگران معدن یورت زمستان! بیان کدام واقعیت؟ - پدرام نواندیش

 

برای جمهوری اسلامی  به عنوان روبنای سیاسی بورژوازی ایران که مبتنی  بردیکتاتوری خشن و عریان است،پرونده های جنایی عدیده ای مفتوح است. پرونده هایی که بیانگر نقش مستقیم معماران،سردمداران و عناصر ریز و درشت رژیم در سرکوب و کشتارانقلابیون و آزادی خواهان در ایران و منطقه است. کارکرد سرکوبگرانه رژیم اسلامی،خود موجد  یک رابطه خصمانه وهمیشگی میان شهروندان و جمهوری اسلامی شده است.از یک سومردم کارگر و توده کارکن جامعه،زنان و مردان آزادی خواه و برابری طلب، مترصد فرصت برای به زیر کشیدن جمهوری اسلامی هستند و از سوی دیگر رژیم اسلامی برای بقاء خود،به اعمال خشن ترین شیوه های سرکوب علیه شهروندان جامعه دست می زند. علیرغم تلاش دولت های معظم  بورژوازی برای تثبیت رژیم اسلامی ماحصل توافقاتشان در 39 سال پیش،بحران مشروعیت رژیم نسبت به گذشته،ابعاد گسترده تری پیدا کرده است،تا آنجا  که درجه  ریسک صدور سرمایه به ایران، همچنان بالا اعلام شده  و بورژوازی تاکنون  حاضر به سرمایه گذاری کلان و صدور تکنولوژی های مطرح   به ایران  نیست. 

نگاهی آماری به میزان سرمایه گذاری های انجام گرفته لااقل  حتی پس از زد و بند  موسوم به برجام میان جمهوری اسلامی و دولت های 5+1، بیانگر واقعیت احتراز سرمایه داری جهانی از صدور سرمایه به ایران و تشدید بحران های رژیم اسلامی حاکم بر ایران است.  بر اساس گزارش آنکتاد (کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل) در سال ۲۰۱۶، ایران سه میلیارد و ۳۷۱ میلیون دلار سرمایه جذب کرده است. این میزان صدور سرمایه به ایران حتی نسبت به سال 2012 میلادی که رقم  4 میلیارد و 662 میلیون دلار بوده،حدود 20 درصد کاهش داشته است. دیگر گزارش های منتشره  از سوی نهادهای مالی بورژوازی اعم از بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نیز تائیدی بر موقعیت بحرانی رژیم اسلامی سرمایه داران  ایران است. 

در چنین وضعیتی است که بورژوازی ایران و دولت اسلامی آنها با تشدید فضای اختناق حاکم بر جامعه و با اتکا به عوامل سرکوبگر خود،شرایط کار را برای میلونها کارگر و توده کارکن جامعه را هرروز نا امن تر و غیر انسانی تراز پیش می سازد. یاد آورمیشوم که دست آورد های تکنولوژیک  بشر در قرن بیست و یکم در زمینه  ابزار های تولید اجتماعی به گونه ای ارتقا پیدا کرده که به کار گیری آنها در تولید و کار،تعداد تلفات انسانی را در هنگام کار،به طور قابل ملاحظه ای کاهش خواهد داد. اینکه چرا علیرغم  دست آوردهای تکنولوژیک امروز،در بسیاری از جوامع که نظام مسلط بر آنها سرمایه داری است،انسانها بی شماری در هنگام کار و تولید جان خود را از دست می دهند،  مرتبط است به ماهیت منفعت طلبانه خود نظام سرمایه داری که متاسفانه نظام اقتصادی مسلط  در جهان کنونی است. نکته دیگرو قابل توجه این است که در میان جوامع پیشرفته که نظام سرمایه داری حاکم است،طبقه کارگر توانسته است سرمایه داری و دولت های آنها را  به طور نسبی مجبور به صرف هزینه درزمینه های آموزش نیروی کار و تامین ایمنی محیط کار سازند. اشاره به این نکته مهم نیز ضروری است که  گرایش سرمایه داری همواره در پروسه تولید،به سوی انباشت و افزایش در سرمایه ثابت است.در نوشتار پیش رو پرداختن به مقوله تغییرات در سرمایه ثابت و نتایج اقتصادی و سیاسی آن مد نظر نیست.

موضوع  تلفات انسانی در محیط های کار و تولید و خصوصا در ایران تحت حاکمیت رژیم اسلامی سرمایه داران،طی سالهای گذشته روندی صعودی طی کرده است. محیط های پر مخاطره ای همانند معادن،پالایشگاهها،چاههای نفت،پتروشیمی ها و ... به قتل گاه کارگرانی  تبدیل شده که حتی به هنگام مرگ،چندین ماه دستمزدهایشان توسط سرمایه دار مالک معدن و یا کارخانه به گروگان گرفته شده است.

اخیرا علی ربیعی عنصر اطلاعاتی رژیم اسلامی سرمایه داران که در کسوت وزیر کار دولت روحانی قرار دارد، به دنبال فاجعه معدن یورت زمستان در آزاد شهر که تعداد 43 کارگر قربانی منفعت طلبی سرمایه داری و دولت اسلامی آنها شدند، در نامه ای به جهانگیری معاون اول حسن روحانی، گزارشی از به اصطلاح اقدامات در خصوص کارگران و بازماندگان معدن  زمستان یورت منتشر کرد. در رابطه با نامه علی ربیعی به جهانگیری چند نکته به شرح زیر باید گفت:

اول : بعد از آنکه در گرماگرم تبلیغات مضحکه انتخابات که فاجعه قتل عام کارگران معدن زمستان یورت به وقوع پیوست ، دیدار تبلیغاتی حسن روحانی از قتل گاه کارگران معدن  با اعتراض  کارگران و خانواده های جان باختگان مواجه و آبروباختگی هر چه بیشتر رژیم اسلامی  را رقم زد . خصوصا که فاجعه کشتار کارگران معدن زمستان یورت بعد از قتل چندین کارگر در ساختمان پلاسکو تهران و زیر فشار اعترضات کارگران،  رژیم اسلامی می بایست به افکار عمومی در رابطه با کشته و مجروح شدن چند صد کارگر در  دو فاجعه ساختمان پلاسکو و معدن یورت زمستان در آزاد شهر،پاسخی ارائه دهد.  بنابر این علی ربیعی در این سناریو که تهیه کننده اش  دولت  بنفش روحانی است، فقط در مقدمه موکدا سه بار بر حادثه بودن فاجعه کشتار کارگران در معدن یورت زمستان،اشاره دارد،همانگونه که در تمام فاجعه هایی که پیش از آن به وقوع پیوسته،چه در انتشار خبر و چه در گزارش ها، از آن فجایع و کشتار کارگران به عنوان حادثه یاد شده است. در واقع در همین مقدمه و هدف علی ربیعی از انتشار نامه ای که می توانست کتبا خود به جهانگیری ارائه دهد،در درجه اول عوام فریبی و اینکه دولت پیگیر در مسئله کشتار کارگران معدن یورت زمستان است، و دوم  طبیعی بودن،بی تقصیر نشان دادن دولت و بورژوازی ایران در جنایت آشکاری است که علیه کارگران صورت گرفته است. گویا با حادثه عنوان کردن انفجار معدن، می توان نقش مالک معدن و دولت اسلامی آنها   نادیده گرفت 

 دوم اینکه علی ربیعی  در این نامه از پرداخت پانزده میلیون تومان (10 میلیون تومان دولت،و 5 میلیون تومان کارفرما)به خانواده های 43 کارگر جانباخته گزارش می دهد. توجه کنید فقط 15 میلیون تومان به ازاء زندگی هر کارگر جان باخته قرار است به خانواده های آنها پرداخت شود(فقط خرج یک مهمانی ارزال و اوباش حکومتی بالغ بر چندین برابر این مبلغی است که قرار است به خانواده کارگران جانباخته پرداخت شود)البته ربیعی می گوید که با نمایندگی بیمه آسیا در استان گلستان جلسه مشترکی داشته و خانواده های40 کارگر جانباخته در صورت داشتن  برگه انحصار ورثه می توانند دیه دریافت کنند. همین نکته نامه علی ربیعی بیانگر وقوع قتل دسته جمعی کارگران معدن است و بنابراین حادثه بودن انفجار معدن نیز منتفی است.  اما مگر نه این است که قاتل،قتل را رقم می زند ؟ مگر نه این است که قاتل را باید معرفی کرد ؟ آیا مگر نه این است که علی ربیعی خود یکی از شرکای قتل عام نه تنها کارگران معدن یورت زمستان،بلکه در بسیاری دیگر از قتل گاههایی است که تحت نام کارخانه، معدن  و بدون تامین ایمنی کار، کارگران را به قتل می رسانند؟

نکته سوم و آن  اعتراف به کشتار کارگران و خانواده های آنها  پیش از وقوع انفجار در عمق معدن یورت زمستان است. علی ربیعی اعتراف می کند که کارگران چندین ماه حقوق معوقه داشته و کارفرما ملزم به پرداخت آن به خانواده های کارگران جانباخته است. نباید تصور کرد که معوقات مربوط به چند ماه گذشته کارگران است . بنا بر اعتراف  علی ربیعی در نامه خود به جهانگیری،مطالبات معوق کارگران مربوط به سال های ۹۳، ۹۴ و ۹۵ (حدود ۷ ماه حقوق معوق و عیدی سال ۹۴ ) است که مثلا با توجه به شرایط امروز کارفرما آن را باید به خانوده های کارگران پرداخت کند. انفجار معدن یورت زمستان،پرده از جنایت های بیشتری بر داشته است. قربانیان این جنایت،هم کارگرانی هستند که جان باخته اند و هم خانواده های آنها که اکنون داغ نبودن همسران و پدران شان را نیز باید بر دوش بکشند. 

نکته چهارم علی ربیعی در نامه اش به جهانگیری از تامین اعتبار سازمان تامین اجتماعی  برای کارگران مجروح معدن به ازاء هر کارگر مجروح فقط یک میلیون تومان سخن می گوید. واقعیت این است که یورش بورزوازی ایران و دولت اسلامی آنها در تمامی ابعاد آن هر زور و هر ساعت در حال وقوع است، چه آنجا که در تعیین حداقل دستمزد،دستمزدی چندین برابر زیر خط فقر به کارگران و خانوده های آنها تحمیل می کنند و چه آنجا که حتی همین حداقل دستمزد ها را چندین ماه دیرتر و حتی بدون کمترین خسارت تاخیر،به کارگران پرداخت می کنند.مسئله عدم تامین بیمه درمانی خود نیزافزون بر جنایاتی است که علیه کارگران و در اینجا کارگران معدن یورت زمستان اعمال شده است . حتی در نامه علی ربیعی هیچ اشاره ای به خسارت تاخیر دستمزدها و حقوق معوقه کارگران که مربوط به سال 94 است نمی شود. 

نگاهی به آمار پزشکی قانونی رژیم اسلامی خود گویای این واقعیت است که جنایت علیه کارگران و توده های کارکن در جای جای ایران تحت حاکمیت اسلامی سرمایه داران در حال وقوع است. کودک کاری که زیر خروار ها آوار مدفون می شود،و یا کارگران ساختمانی ای که از داربست ها سقوط می کنند بدون آنکه خانواده های آنها از کمترین حمایت برخوردار شوند. در همین نامه علی ربیعی اشاره به معرفی خانواده های 40 کارگر جانباخته برای دریافت دیه می کند،در صورتی که در آمار و حتی همین نامه به همپالگی اش یعنی جهانگیری از 43 کارگری یاد می کند که جانشان را از دست داده اند. علی ربیعی از خانواده سه کارگری که مهاجر هستند و مطابق قوانین رژیم ارتجاعی اسلامی مشمول قانون دیه نمی شوند،سکوت می کند. 

کارگران !

 جهنم  ساخته سرمایه داران و دولت اسلامی آنها، ازلی و ابدینیست. می توانیم  این وضعیت را به نفع انسانیت تغییر داد. قاتلان مشخص هستند . همانها هستند  که انقلاب 57 را شکست دادند. همانا که شوراهای کارگری را ممنوع و کارگران را از حق داشتن تشکل محروم کرده اند. قاتلان همانا هستند  که قانون کار ارتجاعی اسلامی را به نفع سرمایه داران  به کارگران و توده های کارکن جامعه تحمیل کرده اند. همانا  که معادن و کارخانه ها و مراکز کار را میان خود تقسیم کرده اند و دولت را به عنوان ابزاری برای سرکوب کارگران سازمان داده و در دست دارند. آنها  که دستمزد های چندین برابر زیر خط به فقر به میلیونها  کارگر و توده کارکن جامعه  تحمیل می کنند. باید دست قاتل را از ابزار قتل کوتاه کرد. باید آنها را به زیر کشید و حکومت کارگری خود را بنا نهاد . این امر مستلزم تشکل و سازمان است . بدون سازمان و تشکل ما ضعیف خواهیم بود. آنها در این ضعف ما است که این چنین هر روزه دست در کار جنایت علیه کارگران هستند. اگر متشکل شویم،اگر سازمان داشته باشیم می توانیم حکومت قاتل کارگران و صد ها هزار شهروند ایران را به زیر کشیده و محاکمه کنیم. ما می توانیم! 

 

جدال آلترناتیوها،چپ جامعه و مسئله آلترناتیو حکومتی (بخش دوم) - سیاوش دانشور

 

قبل از ادامه بررسی موقعیت نیروهای اپوزیسیون و مسئله آلترناتیو سازی باید به یک سوال مشخص و محوری پاسخ داد. یک سوال معتبر این میتواند باشد که تا چه حد آمریکا و دول غربی سیاست تغییر رژیم در ایران را دنبال میکنند؟ اظهارات متفرقه مقامات دولت آمریکا از تلاش برای رژیم چینج تا حمایت از جناح پروغربی جمهوری اسلامی، چقدر اعتبار دارد و یا کی میتوان بعنوان سیاستی جاری از آن نام برد؟ اگر آمریکا توان و سیاست تغییر رژیم در ایران را نداشته باشد، آنوقت میتوان کل بحث و تلاش برای آلترناتیوسازی را تا اطلاع ثانوی کنار گذاشت و بیشتر از این تلاشها بعنوان اهرم فشار و برگ بازی برای تغییر در رفتار جمهوری اسلامی و تقویت جناح پرو غربی آن نام برد. 

واقعیت اینست که تغییر کابینه در آمریکا و دست بدست شدن قدرت بین جمهوریخواهان و دمکراتها، تعیین کننده سیاستهای استراتژیک هیئت حاکمه آمریکا نیست. تردیدی نیست تغییراتی در سیاست حکومت جدید صورت میگیرد و لحن و رفتار سیاسی و دیپلماتیک میتواند متفاوت باشد. اما این درک رایج که گویا بازها نماینده میلیتاریسم و جنگ طلبی و دمکراتها نماینده دیپلماسی و مماشات هستند، نادرست است. جنگ و دخالت نظامی، اگر برای منافع هیئت حاکمه آمریکا ضروری شود و حلقه ای از اهداف سیاسی و استراتژیک را تامین کند، صورت خواهد گرفت. اینکه کابینه و حکومت دمکراتها یا جمهوریخواهان مجری این جنگ خواهند بود ثانوی است. در مورد معین ایران، همین امروز آمریکا سیاست تغییر رژیم در ایران را ندارد. اینرا هم جمهوری اسلامی و هم کابینه ترامپ میدانند. بطور کلی، نوعی پراگماتیسم بر سیاست خارجی دولت آمریکا در مورد حکومتهای کشورهائی مانند ایران که مطلوب تلقی نمیشوند، حاکم است که از عناصر و گرایشهائی در درون حکومتها با هدف تغییر از درون و از بالا حمایت میکنند. هیئت حاکمه آمریکا بسیار بیشتر علاقه دارد که جناح های پروغربی در جمهوری اسلامی دست بالا را بگیرند و طی پروسه ای جمهوری اسلامی به حکومتی طرفدار غرب یا لااقل همراه و شریک غرب در منطقه تبدیل شود. این روش کنترل شده تر، کم دردسرتر، بی خطرتر و ارزان تر است تا حمله نظامی یا سازماندهی کودتا و یا حمایت از و مسلح کردن نیروهای دست راستی در اپوزیسیون. 

نکته مهم دیگر که باید مرتبا به دمکراسی خواهان ایرانی گوشزد کرد اینست که دولت آمریکا بعنوان نماینده دمکراسی در جهان، هیچ مشکلی با حاکمیتهای استبدادی و دیکتاتوریهای خشن در کشورهائی مانند ایران ندارد، سهل است، خود سازمانده و سر کار آورنده چنین حکومتهای کودتائی و سرکوبگر در چهارگوشه جهان است. اساسا مشخصه سرمایه داری و نیازهای تولید سرمایه داری در کشورهای تحت سلطه مانند ایران، مستلزم سازماندهی یک دیکتاتوری عریان برای استثمار نیروی کار ارزان است. در این کشورها، نه پارلمان و دمکراسی بلکه دیکتاتوری و استبداد روبنای متناسب با سرمایه داری برای تامین فوق سود امپریالیستی و سازماندهی استثمار خشن نیروی کار ارزان است. استبداد سیاسی در این کشورها، که دامنه و درجه آن میتواند متفاوت باشد، امری فرهنگی و یا تاریخی و یا از خصوصیات شاه و تزار و ولی فقیه و حزب سیاسی بورژوائی خاصی نتیجه نمیشود، بلکه نیاز ضروری کارکرد سرمایه است. در این کشورها نفی دیکتاتوری رابطه مستقیمی با نفی حاکمیت سرمایه دارد. بعبارت دیگر، در سرمایه داری های تحت سلطه نمیتوان دمکراسی به معنی بورژوائی و پارلمانی و درجه ای از آزادیهای فردی و اجتماعی داشت که به یک سنت جاافتاده سیاسی تبدیل شود. بجز در دوره های کوتاه و دوفاکتو، استبداد و دیکتاتوری  تحت هر رژیم سیاسی اعم از مشروطه سلطنتی تا مشروعه و جمهوری ، وجه مشخصه حاکمیت سیاسی سرمایه داری است. 

اما ترجیح سیاست خارجی آمریکا و پراگماتیسم حاکم بر آن، و حتی ناتوانی اش در حمله نظامی به ایران و مثلا اشغال ایران، امری ثابت و تنها فاکتور در سیاست خارجی دولت آمریکا نیست. فاکتورهای مهمتری وجود دارند که میتوانند یک شبه سیاست خارجی حاکم را زیر و رو کنند. در این زمینه میتوان به چند مورد مشخص اشاره کرد: 

۱- اولین و مهمترین فاکتور سیر کشمکش سیاسی و طبقاتی در ایران و تقابل جامعه با جمهوری اسلامی است. هر تحرک جدی سیاسی که موجودیت رژیم اسلامی را بخطر اندازد، بناچار تغییرات ماهوی در سیاست کنونی غرب در قبال رژیم اسلامی ایجاد میکند. آمریکا و دول غربی قصد تغییر حکومت بن علی در تونس یا مبارک در مصر را هم نداشتند اما با آغاز جنبش های توده ای برای سرنگونی و تحرکات انقلابی در کشورهای عرب زبان، تلاش کردند برسیر تحولات و آینده آن تاثیر بگذارند. در تونس و مصر با اتکا به ارتش و در کشورهای دیگر مانند سوریه و لیبی که از اهرم ارتش حامی آمریکا برخوردار نبودند، با حمایت از جریانات متفرقه اسلامی و قومی و سازماندهی جنگ تلاش کردند ورق سیاست در این کشورها را بنفع خود برگردانند. در ایران تاکنون از جناح های پروغربی و یا کمتر ضد آمریکا، تلاش کرده اند سیاست تغییر از درون را دنبال کنند. اما با شکست اصلاح طلبی حکومتی، و مهمتر، گسترش مبارزه سیاسی و تقابل جنبشهای اجتماعی با کل حکومت و نگرانی از تهدید عروج گرایشات انقلابی و چپ، تلاش میکنند در اشکال مختلف به نیروهای اردوی ارتجاع و سرمایه در ایران شکل بدهند. سیاست آلترناتیو سازی بموازات تداوم اعمال فشار به حکومت اسلامی در کنار حمایت از عناصر و نیروهای خواهان تعامل با غرب از این دوگانگی ناشی میشود.  

۲- دومین فاکتور وضعیت خاورمیانه و آینده آنست. خاورمیانه جنگ زده یک دوره تجدید تعریف و تجدید تقسیم را از سر میگذراند. در متن جنگ سرد این منطقه ژاندارم و پاسگاههای حفاظت از منافع غرب را داشت و در تعادلی کمابیش استراتژیک قرار داشت. امروز وضع تماما فرق کرده است. آینده خاورمیانه در حال تعیین تکلیف است و در این کشمکش کشورها و نیروهای منطقه ای و جهانی درگیرند. دولت اسرائیل بعنوان مثال تلاش دارد موقعیت ایمن تری در قیاس با دوره جنگ سرد بیابد. دولتهای اسلامی و عربی موئتلف عربستان از گسترش نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه نگرانند و در جاهائی مانند سوریه و یمن و عراق در حال جنگ با رژیم اسلامی هستند. ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی با هر سیاستی در قبال غرب و دولتهای منطقه، اولا نمیتواند بیرون این رویدادها بماند و از آنها متاثر نگردد و ثانیا خود جمهوری اسلامی یکپای تشدید بحران و جنگ در خاورمیانه است. سیاست درهم شکستن هلال موسوم به شیعی، چیدن پر و بال نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه، سیاست تقابل با گسترش نفوذ روسیه، بناچار امکان تقابل نظامی با جمهوری اسلامی را بیش از هر زمانی ممکن میکند. 

۳- فاکتور دیگر مسائل جهانی و کشمکشها و رقابتهای استراتژیک سیاسی و اقتصادی و ژئوپولتیک قدرتهای سرمایه داری در خاورمیانه است. جمهوری اسلامی تلاش دارد در متن دنیای بی لنگر، در متن جنگ بقا و بن بست همه جانبه از این شکافها بنحو احسن استفاده کند. نزدیکی و همکاری سیاسی و اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی با روسیه و چین و تلاش برای حفظ و تقویت نفوذ موقعیت خود در منطقه بویژه در عراق و سوریه، امکان برخورد نظامی آمریکا با جمهوری اسلامی را بیش از پیش بالا میبرد. 

۴- یک فاکتور محوری دیگر مسئله جدال با اسلام سیاسی است. هیولای اسلام سیاسی را آمریکا و غرب خلق کردند و خودشان امروز با فرانکشتاین مخلوق خویش در یک رابطه عشق و نفرت بسر می برند. از یکسو در فقدان یک مدل حکومتی کمابیش تعریف شده و طرفدار غرب هنوز به اسلام سیاسی بعنوان ابزاری در جنگ قدرت نیاز دارند، و از سوی دیگر، با جناح های ضد غربی آن در جنگ هستند. مضافا اینکه، و این بسیار مهم است، ایران همواره در کمپ آمریکا و دول غربی و حوزه نفوذ آمریکا محسوب شده است. آمریکا، ایران با جمهوری اسلامی را به روسیه و رقبا واگذار نمیکند. نه جمهوری اسلامی تا ابد میتواند ضد آمریکا حتی به همان شکل صوری بماند و نه آمریکا تا ابد با یک جمهوری اسلامی که شعار ضد آمریکائی میدهد و سازمانده تروریسم در منطقه است، کنار می آید.   

مجموعه این فاکتورها، و مسائل غیر قابل پیش بینی و فاکتورهای فرعی دیگر، که تحت شرایطی میتوانند بعنوان کاتالیزور عمل کنند و تشدید کننده بحران سیاسی باشند، میگویند که تداوم سیاست تاکنونی غرب در قبال جمهوری اسلامی ارزش مصرف خود را از دست داده است و یا دستکم نمیتوانند بعنوان محور و اساس سیاست خارجی هیئت حاکمه امریکا در آینده قابل پیش بینی ادامه داشته باشد. لذا به احتمال قوی و در متن بحران در منطقه و تشدید رقابت قدرتهای منطقه ای و جهانی، و از همه مهمتر با تشدید جنگ جامعه با جمهوری اسلامی، دوره ای از کشمکش غرب و مشخصا آمریکا با جمهوری اسلامی شروع شده است که برای اپوزیسیون راست ایران فرجه ای فراهم میکند. سیاست آلترناتیو سازی و اقداماتی که در این راستا صورت میگیرند، ابدا اخبار مناسبی برای نیروها و جریاناتی که خواهان یک تحول پیشرو در جامعه ایران هستند، نمیتواند باشد. تحرک عمومی اپوزیسیون راست ایران را باید در این متن بررسی کرد.         

در بخش بعدی به مورد مجاهدین خلق و جریانهای ناسیونالیسم قومی و جایگاه آنها در تحولات آتی سیاسی ایران خواهیم پرداخت. 

ادامه دارد ...

۲۰ ژوئیه ۲۰۱۷

لینک بخش اول،

http://www.iran-telegraph.com/index.php/maghalat/item/959-jedal-alternativha-siavash-daneshvar

 

ناسیونالیسم و ملی گرایی از نگاه حکمت سخنرانی در کنگره سوم منصورحکمت - رحمان حسین زاده

 

به شما دوستان و حضار در کنگره سوم حکمت خوشامد میگویم. به بینندگان و شنوندگان این کنگره درود میفرستم. با تشکر از بنیاد حکمت و آذر ماجدی که من را به این کنگره دعوت کرد. 

مبحث ناسیونالیسم و ملی گرایی از نگاه حکمت را برای ارائه به این کنگره  انتخاب کردم. یکی از کارهای تحول بخش و در خشان منصور حکمت مباحث و پراتیک تاثیر گذار او در رابطه با ناسیونالیسم و ملی گرایی است. فعالیت فکری و سیاسی او در این عرصه وسیع و فراوان است. حتی یک بازخوانی فشرده آن به ساعتها وقت احتیاج است. نه قصد اینکار را در این کنگره دارم و نه چنین وقتی در این کنگره میسر است. هدفم اینست در این فرصت محدود و مشخصی که دارم مقاطع و جنبه های برجسته نگرش مارکسیستی حکمت در برخورد  به پروبلماتیک مهم ناسیونالیسم و ملی گرایی را برجسته کنم، اگر بتوانم عطف توجه شما و همه بینندگان و شنوندگان این مبحث را به مراجعه مجدد به مباحث راهگشای "ملت، ناسیونالیسم و کمونیسم کارگری و رساله تفاوتهای ما " از منصور حکمت جلب کنم.به سهم خود و در اینجا به تاثیرگذاری و تحول بخشی کار حکمت در این زمینه در دو مقطع تاریخی فوکوس میکنم. دو مقطعی که  پانلیستهای این کنگره  و تعداد زیادی از حضار و بینندگان این کنگره با آن بارآمده و زندگی و فعالیت داشته ایم. میتوانیم در مورد این دو مقطع قضاوت و ارزیابی داشته باشیم و روایت و تحلیل و تفسیر خود را بیان کنیم.

مقطع اول: عروج مارکسیسم انقلابی در بطن انقلاب ۱۳۵۷ : 

مارکسیسم انقلابی با نقد پویولیسم حاکم بر جنبش چپ و پوپولیستی ایران عروج پیدا کرد. چپ رادیکال  ایران را تغییر داد. به سرعت رشد کرد. به لحاظ فکری، سیاسی، سازمانی و اجتماعی با تمایزات برجسته ای شناخته شد. یک تمایز برجسته آن، شفافیت آن در مقابل ناسیونالیسم و گرایش ناسیونالیستی بود. مارکسیسم انقلابی هیچ سنخیتی با ناسیونالیسم چپ نداشت. جریاناتی که به این ترند میپیوستند، از جمله فراکسیونهای مارکسیسم انقلابی که از درون سازمانهای چپ رادیکال آن دوره مثل "پیکار و رزمندگان و چریکهای فدایی خلق و وحدت انقلابی و رزم انقلابی" شکل گرفتند، این پروسه را طی کردند،  نگاه و بینش ناسیونالیستی را در فکر و سیاست نقد میکردند. نمونه برجسته تر کل سازمان کومه له با نقد و طرد بینش ناسیونال پوپولیستی در کنگره دوم خود در فروردین ۱۳۶۰ به مارکسیسم انقلابی پیوست. به این ترتیب ترند مارکسیستی گسترده ای عروج کرد که هیچ بدهکاری به ناسیونالیسم و ملی گرایی نداشت.  ناسیونالیسم را به خوب و بد و چپ و راست، رادیکال و غیر رادیکال تقسیم نمیکرد تا بر اساس آن حقانیتی برای این یا آن بخش ناسیونالیسم قائل شود. این نگرش مارکسیستی به نقد ناسیونالیسم موجود در چپ ایران محدود نماند. برنامه اتحاد مبارزان کمونیست که بعدا با اندک اصلاحاتی به برنامه مشترک اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له و سپس برنامه حزب کمونیست ایران تبدیل شد، با شفافیت تمایز خود را با کل چپ آن دوره در سطح جهان که فصل مشترک ناسیونالیستی داشتند، از جمله کمونیسم روسی، چینی، کاسترویی، آلبانیایی، چپ نو، اوروکمونیسم و ...  ترسیم کرده بود.در همین رابطه و در توضیح همین تمایزات برنامه مشترک نیروهای مارکسیسم انقلابی با بقیه نیروهای چپ با خمیر مایه ناسیونالیستی باید از اولین مصاحبه پرمحتوا، حول "برنامه مشترک اتحاد مبارزان و کومه له" در پاییز سال ۱۳۶۰ یاد کنم، که امروز نه مصاحبه کننده، یعنی رفیق عزیزم اسعد حسینی کمونیست پرشور هم سن و سال و هم نسل من و نه مصاحبه شونده، یعنی منصورحکمت عزیز هیچکدام  در قید حیات نیستند. این مصاحبه کتبی در نشریه داخلی و در سطح نیروهای مارکسیسم انقلابی پخش شد و یک سند تاریخی است.  به این ترتیب مارکسیسم انقلابی ما را به کمونیسم انترناسیونالیستی مقطع مانیفست کمونیست و مارکس، به کمونیسم دوره لنین و دوره کوتاه انقلاب بلشویکی برگرداند. تاثیر گذاری این مقطع و تلاش حکمت در متمایز کردن صف کمونیسم از ناسیونالیسم به طور کلی و از ناسیونالیسم چپ به طور مشخص نه فقط در ابعاد فکری و نظری، بلکه  در ابعاد سیاسی و اجتماعی و حزبی هم بسیار گسترده بود. بی دلیل نبود در آن مقطع از احیای مارکسیسم و بلشویسم صحبت میکردیم.  

مقطع دوم: فراتر رفتن از کمونیسم انترناسیونالیستی و مارکسیسم انقلابی: 

به لحاظ تقویمی اگر تاریخی برای شروع این مقطع یادآوری کنم، دوره بعد از کنگره سوم حزب کمونیست ایران مد نظرمن است. در سال ۱۹۸۹ دوره دوم مباحث کمونیسم کارگری توسط منصور حکمت به عنوان یک گرایش سیاسی متمایز در درون آن حزب قد علم میکند. مبحث مبانی کمونیسم کارگری ارائه شده در سمینار مارس ۱۹۸۹ نقطه عطف آغاز این دوره ازمباحث بشدت انتقادی درتقابل با جنبشهای اصلی بورژوازی و در قبال کمونیسم تا آنزمان موجود و چپ ترین ترند آن همانا مارکسیسم انقلابی است، که دورانی خود حکمت پرچمدار آن بود. کمونیسم کارگری این بار با نقدی شفاف و بی تخفیف در مقابل جنبشهای اصلی بورژوایی از جمله در مقابل ناسیونالیسم و ملی گرایی به میدان میاید. حاصل نهایی دیدگاه جامع کمونیسم کارگری در سال ۱۹۹۴ در برنامه دنیای بهتر مکتوب و تجسم پیدا میکند. 

در چهار چوب تقابل با ناسیونالیسم و ملی گرایی، مباحث و استنتاجات فکری و سیاسی و پراتیکی آن، یعنی مباحث حکمت در واقع نقدی به همان کمونیسم انترناسیونالیستی و مارکسیسم انقلابی است و فراتر رفتن از آنها است. این تغییر اساسی از جمله در نگرش و سیاست خود حکمت و جریان ما در قبال ناسیونالیسم و ملی گرایی است. 

منصور حکمت در شروع سلسله مبحث، ملت، ناسیونالیسم و برنامه کمونیسم کارگری این تغییر نگرش و سیاست در جنبش و جریان خود ما را چنین بیان میکند. "هم ما و هم واقعیات بیرونی هر دو تغییر کردیم" و مینویسد " اما بيش از ما، خود جهان مادى و واقعيت تاريخى تغيير کرده است. اشاره من به رويدادهاى دوران بحران و سپس فروپاشى بلوک شرق و جهان پس از جنگ سرد است. اگر از چرخش هاى جنبشهاى آزاديبخش سابق به سمت غرب و مدل بازار در سالهاى آغازين بحران بلوک شرق بگذريم (چرا که بهرحال جريان ما در توهمات چپ سنتى نسبت به ترقى خواهى ناسيوناليسم جهان سومى و ناسيوناليسم اقليتها سهيم نبود)، حرکتهاى استقلال طلبانه و سپس جنگها و نسل کشى هاى "ملل" افسار گسيخته در اروپاى شرقى و مرکزى براستى مطالبه ملى و استقلال طلبى را حتى در چشم کسانى که از حداقلى از انساندوستى برخوردارند بى ارزش و حتى در موارد زيادى انزجار آور کرده است. همه ميتوانند ببينند که چگونه ناسيوناليسم ترجمه مادى خود را در گورهاى دسته جمعى و "پاکسازيهاى قومى" و کوره هاى آدم سوزى پيدا ميکند، و چگونه نه فقط مطالبه ملى، بلکه حتى خود مقوله ملت و هويت ملى در بسيارى موارد غير اصيل و دست ساز محافل سياسى خاص است. رويدادهاى ملى جهان پس از جنگ سرد فرمول على الظاهر خيرانديشانه و منصفانه "حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" را بالاجبار به بازبينى اى انتقادى ميسپارد." 

بر همین اساس حکمت در مورد تغییر نگرش خودما مینویسد: " چهارده سال قبل، وقتى روى پيش نويس برنامه اتحاد مبارزان کمونيست و بعدا برنامه حزب کمونيست ايران کار ميکرديم، بند مربوط به حق ملل در تعيين سرنوشت خويش يکى از سر راست ترين و بى ابهام ترين بخشهاى برنامه محسوب ميشد." در ادامه مینویسد . "بعد از سالها امروز دوباره در جريان تهيه يک برنامه حزبى با اين فرمول روبرو شده ايم. اما اينبار، برعکس، هيچ چيز اين فرمول سر راست و بى ابهام بنظر نميرسد. در واقع هر تک کلمه اين عبارت مشکل دار، نامعين و ابهام برانگيز است. اين فرمول، با اين شکل، بنظر من نميتواند در برنامه حزب کمونيست کارگرى جاى بگيرد. هدف اين نوشته، که در چند شماره انترناسيونال خواهد آمد، يک بازبينى انتقادى از ملت و ملى گرايى و مفاهيم کلى تر و واقعيات سياسى اى است که زيربناى اين فرمولبندى را ميسازند." 

من در این کنگره ادامه بحثم را به بازبینی کل فرمولبندی "حق ملل در تعیین سرنوشت خویش" آنطور که حکمت مفصل به آن پرداخته، اختصاص نمیدهم. فوکوسم را  بر یک محور مهم آن یعنی نقد ملت و هویت ملی و ملی گرایی به عنوان یک پدیده خرافی ساخته و پرداخته شده توسط ناسیونالیسم میگذارم.  

در دنیای امروز ملت و هویت ملی به عنوان یک داده جامعه بشری مفروض نگریسته میشود. مثل وجود انسان، مثل جنسیت و ...به قول حکمت: "مليت برخلاف جنسيت مخلوق طبيعت نيست، مخلوق جامعه و تاريخ انسان است. مليت از اين نظر به مذهب شبيه است. اما برخلاف تعلق مذهبى، تعلق ملى حتى در سطح فرمال هم انتخابى نيست. بعنوان فرد نميتوان به مليت خاصى گرويد و يا از آن بريد. (هرچند برخى محققين ملت و ملى گرايى چنين تعابير سوبژکتيوى از اين مقوله بدست داده اند). اين خصوصيت، مليت و تعلق ملى را از کارآيى و برندگى سياسى باورنکردنى اى برخوردار ميکند. طوقى است بر گردن توده هاى وسيع مردم که کسى منشاء آن را نميداند و نميتواند جستجو کند و با اينحال وجود آن آنقدر طبيعى و بديهى است که همه آن را بخشى از پيکر و وجود خويش ميپندارند. اما نسل ما اين شانس را دارد که در زمان حيات خود بطور روزمره شاهد خلق ملتهاى جديد و بى اعتبارى مقولات ملى قبلى باشد و لذا ميتواند هويت ملى را بعنوان يک محصول اقتصاد سياسى لمس کند و چه بسا نقد کند. مليت يک قالب براى دسته بندى و آرايش دادن به انسانها در رابطه با توليد و سازمان سياسى جامعه است. ملت جمع افرادى با يک مليت يکسان نيست، برعکس، تعلق ملى فرد محصول نازل شدن هويت ملى جمعى بر اوست. اين ملل نيستند که جدا و يا ملحق ميشوند، بلکه اين الحاق ها و جدايى هاى تحميلى به توده هاى انسانى است که ملتها را شکل ميدهد. ناسيوناليسم محصول سياسى و ايدئولوژيک ملتها نيست، برعکس، اين ملتها هستند که محصول ناسيوناليسم اند.  تلقى حاکم بر اذهان عمومى، بر تفکر دانشگاهى، بر چپ موسوم به کمونيست و حتى بر بخش اعظم جنبش کمونيستى کارگرى تاکنونى، اين وارونگى را در خود مستتر دارد. حتى در درون چپ و جنبش کمونيستى تاکنونى، تعلق و هويت ملى فرد، نظير جنسيت او، يک خصوصيت عينى و داده شده و غير قابل ترديد وى محسوب ميشود.  فعلا از اين ميگذرم که تبديل جنسيت و تفاوت جنسى به يک رکن هويت و خودشناسى اجتماعى فرد هم يک محصول تاريخى قابل نقد جامعه طبقاتى تاکنونى است. اشاره من اينجا حتى به آن گرايشات متعددى در تاريخ کمونيسم نيست که انواع خاصى از ناسيوناليسم و عرق ملى و وطنپرستى را تقديس کردند و بر تارک کمونيسم خود نشاندند. کمونيسم روسى و چينى و جهان سومى، کمونيسم ضد انحصارى و ضد امپرياليستى و ضد يانکى و کمونيسم سوسيال دموکراتيک - سنديکايى و چپ نويى غربى که بر ويرانه هاى انقلاب اکتبر روئيدند، همه بيش از آنکه رنگى از انترناسيوناليسم در خود داشته باشند، مشتقات ناسيوناليسم و ناسيونال رفرميسم بودند. در ايران، کل چپ سنتى، از حزب توده پريروز، تا فدايى و راه کارگر و خط ٣ ديروز و چپ هاى تازه دموکرات "پسا - جنگ سردى"، همه در يک بستر قوى ناسيوناليستى و ميهن پرستانه شکل گرفته اند که نه فقط پذيرش مقوله ملت بعنوان يک واقعيت ابژکتيو بيرونى، بلکه تقدس و تقديس آن، و بنا کردن کل کائنات سياسى خويش حول آن، وجه مشخصه اصلى اش است." در ادامه تاکید میکند."اشکال اينست که در سنت کمونيسم انترناسيوناليستى نيز تلقى رايج از مقوله ملت و ناسيوناليسم به اندازه کافى انتقادى نيست و بخصوص رابطه ملت و ناسيوناليسم سروته تصوير ميشود. در اين نگرش، ملت پديده اى است داده شده و مفروض و قابل مشاهده، و ناسيوناليسم محصول عقيدتى و سياسى انحرافى و فاسد يک ملت است. ناسيوناليسم خودآگاهى معوجى است که طبقات بالادست ميکوشند بر آحاد يک ملت حاکم کنند. صورت مساله براى بخش اعظم کمونيسم انترناسيوناليستى، مبارزه با ناسيوناليسم و جلوگيرى از گسترش نفوذ آن در درون يک ملت بوده است. خود ملت، بعنوان يک مقوله، بعنوان يک پديده، سرجاى خود باقى است و مورد سوال يا نقد نيست. ملت موجوديتى فاقد بار سياسى و طبقاتى خاص تلقى ميشود. مجموعه اى از انسانها که اشتراکشان در خصوصيات معينى، يک ملت شان ميکند. مجموعه اى از انسانها که به همين عنوان، بعنوان يک ملت، ميتواند بازيگر مستقل و قائم به ذاتى در تاريخ جامعه بشرى باشد. ميتواند صاحب حق، صاحب دولت، صاحب استقلال و صاحب سرنوشت ويژه اى براى خويش باشد. 

در جای دیگری مجددا تاکید میکند" در واقع رابطه بر عکس است. اين ملت است که محصول و مخلوق تاريخى ناسيوناليسم است. ناسيوناليسم بر ملت مقدم است. اگر اين تعبير را قبول کنيم، آنگاه فورا روشن ميشود که مبارزه کمونيسم با ناسيوناليسم، نهايتا مبارزه اى بر سر کشيدن ملتها به اين يا آن خودآگاهى و عمل سياسى و اجتماعى نيست، بلکه بر سر نفس تعلق و يا عدم تعلق ملى انسانهاست. بر سر رد و قبول هويت ملى است. پيروزى بر ناسيوناليسم، بدون تحقق بخشيدن به يک گذار از مقوله ملت و هويت ملى، ممکن نيست. و باز روشن ميشود که چگونه فرمول برنامه اى "حق ملل در تعيين سرنوشت خويش" با شخصيت و شيئيت بخشيدن به مقوله ملت، بعنوان موجوديتى که از پيش داراى حقوق خاص خويش است، عملا يک موضع تاکتيکى براى عقب راندن و خنثى کردن ناسيوناليسم را به يک برسميت شناسى استراتژيکى هويت ملى بدل ميکند و به اين ترتيب به امر واقعى خود لطمه ميزند."

توضیحات بالا شفاف و روشن است. همانطور که حکمت هم تاکید کرده، نگرش کمونیسم امروز در قبال ملی گرایی و ناسیونالیسم در عین حال نقدیست به کمونیسم انترناسیونالیستی دوره مارکس و انگلس، دوره لنین و مارکسیسم و کمونیسم کارگری خود ما تا مقطعی که حکمت خود پرچم این نقد را بلند میکند. چرا اینجوری است؟ چرا کمونیسم دوره مارکس و انگلس و لنین و مارکسیسم انقلابی و مباحث دوره اول کمونیسم کارگری ارائه شده توسط حکمت به اندازه کافی در برخورد به ملت و هویت ملی و ناسیونالیسم انتقادی و شفاف نیست؟. این دیگر برمیگردد به دوره های تاریخی و شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوره ها که ملی گرایی در آنها طرح شده است. حکمت در بخشی از مبحث خود تحت عنوان زاویه تاریخی مختصات این دوران تاریخی را بیان میکند و مینویسد "مارکس در ابتدای عصر ناسیونالیسم زندگی میکرد، اما این ناسیونالیسم امروزو یا ناسیونالیسم دوران لنین نبود" بعد از توضیح روشن تری تاکید میکند اما "یک ناموزونی در موضع آنها در قبال ملیت و حق تعیین سرنوشت وجود دارد. اما تاکید میکند "موضع برجسته تر و شاخص ترمارکس و انگلس تفکیک "ملیت" و ملل "تاریخی" از ملل "غیرتاریخی" است. در دیدگاه آنها "صحبت بر سر روند عینی شکل گیری و قوام گرفتن ساختارهای ملی - کشوری قابل دوام کاپیتالیستی در اروپا است و نه حق همه ترکیبهای ملی و قومی جهان به ایجاد کشورخویش.  مارکس و انگلس تعلقات ملی - را به عنوان مبنای تشکیل کشورهای مستقل صریحا رد میکنند". 

دوره لنین متفاوت از دوره مارکس و حتی دوره ما بود. منصور حکمت مینویسد "دوران لنين دوران ديگرى است. وقتى لنين از حق جدايى ملل سخن ميگويد، اساسا ملتهاى تحت ستم در امپراطورى تزارى و مستعمرات و کشورهاى تحت سلطه امپرياليسم جلوى چشمش ميايند. توجه لنين به نقش مثبت مبارزات ضد استعمارى ملل کوچک در مستعمرات در ضربه زدن به قدرت بورژوازى جهانى است. اينجا هم به معنايى ديگر با يک روند ابژکتيو ملت سازى بر متن يک نظم کهنه و ارتجاعى، در راستاى تحول مناسبات اقتصادى و رشد سرمايه دارى در مقياس جهانى، روبرو هستيم. با نوعى ناسيوناليسم روبروئيم که نه صرفا در برابر پرولتاريا و جنبش کارگرى، بلکه همچنين در برابر استعمار، ارتجاع سياسى و فئوداليسم معنى پيدا ميکند. توجه لنين به توان سياسى اين جريان و نوع و نحوه تلاقى و تقابل آن با جنبش سوسياليستى طبقه کارگر است. مساله حق تعيين سرنوشت براى لنين در اين چهارچوب سياسى معنى پيدا ميکند. لنين هم دامنه شمول اين حق را محدود ميکند. فرمول حق تعيين سرنوشت در روايت لنين از فرمول مارکس و انگلس عام تر است، اما از نظر عملى با تفکيکى که ميان «حق جدايى» و «به صلاح بودن جدايى» قائل ميشود، عملا حمايت جنبش کمونيستى از جدايى ملتها را به موارد معدودى محدود ميکند. تشخيص مطلوبيت جدايى و يا توصيه و عدم توصيه به جدايى در فرمولبندى لنين کاملا به تحليل شرايط مشخص موکول ميشود."

می بینیم حکمت به درست اشاره میکند، لنین فرمول حق تعیین سرنوشت را به عنوان راه حل تاکتیکی و ابزار سیاسی حل معضلات ملی درنظر دارد و دامنه محدود کاربست این فرمول را به درست میشناسد.   

در مورد دوره حاضر حکمت مفصلتر مینویسد " دوران ما دوران کاملا متفاوتى است. تا قبل از فروپاشى بلوک شرق هيچ روند فراگير و يا تعيين کننده ملت سازى در سطح جهانى و يا در مقياس منطقه اى در جريان نبود. موارد پراکنده اى که وجود داشت، حداکثر ميتوانست آرايش ملى جهان معاصر را در جزئيات کم اهميتى تعديل کند. از اين مهمتر، حرکتهاى ملى فاقد محتواى اقتصادى ويژه اى بودند. تحولات مورد نظر جنبشهاى ملى اساسا سياسى و فرهنگى بودند. منشاء اين جنبشها نه تحولات اقتصاد سياسى جهانى، نظير دوران مارکس و لنين، بلکه اساسا ستم ملى و فرهنگى و يا تخاصمات ناسيوناليستى بر سر قدرت بوده است. اقتصاد سياسى جهان و قطب بندى هاى اقتصادى و سياسى آن از اين کشمکشها کوچکترين تاثيرى نميپذيرد. آنچه اساسا در اين دوره در قلمرو بحث حق تعيين سرنوشت وجود دارد، تعدادى مساله حل نشده ملى است، مانند مساله فلسطين، مساله کرد، مساله ايرلند و غيره که بدرجات مختلف مانع سير متعارف اقتصاد کاپيتاليستى در منطقه خويش هستند و يا به عامل بى ثباتى و تنش سياسى در مقياس منطقه اى و جهانى تبديل شده اند. اين مسائل بعضا به صحنه هايى از يک جدال وسيعتر ميان غرب و شرق تبديل شده بودند و به اين اعتبار محتوايى غامض تر از موارد متعارف کشمکش ملى يافته اند. سقوط بلوک شرق به معناى جديدى يک روند ملت سازى را آغاز ميکند، که حتى از نظر اقتصادى هم محتوايى تعيين کننده دارد. سرمايه دارى بازار در بخش عظيمى از جهان صنعتى و نيمه صنعتى، در متن گسيختگى کليه ساختارهاى سياسى نظام پيشين و نبود يک قالب ايدئولوژيکى پذيرفته شده براى حاکميت، ميرود جاى مدل به بن بست رسيده سرمايه دارى دولتى را بگيرد. نوعى از ناسيوناليسم، اساسا ناسيوناليسم قومى، بعنوان ماتريالى براى بنا کردن شالوده ايدئولوژيکى حکومت و کسب مشروعيت سياسى براى دولتهاى بورژوايى جديد در تکه پاره هاى امپراطورى مضمحل شده به جلوى صحنه رانده ميشود. هر روز مساله ملى جديدى ساخته ميشود. بحث حق تعيين سرنوشت وسيعا به بالاى دستور رانده ميشود. جالب اينجاست همان روندى که مسائل ملى جديد را به ميان ميکشد، حل مسائل ملى قديم را محتمل تر ميکند. اين شرايط زمين تا آسمان با دوره هاى ديگر فرق دارد. کل مساله بر متن يک واپسگرايى عظيم اجتماعى، سياسى و فرهنگى جريان دارد. ناسيوناليسم قومى در منحط ترين و فاسدترين اشکال آن پرچمدار مساله ملى است. برخلاف دوران مارکس و لنين، ملت سازى امروز و هويتهاى ملى در حال حدادى شدن، ربطى به جلو رفتن مادى تاريخ در هيچ جهت مثبتى ندارند. نوک تيز اين ناسيوناليسم مستقيما عليه کارگر و کمونيسم و حتى رفرم و ليبراليسم است. تکرار ساده فرمول لنين در قبال استقلال مستعمرات و فرمول مارکس در قبال ملت سازى بورژوايى قرن نوزدهم جواب مسائل امروز نيست. کمونيست و کارگر امروز بايد جواب مساله ملى امروز را، آنطور که هست، بدهد. در اين تلاش بنظر من ميتوان به تبيينى رسيد که به دوره هاى گذشته نيز قابل تعميم باشد و جوهر انقلابى و منسجم برخورد مارکس و لنين را نيز با شفافيت بيشترى نشان بدهد." 

اینجا هم توضیحات حکمت بسیار شفاف است. بر اساس آن من فکر میکنم نقدی که به کمونیسم انترناسیونالیستی دوره مارکس و لنین و مارکسیسم خود ما وارد است، این مسئله میباشد که ملیت و ملی گرایی و هویت ملی را به عنوان داده مفروض در جامعه پذیرفته که گویا به ناسیونالیسم شکل داده است. در صورتیکه به قول حکمت این دید در برخورد به ملیت وملی گرایی و ناسیونالیسم سروته است. در واقع این ناسیونالیسم است که ملیت و هویت ملی را میسازد. جنبش بورژوا ملی، ایدئولوژی بورژوایی ناسیونالیستی ، ملیت و ملی گرایی و هویت ملی و تعلقات ملی را میسازد. همانطور که همه مذاهب خرافه ای به نام "خدا" را میسازند. اگر مسئله را به این شکل ببینیم، آنوقت تقابل کمونیسم با ملی گرایی و هویت ملی و تعلقات ملی و ناسیونالیسم ابعاد ریشه ای تر و وسیعتر و همه جانبه تری به خود میگیرد. مثالی بزنم، در فضای حاکم کنونی، ملت در هر جایی از جمله در فرانسه فرض گرفته میشود. با این فرض آنوقت کمونیسم و چپ فرانسه تمام هنرش این خواهد بود، کاری کند، ناسیونالیسم و تازه جناح افراطی ناسیونالیسم فرانسه رشد نکند. در صورتیکه با دید انتقادی کمونیستی شفاف باید در اساس خرافه ملی گرایی و هویت ملی و تعلقات ملی فرانسوی و در هر جای دیگر این کره خاکی زیر نقد و سئوال و با تقابل روبرو شود. باید کاری کرد شهروند فرانسوی یا هر کشور دیگر این خودآگاهی را داشته باشد که خود را فارغ از ملت و هویت ملی بشناسد. ملی گرایی را در همه ابعاد و ناسیونالیسم را درهمه ابعاد به عنوان خرافه کنار بزند و رهایی سوسیالیستی انسان را مبنا قراردهد. 

این واقعیت که ناسیونالیسم، ملیت و ملی گرایی را میسازد و نه برعکس، قبلتر متفکر لیبرالی چون گلنر آن را مطرح کرده و یا تاریخ نگارمارکسیست اریک هابسبام به کرات بر آن تاکید کرده است. جالب است بعضی نظریه پردازان متاخر ناسیونالیست هم به آن واقفند. اما مسئله اینست فراتر ازجنبه تحلیلی نظری، چه کاربست سیاسی اجتماعی از این حکم واقعی استنتاج میکنند. بعضی نظریه پردازان ناسیونالیست، با تکیه بر این حکم نتیجه میگیرند، پس باید "ملت سازی" کرد، یعنی ملی گرایی را با همه متعلقات خرافی و نهایتا شکافها و نزاعها و مصائب آن پروراند و مثل طوقی به گردن بشریت انداخت.  تاریخ زشت ناسیونالیسم در سراسر جهان و در همه دوره ها ایجاد همین هویت سازیهای جعلی و خرافی و فجایع برآمده از آن بوده است. اما کمونیستها و مارکسیستهای این دوران با حرکت از این حکم درخشان، باید تاکید کنند، اگر ملیت و ملت سازی دست ساز ناسیونالیسم و بی پایه و خرافه است، پس چرا بشریت به آن تن دهد؟، چرا آن را فرض بگیرد؟. بلکه بر عکس چرا کلیت خرافه ملیت و ملت سازی و هویت ملی و متعلقات آن را دور نریزد!. چرا بشریت ناسیونالیسم و محصول آن ملی گرایی، هویت ملی و تعلقات ملی را به عنوان خرافه و نگرش ضد انسانی به جامعه و انسانیت زیر نقد و سئوال نبرد!. چرا به ناسیونالیسم و ملی گرایی همانند خرافه مذهب ننگرد!. واقعیت اینست در طول تاریخ آن درجه حساسیت نسبت به خرافه مذهب از جانب کمونیستها و چپها و بشریت مترقی وجود داشته، آن درجه حساسیت نسبت به خرافه ملی گرایی و ناسیونالیسم وجود نداشته است. به همین دلیل کارکرد مضر و ضد انسانی ناسیونالیسم و ملی گرایی در سه قرن اخیر به باورمن در سطح جهانی و در تقابل با جنبش طبقه کارگر و آزادیخواهانه بسیار عمیقتر و گسترده تر از مذهب بوده است. منصور حکمت در رساله تفاوتهای ما این چنین رسا مضرات ناسیونالیسم را بیان میکند. "در مورد ناسيوناليسم مسأله از اين هم روشن‌تر است، زيرا اين يکى حتى کلمه مخفف ويا روايت نيمبندى براى يکى از آرمانهاى حق‌طلبانه و برابرى‌طلبانه انسان هم نيست. نگاه کنيد ببينيد که ناسيوناليسم براى مردم محروم جهان چه پيامى دارد. تمام مضمون ناسيوناليسم حمايت از طبقه حاکمه خود است. در استثمارش، در جنگش، در رواج خرافاتش، در نقض حقوق انسانش. ناسيوناليسم بعنوان يک جنبش و يک حرکت سياسى ابزارى براى تعيين تکليف درونى بورژوازى در سطح جهانى و کشمکش بخش‌هاى مختلف اين طبقه بر سر سهم‌بَرى از پروسه انباشت سرمايه است. ناسيوناليسم ايدئولوژى رسمى امپرياليسم بوده است. اينکه ناسيوناليسم بورژوازى در کشور تحت سلطه، يا در ميان ملل تحت ستم، خود را در مقطع محدودى در تاريخ در تقابل با وجوهى از امپرياليسم يافته است باعث شده که چپِ غيرِ کارگرى که خميره خودش را اين ناسيوناليسم ميسازد حساب ويژه‌اى براى ناسيوناليسم باز کند و تطهيرش کند. اما کارگر کمونيست، و مارکسيسم، در ناسيوناليسم شمايل بورژوازى را ميبينند و نه هيچ چيز ديگرى را. بعنوان يک تفکر و يک تمايل، ناسيوناليسم به نظر من جزو آن خرافات دوران جاهليت بشر است که بايد از آن خلاص شد. از نظر فکرى ناسيوناليسم يعنى بريده شدن انسانها از خصلت مشترک انسانى و جهانى‌شان. ناسيوناليسم با اصل اصالت انسان تناقض دارد. ماحصل اجتماعى ناسيوناليسم هم به هر حال تکه تکه شدن طبقه کارگر و ضعف اردوى انقلاب کارگرى است. کارگرى که به جاى اينکه خود را يک انسان و يک کارگر توصيف کند، خودش را بريتانيايى، تاميل، هندى و يا ايرانى و غيره ميداند، فى‌الحال گردنش را براى پذيرش يوغ بردگى و بى‌حقوقى خم کرده است. تعصب ناسيوناليستى به نظر من عاطفه‌اى براستى شرم‌آور است و نه فقط هيچ نوع خوانایى با سوسياليسم کارگرى ندارد، بلکه اصولاً با هر نوع اعتلاى معنوى انسان مغاير است."  

به نظر من با چنین نگرش انتقادی و ماکسیمالیست باید به تقابل همه جانبه ناسیونالیسم و ملی گرایی رفت. متاسفانه چنین نگرش انتقادی کمونیستی و چنین خودآگاهی در برخورد به ناسیونالیسم و ملی گرایی بشدت در اقلیت است. نه تنها در سطح عموم جوامع بلکه هنوز در سطح نیروهای چپ و کمونیست هم،  ملی گرایی را همانند مذهب خرافه و ارتجاعی نمیدانند. اکنون در کل جهان و تمام کشورهای آن نزدیک به دویست کشورموجود آن، بشریت در وهله اول با ملی گرایی و ناسیونالیسم ودیگر عواقب مضر آن دست و پنجه نرم میکند. تصور سطحی و محدود نگرانه اینست فقط در مناطق و جاهایی چون فلسطین و کردستان در خاورمیانه که هنوز با مسئله ملی حل نشده روبرو هستیم، گویا با ناسیونالیسم و ملی گرایی روبرو هستیم. در صورتیکه ما هر روزه در همه کشورها با تولید و باز تولید ملی گرایی و ناسیونالیسم روبرو هستیم. ملی گرایی و ناسیونالیسم بیشترین نفوذ و تاثیرگذاری مضر را بر افکار و سیاست و فرهنگ و رفتار و اخلاقیات و موزیک و ورزش و سوخت و ساز عادی جامعه دارد.  هر روزه ما شاهدیم تک تک قدرتهای بزرگ جهانی و همه دولتهای بورژوایی تحت نام "منافع ملی" چه ابعاد تکان دهنده ای از جنگ و جنایت و نسل کشی و تروریسم و ستم و استثمار و ناهنجاری و تباهی را به بشریت تحمیل میکنند!. در همین کشورهای پیشرفته و مدرن صنعتی غرب، راست افراطی، راسیسم و فاشیسم را اندک خراش میدهی با چهره عریان ناسیونالیسم روبرو میشوید. عروج ترامپ فاشیست و برگزیت در بریتانیا و ماری لوپن راسیست در فرانسه محصول ناسیونالیسم و ملی گرایی است. به میدان آمدن نژاد پرستی و قوم پرستی در ابعاد جهانی و دارودسته های جنایتکار ضد انسان آن محصول ملی گرایی و ناسیونالیسم است. ما در این ابعاد خطرناک با پدیده ملی گرایی و ناسیونالیسم روبرو هستیم. پدیده ملی گرایی و ناسیونالیسم به عنوان خطرناکترین جنبش و ترند بورژوایی، به عنوان تاثیرگذارترین و همه گیر ترین ایدئولوژی بورژوایی و به عنوان خرافه ای زشت در دست قدرتها و دولتهای کاپیتالیستی سرنوشت دردناک  و پرتباهی بر بشریت امروز تحمیل کرده است. این ابعاد دهشتناک از اثرات ملی گرایی و ناسیونالیسم را باید دید و در مقابل آن سد بست. در مقابل هیولای ملی گرایی و ناسیونالیسم به میدان کشیدن جنبش سوسیالیستی و انترناسیونالیستی شفاف و جنبش طبقاتی و آزادیخواهانه پرقدرت اجتماعی که عزم کند خرافه ملی گرایی و ناسیونالیسم را در نطفه بخشکاند، مبرمیت دارد. اگر زمانی مارکس گفت: "مذهب افیون توده ها است" و همه گیر شد. امروز وقت آنست این حکم درخشان منصور حکمت "ناسیونالیسم ننگ بشریت است" را همه گیر کرد. این کاریست که کمونیسم روشن بین و ماکسیمالیست و کارگری را به بوته آزمایش سپرده و میسپارد.

***  

توضیح: این نوشته بر اساس سخنرانی ارائه شده در کنگره سوم حکمت تنظیم شده است.در جریان مکتوب کردن، تدقیق و تکمیل شده است. مشخصا نقل قولهای رسا و کاملتری از متن نوشته های  حکمت برگرفته شده است که به دلیل کمبود وقت در ارائه سخنرانی کنگره از نقل شفاهی آنها اجتناب شده بود.   

*** 

 

چینش کابینه دولت دوازدهم، انتخابهای تلخ روحانی و اصلاح طلبان -ناصر مرادی

 

این روزها درگیرهای سیاسی میان طیف‌های و جناح های  مختلف رژیم اسلامی بر سر چینش کابینه دوازدهم  دولت حسن روحانی بالا گرفته است. از سوئی اصلاح طلبان و پس ماند های ادوار سردار فقید سازندگی و هواخواهان  رهبران جنبش سبز و سردارانش در حصر و خیل نمایندگان |"هنری و ادبی" حامی ارتجاع و اسلام معتدل و از دیگر سو جناح راست ولایت با خامنه ای و جنتی و قوه قضائیه و سرداران سپاه و لاریجانی رئیس مجلس با محاصبات خود و جناح بندیهای درون مجلس. بعضی از اصلاح طلبان از کودتا ی اصولگرایان علیه اصلاح طلبان صحبت می کنند. 

می گویند امکان دارد خاطره کابینه سازندگی تکرار ‌شود. هنگامی که هاشمی رفسنجانی به قدرت رسید، محافظه‌کاران و چهره‌های جناح راست به رییس‌جمهور فشار آوردند که از این چهره‌ها در دستگاه‌های اجرایی استفاده کند و به این ترتیب از بسیاری از مقامات دولتی، چه در سطح وزیر و چه در مقام‌هایی دیگر و از جمله معاون یا مشاور رییس‌جمهور، از چهره‌های محافظه‌کار جناح راست استفاده شد. در آن کابینه که به کابینه سازندگی معروف شد، از افرادی مانند میرسلیم، بشارتی، ولایتی و... که نزدیکی آسکارآشکاری به جناح راست داشتند، استفاده شد.

اکنون و پس از برگزاری مضحکه انتخابات و پیروزی جناح اعتدال و اصلاح طلب به نظر می‌رسد جناح راست و ادوار خامنه ای  دوباره دست به کار شده‌اند تا با وارد کردن فشار به حسن روحانی ترکیب کابینه را آنچنان که خود میخواهند، تعیین کنند. جناح اصولگرایان و راست ها برای دیکته کردن خواست خود به حسن روحانی از اهرم‌هایی قدرتمندتر از مجلس دارند استفاده  استفاده می کنند. یادآوری اصل ولایت فقیه و قانون اساسی رژیم اسلامی که هر سه قوای مقننه، قضائیه و مجریه و روئسای آن تابع امر ولی فقیه است و مورد قبول مقام معظم رهبری باید باشند از طرف جنتی رئیس شورای نگهبان یکی از این موارد است که در صورت اهمال از طرف رئیس جمهور ممکن است برای او و دولتش گران تمام شود. البته لازم به توضیح است که خارج از این دیکته ها و گرزچرخانی های مقامات ولایت و بیت امام  چهار پنج  وزریر کابینه هر دولتی را  از جمله وزیر کشور، وزیر اطلاعات، وزیر دفاع و وزیر امور خارجه و ... را  خود خامنه ای دست نشان و تعیین می کند و این مورد خارج از اراده رئیس جمهور و جناح های طرفدار اوست.

 

همزمان تعدادی از نمایندگان مجلس  پس از جلسه غیرعلنی مجلس اسلامی  27 تیر 96  اخباری را مبنی بر مذاکراتی که اکنون در جریان است تا فهرست کابینه تکمیل شود را افشا کردند. از جمله مشورت‌هایی که حسن روحانی با حامنه ای  و مقام‌های گوناگون  از جمله لاریجانی رئیس مجلس انجام داده است. در این مذاکرات به  روحانی توصیه‌هاو اوامرر موکدی نیز صورت گرفته و حسن روحانی  باید برای پرهیز از تشدید تنش‌ها و مخاطرات ناشی از آن به این توصیه‌ها تن دردهد. تا ایجا گویا لاریجانی از تعیین دو وزیر از طرف روحانی جلوگیری کرده است. از دیگر سو روحانی بر اساس وعده ها و شعارهای انتخاباتی  و زیر  فشار جناح های اصلاح طلب و طیف ملون خرده بورژوازی و طرفداران تعدیل روبرو است که در صورت تن دادن به خواستهای جناح راست پشم و پیله اعتدالی و اصلاحاتیش خواهد ریخت. با اینحال علی رغم هارت و پورت ها  و مراجعه به رای 24 میلیونی ، روحانی و همراهی جنبش اطلاح طلبی با او در رژیم اسلامی خود دچار تناقض است. جنبش اعتدال و اصلاحات جنبشی نیست که بخواهد به نظام اسلامی ضربه ای بزند. جنبشی برای پیروزی نیست جنبشی است برای جلب رضایت رقیب و حریف مقابل.  چیزی که عیان است حسن روحانی ناچار خواهد بود توصیه های مقامات ارشد و ولی فقیه و بیت امام را بپذیرد هرچند با غرولند  مقطعی اصلاح طلبان روبرو شود که بعدا برای حفظ نظام اعلام خواهند کرد نباید برای رئیس جمهور زیادی فشار آورد سهم خواهی در نظام الهی مجاز نیست برای حفظ جمهوری اسلامی تمام جنا حها متحد باید باشیم در غیر این صورت نابود خواهیم شد. بنابراین روحانی و جنبش اصلاحات از ترس کمونیستها و کارگران و اردوی آزادیخواهی و برابری طلبی  در کمین بزیر کشیدن کل نظام اسلامی با همه جناح ها و مقاماتش با هم میسازند. هم خامنه ای و هم برادران لاریجانی و هم روحانی به همدیگر توصیه خواهند کرد کاری نکنیم که سرنگونی طلبان زیرمان بگیرند. بنابراین کابینه دولت دوازدهم حسن روحانی هم مثل کابینه دولت یازدهم و بقیه کابینه های ادوار گذشته ترکیبی از همه جناحهای مختلف نظام برای حفظ رژیم اسلامی با ولایت فقیه و سپاه و مراکز سرکوب و ترور و زندان و شکنجه و محرومیت و بیکاری و بی حقوقی اکثریت مردم ایران و تشدید استثمار طبقه کارگر و محرومان جامعه برای تداوم نظام بردگی و ارتجاع اسلامی خواهد بود.

طبقه کارگر ایران و اردوی آزادی و برابری تنها با تحکیم صفوف خود و حزب کمونیستی اش می تواند در مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی هر آینده و کابینه هر جناحی از بورژوازی و انتقال قدرت میان جناحهای محتلف حکومت اسلامی را در هم بکوبد.

ناصر مرادی

 

 

Subscribe to this RSS feed